تبليغاتX
درخت زیبای من - حالا سیاه پوشیم
درخت زیبای من

 

 امروز خبر بدی دستم رسید.باورم نمی شد.بغضم نمی ترکید.یاد خاطرات کودکی ام افتادم.یاد رویاهایی که اشکان برام می بافت.رویاهایی که خودم می بافتم.یاد کلاه نمدی که همیشه رو سرت تصور می کردم.فکر می کردم تو یه جنگل زندگی می کنی.تو یه کلبه ی خیلی قشنگ.وقتی فهمیدم پراید داری حالم گرفته شد.رویاهام نقش بر آب شد.یاد ایستادن جلوی در خانه ی سبز افتادم.انقدر صبر می کردیم تا می اومدی و سوار ماشین می شدی و می رفتی.اونوقت ما می دوییدیم و جلو ماشینت رو می گرفتیم.دیگه مار و می شناختی.یادته سحر بهت گفت داداشم با عکساتون کاغذ دیواری درست کرده بعد تو انگشتاتو مشت کردی و زدی به سینه ات کفتی الاهی بمیرم.منم زیر لب گفتم:خدا نکنه.یاد اولین دفعه ای که جلوی خانه ی سبز دیدمت افتادم.قد بلند٬عینک ته استکانی٬نگاه مقتدر٬موهای لخت و سیاه.داشتم خودم رو خیس می کردم.یاد روزی روزگاری افتادم.یاد اون سالهایی که داشت برای دفعه ی دوم پخش می شد و من بی صبرانه منتظر روزهای شنبه ساعت  شب بودم تا بتونم تو رو تو صفحه ی تلویزیون ببینم.یاد هامون افتادم که با چه هیجانی از پله ها بالا می رفتی و پله ها رو می شمردی.یاد مصاحبه هات.آخرین مصاحبه هات.یاد خانه ی سبز و مخصوصآ مرگ سبز  که چقدر از اینکه روزی مرگ  شما فرا می رسه گریه کردم.گولیا بلاستو مولتیفولم امانت برید؟مگه نگفتی انداختی  دور؟  یاد  خواهران غریب  افتادم که بارها بارها تو سینما دیدم و لذت بردم.یاد یکی از جشن های خانه ی سینما افتادم که رفتی روی سن تا جایزه بدی.بعد گفتی:خوشحالم که اومدم رو صحنه.دلم برای صحنه واقعا تنگ شده بود.چقدر غم انگیز.یاد فیلم کمیا افتادم .اون چهره ی آروم اون چشمهای مبهوتت.راسته که اون روزها مراقبه می کردی؟یاد فیلم پری و خودسوزی اسد و گریه کردن تو تاکسی صفا و مخصوصآ مونولوگ صفا افتادم.یاد سالاد فصل افتادم که بعد سالها دوباره گل کردی.وقتی سیمرغ گرفتی رفتم برای خونه شیرینی خریدم.یاد این افتادم که هیچوقت نمی تونستم خفتی رو توی ذهنم برای تو تصور کنم.یاد خوبایی که می دیدم افتادم.خواب میدیدم مردی.بعد از خواب می پریدم و تا خود صبح گریه می کردم.یاد این افتادم که هر سال روز معلم زنگ می زدی به انتظامی و روز معلم و تبریک می گفتی و تشکر می کردی.یاد مهربونیات افتادم.یاد این افتادم که هیچ وقت ادعای ارث و میراث از سینما نکردی.هیچوقت ادعا نکردی.یاد تواضعت افتادم که تو چهره ات و حرف زدنت و راه رفتن و بازیت معلوم بو که خالصانه است.یاد این افتادم که چقدر دوست داشتم   به    صحنه رگردی و من به آرزوم برسم.حالا دیگه آرزوش رو به گور می برم.با همه این حرفها فقط می تونم بگم  که نه روی صحنه نبودنت نه جلوی دوربین نبودنت    هچکدوم برای هیچکس قابل هضم نیست.ولی چیزی که فاجعه اس اینه که خودت نیستی.خود مهربونت.خود خودت.چه انتظار بی جایی ست مثل تو بودن.حالا سیاه پوشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط فراز  |