تبليغاتX
درخت زیبای من - خیلی دور خیلی نزدیک
درخت زیبای من
امسال،سال مرگه.از آدمای خیلی دور شروع شده به ادمای خیلی نزدیک ختم میشه.آدمای عزیز.از اسماعیل داور فر شروع شد تا خسرو شکیبایی و مهرداد فخیمی و احمد آقا لو.حالا هم که مانجون خودم.حالا از خاطره های خیلی دور داره میاد تو ذهنم.

از اون موقعی که زن قوی ای بودی و ما بچه ها رو دعوا می کردی،نوازش می کردی،مواظبمون بودی.یادمه یه بار زیر کرسی نشسته بودیم و من اذیتت می کردم.یه دفعه پریدی و دستام رو گذاشتی رو زمین و با دستای پر زورت فشار می دادی رو زمین و گاهی یه دستت و ول می کردی و می زدی تو صورتم.بعد ریز ریز می خندیدی و با لهجه ی آذری یه چیزیایی می گغتی و من ریسه می رفتم.یادمه وقتی زنگ خونت رو می زدیم سریع در رو باز می کردی و قبل از اینکه ما برسیم به پارکینگ می رسیدی پشت پنجره که ببینی کیه؟یه دست تکون می دادی و می اومدی در خونه رو باز می کردی و منتظر می موندی تا ما برسم بالا.یادمه شبهایی مه ی موندیم خونت واسمون رختخواب پهن می کردی بعد آخر خودت می رفتی می خوابیدی.صبح ها زود بیدار می شدی می رفتی نون تازه می گرفتی.می اومدی سفره پهن می کردی،منتظر می موندی تا همه بیدار بشن بعد واسه همه چایی می ریختی ،تازه خودت می شستی سر سفره و خودتم می خوردی.همیشه به این فکر می کردم که مانجون کی بیدار میشه؟صبخ ها هیچوقت نمی دیدم که خواب باشیانگار شب ها نمی خوابیدی.روز اول سال که می اومدیم خونت وقتی وارد خونه می شدیم داشتی عرق صورتت رو پاک می کردی که بتونی ما رو ببوسی.بعد می گفتی:ننه جان عرق کردم.ببخشید.وسط های عید خودت با ماشین راه می اومدی خونمون.سر حال و قوی.با دست های پر.

میام نزدیک تر

      یادمه ۱۴ سال پیش وقتی خاله ناهید مریض شده بود تو خیلی قوی با مریضیش برخورد می کردیبه هر حال هیچی هیچی هم که نباشه کلی عزیز از دست داده بودی.مادرت رو که ندیدی،بابات مرد،شوهرت مرد،پسرت و برادرت و عروست رو کشتند.دخترت هم فکر می کردی کشتند.کاش کشته بودند.حداقل تا لحظه آخر منتظرش نبودیداشتم می گفتم که خاله ناهید وقتی مریض بود تو نگران بودی ولی محکم بودیبعضی موقع ها هم مثل همه ی زنها شلوغ می کردییادمه وقتی خاله از هوش رفته بود بالا سرش زبون گرفته بودی و به ترکی یه چیزایی می گفتی.

نزدیک تر

    یادته شب یلدای چند سال پیش خونه ی ما بودیمن و پویا دلقک بازی در می آوردیم و تو می خندیدی.بعد گونه های پر از چروکت و می گرفتی و می گفتی بسه ننه جان.صورتم درد گرفت.اون شبانقدر بهت خوش خوش گذشت که وقتی فرداش داشتی می رفتی خونه کلی تشکر کردیبعد هم گفتی:بهترین شب یلدای زندگیم بودوقتی رفتی خونه هر کی بهت زنگ میزد براش تعریف می کردی که من و پویا چیکارا کردیم که انقدر بهت خوش گذشت.

یادمه یک عصر دلگیر جمعه زنگ زدی خونه یماگریه کردی و گلگی که چرا بهت سر نمی زنیمما هم هیچی نگفتیم.

نردیک تر

     پارسال اینروز ها خونمون بودیتا شب عید.حالت زیاد خوب نبودچند روز مونده بود به عید.مامان داشت با الهلم حرف میزد و می گفت:امسال روز اول عید همه بیاین خونه یما.دیگه خونه مانجون نریمویکدفعه تو داد زدی  و گفتی:نه.نه.من امروز میرم خونه.تمام طول سال من خونه ی شماهام.یه روز من می خوام از شما پذیرایی کنم.جوری داد زدی و انرژی گذاشتی که شب رفتی بیمارستان.

یادته مریض بودی،گیج بودی،پویا اذیتت می کردصورتش رو باند پیچی کرده بود و خودش رو جا زده بود جای ابراهیم رجبیتو هم انقدر ساده بودی،انقدر ضعیف بودی،مریض بودی که نفهنیدب.وقتی سرش رئ می ذلشت رو شکمت و پاهاش رو می برد بالا هیچی نمی گفتی.انقدر که مریض بودی مهربون.فقط می گفتی:ویواویلا.بعد ریز ریز می خندیدی و می گفتی:خدا بهت عقل بده بچه جانیادته هر موقع ما نوه ها بد اخلاق می شدیم بهمون می گفتی:جی چی ها اومدند؟بعد که سر حال می شدیم می گفتی:جیچی ها فرار کردند

پارسال چند بار رفتی بیمارستام.هر روز ضعیف تر می شدی.به جایی رسیدی که دیگه نتونستی تنها زندگی کنییا خونه ی دخترات بودی یا خونه ی خودتولی بازم دخترات پیشت بودند.بعضی وقت ها هم  که حالت بد می شد روحیه ات رو می باختی و گریه می کردی.آخرین باری که تو این وضعیت دیدمت ۴ ماه پیش بود.توی خونت باهات تنها بودم کهیهو شروع کردی به وصیت کردن و گریه کردنگفتی من دارم میرممواظب خودتون باشین.بعد شنیدم که گفتی الهام مواظب الهام هم باشین.

یادته روز مرگ شکیبایی اومدم خونت.تا من رو دیدی  بهم تسلیت گفتیبغض کردی.همه اش سوال می کردی که زن داره؟بچه داره؟نوه داره؟واسش نماز وحشت و فاتحه خوندی.

یادته آخرین باری که خونمون بودی هر دفعه چایی می اوردم می گفتی:پس فراز جان دیگه نسکافه نمیدی؟منم می گفتم:چرا.فردا می خرماخرش هم نخریدمآخه پول نداشتم.

نزدیک تر

۲ هفته پیش اومدم خونه ی الهام.حالت خیلی بد بود.هذیون می گفتی.صورتت رو بوسیدمگفتی:وویلا.ولم کن.منم خندیدم.همه اش به ترکی یه چیزایی می گفتی:شام این بچه رو بده .گشنه اس.پس احسا کو؟احسان شام خورده؟

نزدیک تر

۲شنبه ی هفته ی پیش اومدم بیمارستان مهرحالت نسبتا خوب بود.از دیالیز اومده بودیدرد داشتی.وقتی حالت رو پرسیدم گفتی:۴ ساعت دیالیز شدم ،کلافه ام.ولی حالت خوب بود.بی قراری کردمگفتی:تو مثل باباتی.نیومده می خوای بری.وقتی بابا اومد خداحافظی کردیم و رفتیم.

خیلی نزدیک

امروز وقتی داشتم از خونه می اومدم بیرون به مامان گفتم شب بیمارستانی؟گفت:آره.ولی نمی دونم چی میشه.مانجون حالش بده.گفتم میام بیمارستان.ساعت ۱۵/۳که اومدم دیدم همه دم در وایسادن.سلام کردمخاله بهم گفت:فراز جان مانجون رفتنا خودآگاه یاد این افتادم که چرا کم اومدم بیمارستان.حالا هم که اومدم دیر رسیدم.زیر لب گفتم:همیشه دیر می رسی.همیشه.

اومدم تو اتاقت.پارچه رو صورتت بودهمه گریه می کردنددلم برات تنگ شد.خیلی.واسه حرف زدنت،لهجه ات،خنده های ریز ریزت.گریه هات،مخصوصا واسه سوالات.

مانجون عزیز به خاطر همه چیز عذر می خوام . می خوام که من رو ببخشی.واسه بی حوصلگی هام،بی محلی هام،غیبت کردن هام،واسه اینکه وقتی خونه تنها بودی زنگ می زدم ۲  ساعت طول می کشید تا با پاهای ضعیفت برسی تا در رو باز کنی،واسه اینکه پیر بودنت رو درک نکردم،واسه اینکه نفهمیدم روزای آخرته و نیومدم بیمارستاناخه باور کردنی نیست،واسه اینکه آخرش فهوه ندادم بخوری.حالا دیگه همه جای خونه یتو ما رو یاد تو می اندازه.برای همه چیز متاسفم.من هم مثل همه دارم بعد مرگت این حرف ها رو می زنم.کاش زنده بودی و به خودت می گفتم و لپای نرم و چروکت و کی کشیدم.حالا دیگه دیره.خیلی دیره.

                                                                                    شنبه  ۱۴/۱۰/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:33  توسط فراز  |