تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
امسال،سال مرگه.از آدمای خیلی دور شروع شده به ادمای خیلی نزدیک ختم میشه.آدمای عزیز.از اسماعیل داور فر شروع شد تا خسرو شکیبایی و مهرداد فخیمی و احمد آقا لو.حالا هم که مانجون خودم.حالا از خاطره های خیلی دور داره میاد تو ذهنم.

از اون موقعی که زن قوی ای بودی و ما بچه ها رو دعوا می کردی،نوازش می کردی،مواظبمون بودی.یادمه یه بار زیر کرسی نشسته بودیم و من اذیتت می کردم.یه دفعه پریدی و دستام رو گذاشتی رو زمین و با دستای پر زورت فشار می دادی رو زمین و گاهی یه دستت و ول می کردی و می زدی تو صورتم.بعد ریز ریز می خندیدی و با لهجه ی آذری یه چیزیایی می گغتی و من ریسه می رفتم.یادمه وقتی زنگ خونت رو می زدیم سریع در رو باز می کردی و قبل از اینکه ما برسیم به پارکینگ می رسیدی پشت پنجره که ببینی کیه؟یه دست تکون می دادی و می اومدی در خونه رو باز می کردی و منتظر می موندی تا ما برسم بالا.یادمه شبهایی مه ی موندیم خونت واسمون رختخواب پهن می کردی بعد آخر خودت می رفتی می خوابیدی.صبح ها زود بیدار می شدی می رفتی نون تازه می گرفتی.می اومدی سفره پهن می کردی،منتظر می موندی تا همه بیدار بشن بعد واسه همه چایی می ریختی ،تازه خودت می شستی سر سفره و خودتم می خوردی.همیشه به این فکر می کردم که مانجون کی بیدار میشه؟صبخ ها هیچوقت نمی دیدم که خواب باشیانگار شب ها نمی خوابیدی.روز اول سال که می اومدیم خونت وقتی وارد خونه می شدیم داشتی عرق صورتت رو پاک می کردی که بتونی ما رو ببوسی.بعد می گفتی:ننه جان عرق کردم.ببخشید.وسط های عید خودت با ماشین راه می اومدی خونمون.سر حال و قوی.با دست های پر.

میام نزدیک تر

      یادمه ۱۴ سال پیش وقتی خاله ناهید مریض شده بود تو خیلی قوی با مریضیش برخورد می کردیبه هر حال هیچی هیچی هم که نباشه کلی عزیز از دست داده بودی.مادرت رو که ندیدی،بابات مرد،شوهرت مرد،پسرت و برادرت و عروست رو کشتند.دخترت هم فکر می کردی کشتند.کاش کشته بودند.حداقل تا لحظه آخر منتظرش نبودیداشتم می گفتم که خاله ناهید وقتی مریض بود تو نگران بودی ولی محکم بودیبعضی موقع ها هم مثل همه ی زنها شلوغ می کردییادمه وقتی خاله از هوش رفته بود بالا سرش زبون گرفته بودی و به ترکی یه چیزایی می گفتی.

نزدیک تر

    یادته شب یلدای چند سال پیش خونه ی ما بودیمن و پویا دلقک بازی در می آوردیم و تو می خندیدی.بعد گونه های پر از چروکت و می گرفتی و می گفتی بسه ننه جان.صورتم درد گرفت.اون شبانقدر بهت خوش خوش گذشت که وقتی فرداش داشتی می رفتی خونه کلی تشکر کردیبعد هم گفتی:بهترین شب یلدای زندگیم بودوقتی رفتی خونه هر کی بهت زنگ میزد براش تعریف می کردی که من و پویا چیکارا کردیم که انقدر بهت خوش گذشت.

یادمه یک عصر دلگیر جمعه زنگ زدی خونه یماگریه کردی و گلگی که چرا بهت سر نمی زنیمما هم هیچی نگفتیم.

نردیک تر

     پارسال اینروز ها خونمون بودیتا شب عید.حالت زیاد خوب نبودچند روز مونده بود به عید.مامان داشت با الهلم حرف میزد و می گفت:امسال روز اول عید همه بیاین خونه یما.دیگه خونه مانجون نریمویکدفعه تو داد زدی  و گفتی:نه.نه.من امروز میرم خونه.تمام طول سال من خونه ی شماهام.یه روز من می خوام از شما پذیرایی کنم.جوری داد زدی و انرژی گذاشتی که شب رفتی بیمارستان.

یادته مریض بودی،گیج بودی،پویا اذیتت می کردصورتش رو باند پیچی کرده بود و خودش رو جا زده بود جای ابراهیم رجبیتو هم انقدر ساده بودی،انقدر ضعیف بودی،مریض بودی که نفهنیدب.وقتی سرش رئ می ذلشت رو شکمت و پاهاش رو می برد بالا هیچی نمی گفتی.انقدر که مریض بودی مهربون.فقط می گفتی:ویواویلا.بعد ریز ریز می خندیدی و می گفتی:خدا بهت عقل بده بچه جانیادته هر موقع ما نوه ها بد اخلاق می شدیم بهمون می گفتی:جی چی ها اومدند؟بعد که سر حال می شدیم می گفتی:جیچی ها فرار کردند

پارسال چند بار رفتی بیمارستام.هر روز ضعیف تر می شدی.به جایی رسیدی که دیگه نتونستی تنها زندگی کنییا خونه ی دخترات بودی یا خونه ی خودتولی بازم دخترات پیشت بودند.بعضی وقت ها هم  که حالت بد می شد روحیه ات رو می باختی و گریه می کردی.آخرین باری که تو این وضعیت دیدمت ۴ ماه پیش بود.توی خونت باهات تنها بودم کهیهو شروع کردی به وصیت کردن و گریه کردنگفتی من دارم میرممواظب خودتون باشین.بعد شنیدم که گفتی الهام مواظب الهام هم باشین.

یادته روز مرگ شکیبایی اومدم خونت.تا من رو دیدی  بهم تسلیت گفتیبغض کردی.همه اش سوال می کردی که زن داره؟بچه داره؟نوه داره؟واسش نماز وحشت و فاتحه خوندی.

یادته آخرین باری که خونمون بودی هر دفعه چایی می اوردم می گفتی:پس فراز جان دیگه نسکافه نمیدی؟منم می گفتم:چرا.فردا می خرماخرش هم نخریدمآخه پول نداشتم.

نزدیک تر

۲ هفته پیش اومدم خونه ی الهام.حالت خیلی بد بود.هذیون می گفتی.صورتت رو بوسیدمگفتی:وویلا.ولم کن.منم خندیدم.همه اش به ترکی یه چیزایی می گفتی:شام این بچه رو بده .گشنه اس.پس احسا کو؟احسان شام خورده؟

نزدیک تر

۲شنبه ی هفته ی پیش اومدم بیمارستان مهرحالت نسبتا خوب بود.از دیالیز اومده بودیدرد داشتی.وقتی حالت رو پرسیدم گفتی:۴ ساعت دیالیز شدم ،کلافه ام.ولی حالت خوب بود.بی قراری کردمگفتی:تو مثل باباتی.نیومده می خوای بری.وقتی بابا اومد خداحافظی کردیم و رفتیم.

خیلی نزدیک

امروز وقتی داشتم از خونه می اومدم بیرون به مامان گفتم شب بیمارستانی؟گفت:آره.ولی نمی دونم چی میشه.مانجون حالش بده.گفتم میام بیمارستان.ساعت ۱۵/۳که اومدم دیدم همه دم در وایسادن.سلام کردمخاله بهم گفت:فراز جان مانجون رفتنا خودآگاه یاد این افتادم که چرا کم اومدم بیمارستان.حالا هم که اومدم دیر رسیدم.زیر لب گفتم:همیشه دیر می رسی.همیشه.

اومدم تو اتاقت.پارچه رو صورتت بودهمه گریه می کردنددلم برات تنگ شد.خیلی.واسه حرف زدنت،لهجه ات،خنده های ریز ریزت.گریه هات،مخصوصا واسه سوالات.

مانجون عزیز به خاطر همه چیز عذر می خوام . می خوام که من رو ببخشی.واسه بی حوصلگی هام،بی محلی هام،غیبت کردن هام،واسه اینکه وقتی خونه تنها بودی زنگ می زدم ۲  ساعت طول می کشید تا با پاهای ضعیفت برسی تا در رو باز کنی،واسه اینکه پیر بودنت رو درک نکردم،واسه اینکه نفهمیدم روزای آخرته و نیومدم بیمارستاناخه باور کردنی نیست،واسه اینکه آخرش فهوه ندادم بخوری.حالا دیگه همه جای خونه یتو ما رو یاد تو می اندازه.برای همه چیز متاسفم.من هم مثل همه دارم بعد مرگت این حرف ها رو می زنم.کاش زنده بودی و به خودت می گفتم و لپای نرم و چروکت و کی کشیدم.حالا دیگه دیره.خیلی دیره.

                                                                                    شنبه  ۱۴/۱۰/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:33  توسط فراز  | 

تا حالا چند بار شده که برم جاهای مختلف تست بدم برای بازیگری سینما.در واقع توی شرایطی قرار گرفتم که رفتم.چون اگه به خودم باشه هیچوقت یام و تو دفتر های سینمایی نمی ذارم.همیشه هم بد شانس بودم.مثلآ توی یک فیلمی که گفتنش درست نیست(به خاطر همین به ذره اعماد به نفسی که مونده)یک سکانس بازی داشتم(اگه اسمش بازی باشه)یا بهتره بگم که تو یه فیلمی یک سکانس بودم که وقتی تو جشنواره رفتم فیلم رو دیدم متوجه شدم که صدام دوبله شده.البته خیلی خوشحال بودم که تو اون فیلم بازی داشتم با بهتره بگم که تو اون فیلم بودم.چون فیلم خیلی خوبیه.بگذریم.

دیشب گوشی مادرم رو برداشتم تا چک کنم ببینم اس ام اس برام اومده یا نه!دیدم یک اس ام اس از افشین هاشمی داشتم که نمی دونم مال کی بود؟برام نوشته بود که یکی از دوستاش داره یک فیلم می سازه و من برم دفتر تا تست بدم.قرار امروز رو گذاشتیم که برم دفتر سینمایی همون آقای کارگردان.

از پله ها که بالا رفتم یک خانمی جلوی در بودند و زنگ هر دو تا در رو زدند.در که باز شد با چشمام دنبال افشین گشتم.مثل همیشه یک سلام کلی کردم و رفتم یک گوشه ای تا بشینم.افشین خداحافظی کرد و رفت.بعد از چند تا عکسی که ازم گرفتند دوباره رفتم نشستم و شروع کردم به نفس عمیق کشیدن و با خودم تکرار می کردم(نترس.یک تست که اگه هر چقدر هم بد باشی تموم می شه و میره پی کارش)ولی فقط در حد حرف بود که خودم رو دلداری داده باشم.چون وقتی افشین داشت می رفت گفت :از فراز تست بگیرین.من هم قلبم داشت هر ثانیه ۵۰۰ تا میزد.تازه داشتم داغ می شدم و عرق می کردم و خودم و خیلی خونسرد نشون می دادم و مشغول ورق زدن مجله ی شهروند امروز بودم.یه آقایی که نمی دونستم کارگردانه یه دستیار ازم دعوت کرد تا برم تو اتاق برای تست دادن.وارد اتاق که شدم چشمم افتاد به دوربین لعنتی.اون موقع بود که ضربان قلبم ۳ برابر شد.وقتی به خودم اومدم دیدم پلاکارد دستم و دارند ازم فیلم می گیرند.بعد دوباره ازم دعوت شد بشینم.اون اقای کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب!اقای فراز چیزی اماده دارید که برامون بازی کنید؟

گفتم:راستش نه.اصلآ بهش فکر نکردم.کاش از قبل می گفتید.و گلوم رو صاف کردم خیلی خودم رو متشخص و با اعتماد به نفس نشون دادم.

کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب شما نقش یه پسری رو برای ما بازی کنید که اومده پول باباش رو وصول کنه و الان هم پلیس ها تو راهند.حاضرید؟

گقتم:بله.ولی حاضر نبودم.

اقایی که پشت دوربین ایستاده بود بهم گفت:کادر مدیومه.

گفتم :بله چشم.ولی به لحظه به خودم اومدم و دیدم از مدیوم هیچی یادم نمیاد.ولی چون بهم گفته بود مدیوهم ازش پرسیدم یعنی زیاد تکون نخورم.درسته؟

گفت:بله

شروع کردم به دیالوگ گفتن.اونم بدون هیچ تمرکزی.داشتم شرشر عرق می ریختم.اگه می شستم خوابم می برد.بعد از چند ثانیه کشتن دیالوگ گفتم کافیه؟

کارگردان یا شایدم دستیار کارگردان گفت:ادامه بدین.حالا حالت التماس رو بگیرید و لحن تهدید داشته باشید.یه کم لحن جنوب شهری.

و دوباره شروع کردم به نابود کردن دیالوگ با همون لحن قبلی.با خودم گفتم یادم باشه رفتم بیرون اولین کاری که بکنم این باشه کله مو به اولین جایی که دیدم بکوبم تا خون بپاشه رو شیشه ای ماشین.

کارگردان یا دستیار کارگردان گفت:خوب.آقای فراز خودتون چه نقشی رو دوست دارید بازی کنید؟

گفتم نمی دونم.من کلا از این دسته بازیگرا هستم که خیلی متکی به تمرین و دیالوگ هستم.زیاد در لحظه نمی تونم بازی بکنم.و تو دلم گفتم همینطور در خارج لحظه.

کارگردان یا دستیار کارگردان بهم چند نقش دیگه پیشنهاد داد تا تست کنم و من مدام می گفتم نمی دونم.تا وقتی که آقایی که پشت دوربین بود بهم گفت نقش مقابل اون پسری رو بازی کنید که الان بازی کردید.همون آقایی که بدهکار بود.

گفتم:چشم.فقط شما لطف کنید کمک کنید و دیالوگای اون پسرو بگیدو دوباره شروع کردم به نابود کردن هنرهای نمایشی.دیگه صورتم خیس بود.خیس خیس.نزدیک بود از استرس شلوارمم خیس باشه.خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

در و که باز کردم هوای خنک به صورتم خورد و تازه فهمیدم چه گندی زدم.یه سیگار روشن کردم و با سرعت لاکپشت راه می رفتم و به خودم فحش می دادم.بغض گلوم رو گرفته بود.عصبانی وافسرده بودم.تو یه ایستگاه اتوبوس نشستم.یه نفس عمیق کشیدم ولی فابده نداشت.یه ذره که گذشت زیر لب گفتم سینما ازت متنفرم.دوربین ازت متنفرم.در واقع اعتماد به نفسم مجبورم می کنه که ازتون متنفر باشم.

                                                                                     شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:40  توسط فراز  | 

با وحید رفتیم سینما قدس برای دیدن فیلم بسیار ضعیف نسکافه ی داغ داغ.فیلم بدون داشتن ذره ای جذابیت شروع شد و به پایان رسید.داستان کلیشه ای و تکراری فیلم شما رو مجاب می کنه که به دیدن این فیلم نرید.یا اگه رفتید سریع از سینما بیاید بیرون.داستان فیلم همون داستان فیلم محبوب بچگی هامون (خواهران غریب) بود که البته بر عکس فیلمنامه ی خوب خواهران غریب فیلمنامه ی نسکافه ی داغ داغ قبل از بازنویسی توسط تهیه کننده خریداری شده و توسط کارگردان ساخته شده.البته با بسیاری از جابه جایی های نه چندان هوشمندانه.بگذریم

اگه اینروزها از جلوی سینما رد شده باشید حتمآ بازیگر این فیلم رو که اسمش رو بزرگ روی پرده نوشته اند و بالای اسمش یک زنده یاد ریز هم نوشته اند می شناسید.همون که زندگیمون روپر از خاطره کرده با بازی های خوب و جذابش.تا اومد جلوی دوربین مو به تنم سیخ شد.با خودم گفتم تو تا ابد من و به سینما می کشونی٬حتی اگه فیلم به این بدی باشه.به چهره ی وحید نگاه کردم.اشکایی که تو چشمش جمع شده بود با تمام تاریکی سینما برق میزد.بازم مو به تنم سیخ شد و حتی چند قطره اشک ریختم.تا سکانسی که بازی داشت تموم میشد و می رفت سکانس کسالت بار بعدی که اون بازیگره نبود من و وحید شروع می کردیم به حرف زدن و خندیدن.بدون داشتن ذره ای شعور و رعایت کردن حق دیگران و بلافاصله تا اون بازیگره می اومد من و وحید ساکت می شدیم.یک سکانس بود که اومد توی خونه یا ماشین(دقیقآ یادم نیست)و به دو تا بچه هایی که اونجا بودند می گفت:سلام سلام بچه ها.

و اینجا بود که من دیگه ترکیدم.آخه من این واکنش اون بازیگره رو نسبت به بچه ها دیده بودم.دقیقآ همین بود.و آخر فیلم که با آهنگی خواب آور فیلم داشت تموم می شد من و وحید صورتمون خیس خیس بود.

وقتی فیلم تموم شد و داشتیم از پله های مخوف سینما قدس پایین می رفتیم به هق هق افتاده بودیم.تو دلم گفتم:باورم نمی شه که این تو بودی حالا نیستی.یعنی همه ی این صحنه ها بودی ولی الان نیستی.نمی دونم چه جوری احساسم رو بیان کنم.امیدوارم فهمیده باشین.

بیرون سینما یک جایی زیر یک درخت کوچولو نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم و بغضمون رو خالی می کردیم.

گفتم:انگار تا ابد داغش رو دلمون هست.حتی با گذشت ۷۵ روز از مرگت هنوز داغمون سرد نشده.ای خسرو شکیبایی تو کی بودی و چیکار کردی که اینجوری جاودانه ای.

                                                                                                 یادت بخیر

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:39  توسط فراز  | 

سعید اسدی عزیز(اولین استادم)بهمون یاد داد که هیچوقت نوشته هاتون رو دور نریزید.چون بعد از چند وقت که دوباره بخونید تغییرات خودتون رو می بینید.تغییراتی که حتما براتون جالبه.حتما بهتون چیز هایی یاد میده.تغییراتی که باعث تعجبتون میشه.(حتما همینطوره)

ولی با اجازه ی استاد عزیزم می خوام این نصیحت به یاد ماندنی رو اصلاح کنم.تغییراتی که بعد از مدت کوتاهی می خونید و حالتون از اونی که هست بدتر میشه و دوست دارید دندونای خودتون رو خورد کنید.تغییراتی که باعث حالت تهوع شما میشه.تغییراتی که می خواین همه چیز رو تغییر بدی یا شاید هم بخواین دیگه هیچ چیزی تغییر نکنه.اینجور موقع ها حق دارید که نوشته ی خودتون رو پاره کنید٬چون اعصاب و روان و روحیه ی داغونتون بدتر از اونی میشه که الان هست.حداقل برای من احمق.

قطعآ من( از خورشید را بیدار کنیم نوشته ی واسکونسلوس)چیزهایی یاد گرفته ام که حاضر نیستم با خیلی چیزهای دیگه عوض کنم.قطعآاین کتاب جزء بهترین رمان هایی ست که تا حالا خوندم.شخصیت زه زه رو دوست دارم و هنوز که هنوزه برام عزیز و محبوب ترین شخصیت داستان هایی که تا حالا خوندم.

اما برای چی این حرف ها رو می زنم؟سری زدم به پست های قبلیم.یک مطلب کثافت به نام قورباغه ی قوروووی من داشتم که دیگه ندارم.این نوشته به طرز احمقانه ای احساساتی و لوس و خنک بود که نمی دونم این همه خوش بینی و ساده لوحی رو از کجا آورده بودم.از همه ی شما بازدید کنندگان مرئی و نامرئی بابت این نوشته ای که تا الان باعث شرمم بود و قطعا هر وقت هم که یادش بیفتم عرق شرم روی پیشونیم می شینه٬ معذرت می خوام و طلب آمرزش می خوام.همین الان کلکش رو می کنم.

                                                                                         خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط فراز  | 

 

 امروز خبر بدی دستم رسید.باورم نمی شد.بغضم نمی ترکید.یاد خاطرات کودکی ام افتادم.یاد رویاهایی که اشکان برام می بافت.رویاهایی که خودم می بافتم.یاد کلاه نمدی که همیشه رو سرت تصور می کردم.فکر می کردم تو یه جنگل زندگی می کنی.تو یه کلبه ی خیلی قشنگ.وقتی فهمیدم پراید داری حالم گرفته شد.رویاهام نقش بر آب شد.یاد ایستادن جلوی در خانه ی سبز افتادم.انقدر صبر می کردیم تا می اومدی و سوار ماشین می شدی و می رفتی.اونوقت ما می دوییدیم و جلو ماشینت رو می گرفتیم.دیگه مار و می شناختی.یادته سحر بهت گفت داداشم با عکساتون کاغذ دیواری درست کرده بعد تو انگشتاتو مشت کردی و زدی به سینه ات کفتی الاهی بمیرم.منم زیر لب گفتم:خدا نکنه.یاد اولین دفعه ای که جلوی خانه ی سبز دیدمت افتادم.قد بلند٬عینک ته استکانی٬نگاه مقتدر٬موهای لخت و سیاه.داشتم خودم رو خیس می کردم.یاد روزی روزگاری افتادم.یاد اون سالهایی که داشت برای دفعه ی دوم پخش می شد و من بی صبرانه منتظر روزهای شنبه ساعت  شب بودم تا بتونم تو رو تو صفحه ی تلویزیون ببینم.یاد هامون افتادم که با چه هیجانی از پله ها بالا می رفتی و پله ها رو می شمردی.یاد مصاحبه هات.آخرین مصاحبه هات.یاد خانه ی سبز و مخصوصآ مرگ سبز  که چقدر از اینکه روزی مرگ  شما فرا می رسه گریه کردم.گولیا بلاستو مولتیفولم امانت برید؟مگه نگفتی انداختی  دور؟  یاد  خواهران غریب  افتادم که بارها بارها تو سینما دیدم و لذت بردم.یاد یکی از جشن های خانه ی سینما افتادم که رفتی روی سن تا جایزه بدی.بعد گفتی:خوشحالم که اومدم رو صحنه.دلم برای صحنه واقعا تنگ شده بود.چقدر غم انگیز.یاد فیلم کمیا افتادم .اون چهره ی آروم اون چشمهای مبهوتت.راسته که اون روزها مراقبه می کردی؟یاد فیلم پری و خودسوزی اسد و گریه کردن تو تاکسی صفا و مخصوصآ مونولوگ صفا افتادم.یاد سالاد فصل افتادم که بعد سالها دوباره گل کردی.وقتی سیمرغ گرفتی رفتم برای خونه شیرینی خریدم.یاد این افتادم که هیچوقت نمی تونستم خفتی رو توی ذهنم برای تو تصور کنم.یاد خوبایی که می دیدم افتادم.خواب میدیدم مردی.بعد از خواب می پریدم و تا خود صبح گریه می کردم.یاد این افتادم که هر سال روز معلم زنگ می زدی به انتظامی و روز معلم و تبریک می گفتی و تشکر می کردی.یاد مهربونیات افتادم.یاد این افتادم که هیچ وقت ادعای ارث و میراث از سینما نکردی.هیچوقت ادعا نکردی.یاد تواضعت افتادم که تو چهره ات و حرف زدنت و راه رفتن و بازیت معلوم بو که خالصانه است.یاد این افتادم که چقدر دوست داشتم   به    صحنه رگردی و من به آرزوم برسم.حالا دیگه آرزوش رو به گور می برم.با همه این حرفها فقط می تونم بگم  که نه روی صحنه نبودنت نه جلوی دوربین نبودنت    هچکدوم برای هیچکس قابل هضم نیست.ولی چیزی که فاجعه اس اینه که خودت نیستی.خود مهربونت.خود خودت.چه انتظار بی جایی ست مثل تو بودن.حالا سیاه پوشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط فراز  | 

هرآدمی تو طول زندگی خودش حداقل یک تصویر یا خاطره ی عذاب آور داره که شاید هیچوقت نتونه فراموش کن.شاید اگر خاطره ی خودتون رو برای دوستتون تعریف کنید بهتون زل بزنه و بگه:خوب!اینه خاطره ای که عذابت میده؟اینکهخیلی عادیه.ومطمئن  باشید اگه حس شما رودرک نکرده باشه شروع میکنه به تحلیل خاطره ی شما.اونم بدون داشتن ذره ای درک.مثلا میگه:ببین دوست من تو اون زمان خیلی بچه بودی٬نمی دونستی یا اگه تو ماجرایی که براش تعریف می کنید شما مظلوم واقع شده بودید و مقصر کس دیگه ای بوده میگه:حالا دیگه گذشته.فقط خودت رو اذیت میکنی.دیگه باید فراموش کنی و ببخشی.بگذریم.

باید بگم که متاسفانه یا خوشبختانه من حافظه ی خیلی خوبی دارم.به همین دلیل از این خاطرات زیاد تو ذهنم هست و چیزی که بیشتر عذابم می ده اینه که خیلی هم با جزئیات یادم هست.یعنی اگه بخوام از یکی از روزهای پر کتک و سخت مدرسه براتون بگم جزئی ترین چیز هم از قلم نمی اندازم.مثلا دندونهای معلم ریاضی که به خاطر سیگار زیادقهوه ای شده بود و دهنش بوی تند سیگارفیلتر قرمزی میداد که هم باعث ترسم میشد هم باعث تهوع.یا حتی رنگ شیلنگی که دستش بود.حتی یادمه که شیلنگ گاز بود یا آب.و همینطور فحش هایی که موقع فرود آوردن شیلنگ بهم می داد(کودن٬گوساله٬خنگ٬حیف نون)

خاطر ای که میخوام براتون تعریف کنم برای من خیلی خطرناکه.یعنی اینکه هر وقت یادش می افتم یاغی میشم.دوستدارم یا مشت بکوبم به دیوار یا تو صورت یکی تف کنم یا تا چندسال هیچی نخورم تا بتونم خودم رو ببخشم.

حدودا ۱۸ سال پیش بود.یعنی من ۸ ساله بودم سر سفره  شام نشسته بودیم و همه داشتنددر مورد غذا حرف می زدند.شام اونشب مرغ بود که از ناهار همون روز مونده بود.سفره تقریبا خالی بود.غیر برنج و چند تیکه مرغ یک شیشه آب و چند لیوان بود.نه ترشی٬نه ماست٬نه سالاد و سبزی.هیچکدوم نبودن.من به شدت گرسنه بودم و دلم یه غذای تازه و خوشمزه و زیاد می خواست.مرغ اونشب آب پز شده بود و من داشتم با بی میلی تمام می خوردم٬بی نمک و  پر آب بود.مرغش رنگ نداشت.الان که فکرش رو می کنم میبینم بی شباهت به غذای  بیمارستان نبود.دلم چلو کباب با کره و گوجه می خواست که پرش کنم از سماغ و بعدببلعم.یا حداقل قرمه سبزیبا پلو که خورشت و برنج و جوری قاطی کنم ک هیچکدوم از برنج ها سفی نمونه.فکر کنم همه حال من رو داشتند.چون با هیجان داشتنداز غذای مورد علاقه شون حرف می زدند.یکی پیتزا می خواست٬یکی لوبیا پلو٬یکیخورشت کرفس.فقط من چیزی نمی گفتم.نوبت خواهرم که شد گفت:بابا باید قول بده که بک شب به ما جوجه کباب بده.بابا هم چیزی نگفت ولی خوب بابای ما عادت نداشت چیزی رو پشت گوش بندازه.وقتی اسم جوجه کباب رو شنیدم در مورد این غذا فکر کرم ولی هیچی یادم نیومد.مهلت ندادم.با صدای بلند گفتم:مامان من تا حالا جوجه کباب نخوردم.چیه؟

مامان گفت:چرا٬خوردی.یادت نمیاد و من دوباره گفتم :نه نخوردم.یادم نمیاد.

راستش هیچ منظوری تداشتم.فقط خواستم چیزی گفته باشم.همین موقع به بابا نگاه کردم که سرش پایین بود و آروم آروم غذا رو می جوید و سخت تو فکر بود.شستم با خبر شد که گند زدم.سز سفره سکوت شده بود و هیچکس جیک  نمی زد.من فهمیده بودم که حرف بدی زدم٬ولی ناراحت نبودم.بیشترتو فکر جوجه کباب بودم تا اینکه بابام چه حالی داره.اونشب دوباره سر و صدای خانواده بالا گرفت.همه با هیجان حرف می زدن . گوش می دادند.ولی بابا گهگداری تو فکر می رفت.اونشب تموم شد.تقریبا یک هفته ای از اونشب گذشته بود.از مدرسه اومده بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم .بابا زنگ خونه و به مامان گفت :حاضر باشین که عصری میریم فرحزاد.ما همیشه فرحزاد که میریم یعنی می خوایم بریم خونه عمه بزرگه و بعد نون شیرمال بخریم و بیایم خونه.ولی اونشب بابا با سرعت از جلوی خونه عمه بزرگه گذشت.مامان و بابا به بهانه ی چندمین سالگرد آشنائیشون ما بچه ها رومی خواستند ببرن رستوران.روی تخت رستوران که نشستیم گارسون منو رو آورد.بابا ۶ پرس جوجه کباب سفارش داد.من آرزو می کردم که ای کاش الان اونقدربزرگ بودم که می گشتم خونه یا سر می ذاشتم به بیابون.بقیه خیلی راحت بودند.اصلا یادشون نبود که چه اتفاقی افتاده.با گوشه چشم به بابا نگاه کردم.دیدم که داره با رضایت آورد.وقتی چشمم به جوجه کباب افتاد تازه یادم افتاد که به اندازه ی موهای سرم این غذا رو خورده بودم٬فقط اسمش رو نمی دونستم.اونشب یکبار دیگه جوجه کباب خوردم٬ولی فرقاش با دفعه های قبل این بو که هر تیکه اش روکه می خوردم احساس میکردم یک تیکه از گوشت بدنم داره آب میشه.به خودم گفتم کاش تا ابد اسم این غذا رو نمی دونستی.غذای همه تموم شده بود.غذام رو نصفه گذاشتم و خودم رو کشیم کنار.وقتی گارسون داشت سفره رو جمع میکرد مامان در گوشم گفت:اینم جوجه کباب.دیدی خورده بودی.من هیچی نگفتم.فقط حساس کردم تو بدنم الو گرفته.داغ بودم.قرمز شد بوم.از بابا و مامان تشکر کردم.بابام لبخند زد و سرش رو تکون داد.میخواستم بلند بشم و درگوشش بگم:(بابا من این غذا رو خورده بودم ولی یادم نمی اومد.یعنی فقط اسمش رو بلدنبودم).ولی نمی تونستم.فکر می کردم که ایکاش زمان با سرعت بگذره.بگذره تا هم من یادم بره هم بابا.ولی ۱۸ سال گذشت و هنوز یادمه.الان که فکرمیکنم میگم شایداگه اونروز گفته بودم شایدامروز یادم رفته بود.یعنی بابا هم فراموش نکرده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:18  توسط فراز  | 

شاید تا الان این شانس و نداشتین که فیلم زیبا و جذاب و خوش ساخت دایی جان ناپلئون رو دیده باشین٬اگه ندیدین سریع بجنبین تا این شاهکار ناصر تقوایی رو ببینین.اگه هم دیدین باید نقش دوستعلی رو یادتون باشه٬همون شخصیت ترسو و زن ذلیل فیلم.اگه یادتون نمیاد یاد سریال آژانس دوستی بیفتین.مدیر آژانس یادتونه؟همون آدم مسن که وسط سرش خالی بود٬موهای دور سرش سفید بود٬عینکی بود۲بعضی موقع ها عصبی ولی همیشه مهربون و دوست داشتنی بود٬یه شکم تقریبا بزرگ داشت.یه سبیل باریک پشت لبش داشت.یادتون اومد؟همیشه نقش بابای خانواده رو بازی می کرد.از صداش خوش اخلاقی می ریخت٬تو عکس هاش همیشه می خندید.بابا چرا انقدر حافظه ات خرابه؟اسماعیل داور فر رو میگم.می دونستی که صبح شنبه فوت کرد؟بیماری قلبی داشته.آره٬معمولا برای اطلاع رسانی اینجور مرگ ها یه کم کوتاهی میشه٬۲روز هیچ خبری ازش نبود٬تا بلاخره امشب تو اخبار تشییع جنازه اش رو نشون داد٬خیلی خلوت بود٬دلم بد جوری گرفت٬چند نفر از بازیگر ها در موردش حرف زدند.مثل ایرج راد٬فردوس کاویانی دوست داشتنی٬اصغر بیچاره.یادمه وقتی بازی های آقای داور فر رو میدیدم به این فکر می کردم که این مرد چقدر خوب و دوست داشتنیه.کاش پدر بزرگ من بود. غیر از اینکه بازیگر باشه یه حس عجیبی بهش داشتم٬انگار از یه خونیم٬شاید داری بهم می خندی٬ولی مهم نیست.به این موضوع فکر کردم و دیدم که چقدر از هنرمند ها هستند که سرگذشتی مثله آقای داور فر دارند و داشتند.مثل منوچهر نوذری٬مهدی فتحی و بقیه.بغض کردم و نخواستم که بغضم رو بخورم.های های گریه کردم به خاطر خنده ها و شوخی ها و دعوا های با مزه ای که دیگه نیست.روحش شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:55  توسط فراز  | 

می دونم چه اتفاقی افتاده٬ولی نمی خوام بهش فکر کنم.ترجیح میدم از خودم بپرسم چرا اینجوری شده.شاید از ۶ ماه قبل٬شایدم بیشتر یا کمتر.خیلی وقته حواست بهم نیست.خیلی وقته وقتی باهات حرف می زنم بهم گوش نمی دی.یادته اون وقت ها تا می دیدی گرفته ام می اومدی و بهم می گفتی که چمه؟من تعجب می کردم که تو از کجا می دونی.می شستی باهام حرف می زدی و می گفتی که باید چه کنم که تا خرخره تو کثافت نرم.بهم می گفتی هنر برای حرف زدنه نه لذت بردن.تو داری خودت رو با تاتر سرگرم می کنی.برام مثال از هنرمند های بزرگ مثل مارلون براندو٬چاپلین٬یا حتی از انتظامی و شکیبایی می زدی.می گفتی که تو داری راه این ها رو ادامه میدی و این اصلآ خوب نیست.بهم می گفتی مراقبه کنم تا بتونم که تو کثافتی که بقیه رفتند من نرم.بهم می گفتی هر جایی نرم٬با هر کسی رفت و آمد نکنم٬هر کاری رو قبول نکنم٬هر چیزی گوش نکنم٬هر چیزی نبینم٬هر مزخرفی رو نخونم.

ولی الان برات مهم نیست که من چی گوش میدم٬چی می خونم٬چه کاری می کنم٬با چه کسی رفت و آمد دارم و چه چیزی می بینم.حتی وقتی دارم با ذوق و شوق میگم:نمی دونی سیامک آقایی چه کرده.پر از حسه.اصلآ فضای عجیبی داره.خیلی کنسرت خوبیه.و با همه ی این حرف ها می خوام بگم که کاش تو هم ادامه داده بودی.تو بهم لبخند می زنی و سرتکون میدی.می دونم برات مهم نیست.شاید تقصیر منم هست.توقع بیجا دارم.من از یک سال پیش می دونستم که یه روزی رابطه مون به اینجه کشیده میشه٬چون این یکی از خصوصیاته زندگیه کسالت باره.زندگی منم دست کمی از تو نداره.زندگی همه اینجوریه.ولی من رو تو همیشه حساب می کردم.می گفتم اگه تمام دنیا از پیشم برن تو نمیری.فکر نکن دارم گللگی می کنم.فقط دارم خودم رو سبک می کنم.می دونی تو ۴ماهه گذشته چی به سر من اومده؟می دونی چه آدم هایی وارد زندگی من شدند؟همیشه من رو از اینجور روابط می ترسوندی. یادته؟منم کلی هوای خودم رو داشتم که دست از پاخطا نکنم.تو هم هوام رو داشتی و سریع می فهمیدی .خیلی می ترسیدم.احساس می کردم من و تو داریم یک راه رو طی می کنیم٬تو پشت منی٬منم پشت توئم.ولی وقت رفتن تو رسید.باید می رفتی.ولی الان کجایی که ببینی ترسم ریخته٬آدم ها یکی بعد دیگری وارد زندگیم میشند.خوب اینم یه جورشه.از خودم گلگی ندارم.از تو هم همینطور.فقط می ترسم خودم رو به گند بکشم.آخه یکی باید حوسش به آدم باشه.الان کجایی؟حواست هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:8  توسط فراز  | 

 

 

سين هفتم سيب سرخي ست ،

حسرتا كه مرا نصيب از اين سفره ي سنت سروري نيست.

شرابي مرد افكن در جام هواست ،

شگفتا كه مرا بدين مستي شوري نيست .

سبوي سبزه پوش در قاب پنجره -

آه چنان دورم كه گويي جز نقش بي جاني نيست .

و كلامي مهربان

در نخستين ديدار بامدادي -

فغان كه در پس پاسخ و لب خند دل خنداني نيست .

بهاري ديگر آمده است

آري

اما براي آن زمستان ها كه گذشت

نامي نيست

نامي نيست.

           (‌احمد شاملو)

 سال ۸۶ با همه بد بختی هاش تموم شد.از صد ها نفر شنیدم که سال بدی بود.چند تا از دوستام بهترین دوستاشون رو از دست دادند.خیلی ها افسرده بودند.خیلی ها مشکل مالی داشتند.خیلی ها شکست عاطفی خوردند!حتی از راضی ترین آدم ها شنیدم که سال نحسی بود.حتی برای خود من.این آخر سالی که دیگه روزگار سنگ تموم گذاشت.دیگه بدتر از این نمی شد.البته روز های خوبم داشت.اجرای پسران افتاب تو شاهرود. اجرای عمومی پسران آفتاب.شب هایی که با احسان و شادی بودیم.روز هایی تمرین نمایش گاهی فریاد آخرین راهه و بعد از تمرین تا ساعت ۹ شب با امید و نوید تو پارک نشستن و بحث کردن.شب های خونه ی نوید محمد زاده.

به هر حال هر سالی یه روزایه خوبی داره و یه روزای بد.امیدوارم سال ۸۷ سال متعادلی باشه.هم برای خودم هم برای همه ی آدمای خوب و بد.سال خوبی داشته باشین.

                                                                                               شاد باشید

                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:6  توسط فراز  | 

سالها گذشته بود و جوجه ي برادر و خواهرم مرده بود،ولي جوجه ي من با همه بدبختي و عذابي كه از دست صاحبش كشيده بود بزرگ شده بود.تقريبا داشت واسه خودش يه پا خروس مي شد،من ديگه حوصله ي نگهداري از اون جوجه رو نداشتم.اسمش يحيي بود.رنگش زرد و بدنش به طور احمقانه اي مقاوم بود.اينروز هاي آخر ديگه ازم كتك نمي خورد.نه غذايي بهش مي دادم نه آبي و نه محبتي،فقط هر چند روز يه بار به اصرار مادرم يه ذره برنج مي دادم بخوره.بعضي وقتها هم براي اينكه تنبيه اش كنم وقتي مي ديدم غذاي قبلي اش مونده بهش مي گفتم ته ظرفت بايد پاك بشه.پس اول اون برنج هاي هفته ي قبل رو بخور، بعد با هم حرف مي زنيم.مادرم يا برادرم گاهي خيار رنده مي كردند و بهش مي دادند تا بخوره،مادرم مي گفت از قفسش بيار بيرون يه هوايي عوض كنه،بدبخت داره پس ميفته از بس اون تو مونده.ولي من حوصله شو نداشتم.وقتي بچه بود بيشتر دوسش داشتم،ولي كتك رو حتما ازم مي خورد.چون بايد تربيت مي شد.مثلا توي دستام مي گرفتمش و احساس مي كردم كه تو دستام تاس قرار داره.و اون رو مي نداختم روي زمين،منتها هيچوقت نشون نمي داد كه تاسم رو چه شماره اي وايساده.يا بعضي وقتها وقتي عجله داشتم و بايد جايي مي رفتم تا مي اومد جلو پام تا گدايي محبت كنه يه لگد مي زدم بهش و پرت مي شد يه طرفي.از اولش هم اين جوجه با جوجه هاي ديگه فرق داشت.برادرم از جوجه اش مثل تخم چشمش نگهداري مي كرد،ولي جوجه ي اون زود تر از جوجه ي خواهرم مرد.جوجه ي خواهرم به طور عجيبي شل و ول بود.يعني وقتي گربه كه هيچ ببرم مي اومد تو اتاق واسه خودش راه مي رفت و سوت مي زد.از هيچ چيزي تعجب نمي كرد.تا اينكه يه روز از مدرسه اومديم و ديديم عقرب نيشش زده و افتاده كف اتاق.جوجه ي برادرم هم سرما خورد و 2 روز تب ولرز داشتو بعد به ديار باقي شتافت.موند جوجه ي زرد داغديده ي من كه به شدت احتياج به محبت و دلداري داشت، ولي من حتي اجازه ندادم سر مزار دوستاش بره.چون براي روحيه اش خوب نبود،البته هر روز فاتحه مي فرستاد.جوجه رو انداخته بودم تو قفس گوشه ي حياط.قفسي بزرگ كه در ورودي و خروجي ش همون سقفش بود.روز ها مي گذشت و روز به روز به طور محسوسي رشد مي كرد.ولي من توجهي نمي كردم و هنوز تنبيه اش مي كردم.غافل از اينكه يحيي بزرگ شده بود و ديگه خودش خوب رو از بد تشخيص مي داد. يه روز برادرم بهم گفت:تو داري در حق يحيي بدي مي كني.هم تو قفسه هم گشنه و تشنه اس،تازه هنوز كه هنوزه با اين سن و سالش كتكشم مي زني. گفتم:اخه هر كاري مي كنم نمي ميره.چيكار كنم؟حوصله شو ندارم.از اين به بعد تو بزرگش كن. گفت:من بعد از مرگ جوجه ام عهد كردم كه ديگه با هيچ جوجه اي نباشم.برو بذارش تو اين باغ هاي تو شهر كه با بقيه مرغ و خروس ها بزرگ بشه. فرداش رفتم پيش يحيي و گفتم:يحيي مي خوام ببرمت پيش يه مشت مرغ و خروس ولت كنم.تو مشكلي نداري؟ توي چشمام زل زده بود.وقتي بچه بود تو چشماش مي شد رد پايي از احساس پيدا كرد.ولي الان يا من خيلي بي احساس شده بودم يا يحيي.بعد از ظهر همون روز دوچرخه ام رو آوردم كنار قفس ،يحيي رو از قفس در اوردم و دنبال يه جايي مي گشتم كه يحيي تا مقصد اونجا بشينه.آخر گذاشتمش پشت دوچرخه.همون جايي كه بابا خريد ها رو مي ذاشت اونجا.خودمم سوار دوچرخه شدم و شروع كردم به پا زدن.به دم در نريسيده يحيي شروع كرد به فرياد زدن.از دوچرخه پياده شدم.يحيي رو گرفتم دستم و گفتم:چته؟خوب بگو چه مرگته لا مذهب؟ديدم صداش در نمياد. گفتم:ننه قمر بازي در نيار،چون من تصميمم رو گرفتم.ديگه پيش من جايي نداري. دوباره سوار دوچرخه شدم و شروع كر دم به پا زدن.تا خود مقصد يحيي جيغ مي زد.وقتي رسيدم يحيي رو پياده كردم و گذاشتم روي زمين.يحيي سريع نشست. گفتم:آقا يحيي پاشو برو پيش اون مرغ و خروس ها.برو.اذيتم نكن.د برو ديگه.بلندش كردم ،پاهاش باز نمي شد.نگاه كردم ديدم يكي از پاهاش خراشيده شده.البته از ديده من خراشيده شده بود.براي خود يحيي شكسته يود.خوب معلومه وقتي پا به اون ظريفي بره لاي پره هاي دوچرخه مطمئنا خراشيده نمي شه،حتما مي شكنه.دوباره گذاشتمش رو زمين.حالا فقط پاي شكسته اش خم بود و او يكي پاش سالم بود.توي دستام گرفتمش و از روي دلسوزي بوسيدمش. گفتم: يحيي تو اگه پيش من بموني ميميري،من حوصله ي خودمم ندارم.من تا الان بزرگت كردم ديگه نمي تونم.ديگه خودت بايد رو پاي خودت وايسي.پاتم چيزي نيست،يه خراشه جزئيه،سريع خوب ميشه.خوب كاري نداري؟خداحافظ سوار دوچرخه شدم و برگشتم ديدم يحيي هنوز رو يه پاش وايساده.دوباره تو دستام گرفتمش و بردمش پيش بقيه مرغ و خروس ها.راه افتاده به طرف دوچرخه ام،صداي جيك جيكش اومد.برگشتم نگاهش كردم.ديدم داره يه پاشو مي كشه رو زمين و مياد دنبالم.ولي اهميتي ندادم،سوار دوچرخه شده و اومدم خونه. همون شب خواب يحيي رو ديدم كه داره باهام حرف مي زنه.داشت بهم مي گفت چرا فرصت زندگي بهم ندادي؟چرا نذاشتي اونجور كه مي خوام بزرگ بشم؟نمي بخشمت.هيچوقت نمي بخشمت. از خواب پريدم و قبل از اينكه برم مدرسه رفتم همون جايي كه يحيي رو ول كردم.مرغ و خروس ها اونجا بودند ولي هر چي گشتم يحيي رو پيدا نكردم.يه آقايي اومد طرفم و گفت:چي مي خواي پسر جان؟ گفتم:آقا من جوجه ام رو ديروز آوردم اينجا.البته ديگه داشت خروس مي شد.اومدم ببرمش.پشيمون شدم. گفت:همون جوجه اي كه پاش شكسته بود؟ گفتم:بله.همونه.پيش شماست؟ گفت:ديشب بود.ولي امروز نيست.جوجه ات نزديكاي صبح مرد.خيلي دوام آورد. گفتم:جنازه شو چيكار كردين؟ گفت:انداختم همينجاها.اينجا پر از گربه اس.تا حالا بردنش. راه افتاده به طرف مدرسه.هيچ اساسي نداشتم.به خودم مي گفتم تقصير من نبود.خودش خواست اينجوري بشه. چند شب پيش خواب يحيي رو ديدم. بهم گفت:هر چي مي كشي از آهي كه من اون موقع كشيدم.حالا ديدي تقصير تو بود.من كه كاري از دستم بر نمي اومد.من صاحب داشتم.صاحب منم تو بودي.تو براي من تصميم مي گرفتي.ولي ديگه بسه.ديگه بخشيدمت.زندگي تو بكن. از خواب بيدار شدم.تمام بدنم خيس عرق بود.مي لرزيدم.يهو ياد اون لحظه اي افتادم كه داشتم باهاش حرف مي زدم كه ببرمش ولش كنم.حالا فهميدم كه نگاه من بود كه خالي از احساس بود،نه يحيي.من نگاه پر از التماس اون رو نمي ديدم.به نظر شما يحيي من رو بخشيده؟
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:26  توسط فراز  | 

اول می خواستم کل وبلاگم رو پاک کنم٬بعد به این نتیجه رسیدم که  به غیر از معرفی کتاب ها و چند مطلب مزخرف دیگه همه رو پاک کنم٬بعد که سرکی کشیدم به مطالب مزخرف گذشته دیدم که همه رو باید پاک کنم.به خودم گفته ام بذار باشه که بعدا بخونی شاید به دردت بخوره.بعد به شدت از خودم و وبلاگم و احساسات مسخره خودم که به هیچ عنوان به درد خواننده ی بخت برگشته نمی خوره٬ متنفر شدم.دیدم که دیروزم با پریروزم و امروزم با دیروزم خیلی فرق داره.همه اش در حال تغییرم.یعنی همه همینطورن .یه روز خوب٬یه روز گند٬یه روز انسان دوست و یه روز مردم گریز.خوب ولش کن.الانم دارم همون کار رو می کنم.آخر به این نتیجه رسیدم که چیزی ننویسم تا وقتی که چیزی برای نوشتن داشته باشم.ولی به وبلاگ شما سر می زنم.البته بهم خبر بدین که آپ کردین.زیاد دور نمیرم.همین دورو برم.شاید به زودی چیزی یافته ام و نوشته ام.البته می دونم که مهم نیست.ولی میگم که فکر کنم که دوست زیاد دارم.تو توهم باشم بد نیست.به درد این روزای گند می خوره.خوب دیگه من رفتم.

                                                       یا شاد باشید یا نباشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:29  توسط فراز  | 

از دو هفته ی قبل قرار عاشورا و تاسوعا رو گذاشته بودیم.قرار بود با شادی و احسان برم خونه مانجون.(مانجون مادر بزرگ منه و وقتی خونه نیست من با دوستام در اونجا به تفریحات سالم می پردازیم)چون هیچکدوم تحمل اون دو روز کسالت بار رو نداشتیم و ترجیح می دادیم با هم باشیم.من از خونه ۴ کیلو سیب زمینی برداشتم و رفتم خونه مانجون.شروع کردم به پوست کندن سیب زمینی ها.احسان با پرستو اومد.قرار شد که پرستو هم بمونه خونه مانجون.من رفتم سر کوچه که شادی رو بیارم.یه ۱۰ دقیقه ای علاف بودم تا رسید.من رو ندید.رفتم جلو و یه صدای نا هنجار از خودم در آوردم.شادی کیفش رو بلند کرد که بزنه تو سرم بعد دید که منم.بیچاره داشت سکته می کرد.با هم رفتیم که خرید کنیم.مدام غرغر می کرد که فراز خیلی ترسیدم.دیگه این کار رو نکن.این دفعه دوم بود.خیلی ترسیدم.اعصابم خرد شد و از این حرف ها.شادی اصرار داشت که بریم غذای نذری بگیریم.منم تقریبا به التماس افتاده بودم که شادی ۴ کیلو سیب زمینی دارم سرخ میکنم.ولی کو گوش شنوا؟اعصابم چسبیده بود کف پام.شکلات و سیگار و چرت و پرت گرفتیم رفتیم خونه مانجون.سیب زمینی ها رو سرخ کردم و نشستیم به خوردن.یه سینی پر از سیب زمینی.قابل توجه دوستان که بنده استاد سیب زمینی سرخ کردنم.و خونه مانجون که کسی میاد یعنی اون روز سیب زمینی می خوره.سینی خالی شده بود و فقط چند تا سیب زمینی مونده بود.شادی و پرستو و احسان رفته بودند کنار و من هنوز در حال خوردن بودم.گفتم بچه ها بیاین اینا رو هم بخورین تموم شه.ولی همه سیر شده بودند و منم داشتم منفجر می شدم.پرستو  به کمکم اومد و تمومش کردیم.حالا وقته سیگار بود.سیگار کشیدیم غرغر شنیدیم.رفتیم تو پذیرایی نشستیم و احسان شروع کرد به خوندن داستانش.من حواسم پرت بود.اخه خیلی کار سختیه وقتی کسی داره داستانش رو می خونه حواست پرت نشه.بعضی موقع ها تپق میزد و من و پرستو مسخره اش می کردیم و می خندیدیم.وقتی داستان احسان تموم شد شادی داشت در مورد داستانش حرف میزد که ناگهان چشمم به زنگی افتاد که رو دیوار مقابلم بود و اساسآ این زنگ گذاشته شده بود برای مردم آزاری.از اونجایی که همیشه شادی می ترسید کسی سر زده از راه برسه و آبروی چندین و چندساله اش بره من فکر بکری به سرم زد.به پرستو هم گفتم.اونم موافقت کرد.خیلی عادی رفتم طرف زنگ و زنگ رو فشار دادم.سر شادی مثل فنر به طرف من برگشت و من از اونجایی که بازیگر بی نظیری هستم هول کردم و به پرستو و شادی اشاره کردم که برن تو آشپزخونه.رفتم از چشمی در نگاه کردم.احسان اومد طرفم و گفت کیه؟گفتم احسان حرف نزن.خواست ببینه که کیه.ولی من نذاشتم.وقتی شادی و احسان داشتند از ترس سکته می کردند من همه چیز رو لو دادم و اون وقت بود که کتک مفصلی از شادی و احسان خوردم.صدای خنده های پرستو هنوز تو گوشمه.خوب که کتک خوردم به پرستو گفتم بریم فیلم ببینیم.چه فیلمی؟هامون.هامون بدون سیگار؟فیلم رو گذاشتم و یهو یادم افتاد که دو نخ سیگار تو کیفم دارم.یکیش شکسته بود و یکیش مایل به شکستن بود.سیگارارو کشیدیم.با آرامش کامل داشتیم فیلم رو میدیدیم که احسان و شادی سر و کله شون پیدا شد و دیگه نتونستیم ادامه بدیم.فیلم شهر زیبا رو دیدیم.تا صبح حرف زدیم و خندیدیم.ساعت ۷ یا ۸ خوابیدیم.بیدار که شدیم اعصاب من و احسان سگی بود.شادی و پرستو رفتند و من واحسان موندیم که حرف بزنیم.هنوز نیم ساعت از رفتن بچه ها نگذشته بود که شادی زنگ زد گفت بریم کوه.احسان گفت من نمیام.ولی من از اونجایی که حرص و آز زیادی در مورد عیاشی دارم راضیش کردم که بریم.رفتیم تجریش.شادی و پرستو اومدند رفتیم کوه.فکر کنم گلاب دره بود.شاملو خوندیم و چایی خوردیم و سیگار کشیدیم.خیلی خوش گذشت.انقدر خورده بودیم که تکون می خوردیم بالا می آوردیم.تو توالت یه مسجد بوی چلو کباب می اومد.اول فکر کردم که دیشب چلو کباب بوده و الان بوش تو دستشویی میاد.بعد فهمیدیدم که ۱ ساعت بعد غذا میدن.هر چی اصرار کردم که بمونین تا چلو کباب بخوریم کسی به حرفم گوش نداد.وقتی رسیدیم تجریش احسان رفت خونه.من و شادی و پرستو رفتیم انقلاب.پرستو رفت خونه و من شادی رو تا دم خونه رسوندم.وقتی داشتم بر می گشتم خونه با خودم می گفتم کاش تموم نمی شد.واقعآ دو روز به یاد موندنی بود.

دیشب تو اتاقم داشتم کتاب می خوندم و صدای نکره ی یه مداح مزاحمم بود.به خودم گفتم  عاشوره و تاسوعای امسال باید چکار کنم؟مانجون که خونه اس.پس کجا باید برم.روزهای دلگیر و پر از انرژی منفی رو چکار کنم.غروب عاشورا همیشه با تنهایی و دلگیری شب میشه.

                                                                                                شاد باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:10  توسط فراز  | 

همه چیز به خودت بستگی داره.اینکه می تونی خوشحال باشی یا افسرده.اینکه از زندگی لذت ببری یا نبری.ما به دنیا نیومدیم که لذت ببریم.ما به دنیا اومدیم تا راهمون رو پیدا کنیم و تو اون راه موفق ترین یا یکی از موفق ترین ها باشیم.هر کسی برای کاری آفریده شده.یه کسی برای نقاشی و کس دیگر برای نویسندگی یا کس دیگر برای نجاری یا آهنگری یا تراشکاری.مهم اینه که کلیت زندگی اینه که باید زندگی کنی.حالا به این فکر کن که انگیزه نداری.یا اینکه زندگی پوچه.هر کسی یه دیدگاهی داره.اگه به زندگی اینجوری فکر کنی که آخرش میمیری و تا آخر عمر به این فکر کنی که می میری و زندگی پوچه آره منم باهات موافقم که این زندگی تو پوچه.این مهمه که بفهمی از زندگی چی می خوای؟برای یه کسی این مهمه که(شایدم مهم نیست و باید اینجوری زندگی بکنه.چون پدر و پدران پدرانش اینجوری زندگی کردند)که چشم باز کنی چوپان باشی و بزرگ که شدی ازدواج کنی و دوباره یا چوپانی بکنی یا خانه داری یا...         ولی این زندگی هم پوچ نیست.چون دیدگاه اون آدم به زندگی اینجوری نیست.شاید اصلآ دیدگاهی به زندگی نداره که تقصیری هم نداره.مگه همه ی آدم ها باید مثل من و تو درگیر این چیز ها باشند؟احسان یک شب در میون تو یه آژانسی رزروشنه.دیشب که داشتیم با هم همین بحث رو می کردیم بهم گفت ادمای آژانس با آدمایی که مااطرافمون داریم خیلی متفاوتند.در واقع ماییم که متفاوتیم.اونا درگیر این نیستند که که آیا من چه می شوم و چگونه میشوم و از این حرف های چرند.اونها اگه ناراحت باشند برای این نیست که از فلسفه رنج می کشند.خودشون رو درگیر این چیز ها نکردند.درگیر این هستند که فردا قسط دارند و پول ندارند.درگیر این هستند که دوست دخترشون قهر کرده یا اینکه سرویس بهشون نخورده یا خرج زندگی ندارند.اشتباه نکنی ها.منم از این زندگی متنفرم.چون اصلآ من مال این زندگی نیستم.ولی اونا برای این زندگی ساخته شدند.پس تو هم ببین برای چه نوع زندگی ساخته شدی.کسی رو می شناسم که تو زمینه داستان نویسی و نمایشنامه نویسی خیلی با استعداده.ولی انگیزه نداره.من نمی فهمم انگیزی یعنی چی؟خوب کار کن و وقتی می بینی که تو کارت موفق میشی اون موقع انگیزه پیدا می کنی.یادمه اولین جایزه ی بازیگری که گرفتم بعدش افسرده شده بودم که حالا که چی؟این همه تمرین کردی حالا جایزه هم گرفتی.بعد با استاد خوبم امیر قنبری حرف زدم و گفت چیزی که مهمه اینه که ۶ ماه یه نمایشنامه رو کار کردید و خیلی خوب اجرء کردید.این مهمه نه چیز دیگه.اون موقع نفهمیدم چی گفت.ولی الان دارم میفهمم که خیلی سخت می گرفتم.خیلی ساده تر میشه به زندگی نگاه کرد.اینکه تو به دنیا نیومدی که رنج بکشی.پس رنج نکش.حسین پناهی میگه فلسفه یعنی رنج.افتخاره که بگی رنجوری؟کاملا باهاش موافقم.نه اینکه فلسفه نخونی و بگی که من نمی خوام رنجور باشم.بخون و فقط اگاه باش که فلسفه چیه؟به پوچی زندگی فکر کردن فقط این رو داره که چشم باز کنی وببینی که زندگی رفته و تو هیچ کاری نکردی که ازش لذت ببری.و اصلآ مگه میشه که تو از هیچ کاری لذت نبری؟مگه اینجوری نیست که تو وقتی کاری می کنی که مورد تشویق دیگران میشی خوشحال میشی و سرشار از انگیزه میشی؟مگه اینجوری نیست که وقتی کسی رو دوست داری و بهش کمک می کنی حالت خوب میشه.مگه اینجوری نیست که وقتی همه ی خانواده دور هم جمع هستین و چایی می خورین حالت خوبه؟مگه اینجوری نیست که وقتی با دوستات هستی و شب زنده داری می کنید بهت خوش می گذره و وقتی فرداش با چشم هایی که به سختی باز میشه و می سوزه باز وقتی یاد شب قبل می افتی لبخند ی زنی؟ نگو اینجوری نیست چون هست.من خودم وقتی شب تو اتاقم کتاب می خونم و مارگوت بیکل با صدای شاملو گوش میدم و چاییم دمه واتاقم گرم حالم خوبه.این یکی از اون چیزیاییه که ازش لذت می برم.هر چند کوچیک ولی لذت بخش.اگه این ها هم نباشه یه چیزی هست که ازش لذت ببری.تو هم بگرد و پیدا کن.

خوب خیلی شعار دادم.دیگه بسه.اگه کسی بخواد حرفام رو رد کنه و بگه کلیشه است من میگم که حرفای اون کلیشه است.چون زندگی همینه که گفتم.اصلآ قبول هعمونه که تو میگی ولی یه حرفام فکر کن و عمل کن.ببین چه جوری میشه.مطمئنم اگه از این نوع زندگیت خسته باشی حالت خوب میشه.خوب؟

                                                                            شاد شاد شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:20  توسط فراز  | 

یکی از یکشنبه های شهریور ۱۳۷۳

بابام می گه سه شنبه ساعت ۶ صبح راه می افتیم به طرف گرگان.تا ساعت ۶ صبح سه شنبه چند ساعت مونده؟   

  (دوشنبه عصر)  

  از آشپزخونه بوی غذایی که همیشه وقتی می خوایم بریم مسافرت مامان درست می کنه.استامبولی یا به قول ما دمی گوجه.مامان یک سبد قرمز دسته دار رو میز گذاشته و داره ظرف و لیوان و قاشق چنگال و می ذاره داخل سبد.شکلات و قند و شرینی و میوه و نمک و ادویه جات توی سبد گذاشته.میرم تو اتاقمون.از پنجره می بینم که بابا با یک اسفنج داره ماشین رو می شوره.اسفنج رو تو یه سطل نارنجی می زنه و می کشه رو سقف ماشین.به صورتش نگاه می کنم.انگار زیاد راضی نیست.یه چیزی زیر لب زمزمه می کنه که نمی شنوم.بعد اشکان میره شیر آب رو باز می کنه و کف  ها ر می شوره.پویا دوربین به دست وارد اتاق می شه.

من:چند ساعت مونده؟   

پویا:۴۵/۱۳.تو این سفر می خوام بهترین عکس هام رو بندازم.

من:پویا بیا این ۴۵/۱۳ رو یه جوری بگذرونیم.بیا رو پولی بازی کنیم.

پویا:نه حالش رو ندارم.بیا بخوابیم تا سریع بگذره.

من:الان خوابمون نمی بره.

پویا:سعی کن می خوابی

سحر میاد تو اتاق.

سحر:دق کردیم تو این خونه.شمام که همه اش خوابین.

من:ما می خوایم بخوابیم تا زود بگذره.

سحر مشغول جمع کردن لباسهاش می شه.صدای بسته شدن در خونه میاد.از پنجره نگاه می کنم می بینم بابا داره پشت وانت چادر می زنه.پس اشکان بود اومد تو خونه.از اتاقش صدای سه تار میاد.تازگی ها زیاد حوصله نداره.

(شب دوشنبه-سر سفره شام)

بابا:زود بخوابین که صبح زود بیدار بشین.۵  بیدارتون می کنم.

به زور باید بخوابیم چون هم زوده هم انقدر خوشحالیم که خوابمون نمی بره.

صبح سه شنبه-ساعت ۲۰/۵)

تا مامان میاد تو اتاق بیدار می شیم.انگار کوک شدیم.دیشب دیر خوابیدیم.فکر کنم اشکان از ما ۳ نفر هم دیر تر خوابیده.وقتی برای آخرین بار داشتم می رفتم دستشویی چراغ اتاقش روشن بود و صدای حرف زدن می اومد.نمی شنیدم چی می گفت.فقط صداش رو می شنیدم.لباس پوشیدیم و وسایل رو گذاشتیم پشت وانت.بابا از بیرون اومد.نون لواش گرفته.مامان نون ها رو قیچی می کنه و می ذاره لای یه سفره.اشکان سفره رو می ذاره پشت وانت.حالش از دیروز بهتره.۴ تایی می ریم پشت وانت می شینیم.بوی نون داغ لواش میاد.هوا تازه داره روشن می شه.بوی صبح میاد.اشکان میره در رو باز می کنه که ماشین بره بیرون.

همه گشنه ان.ولی کسی اعتراضی نمی کنه.اول جاده چالوس وایسادیم که صبحانه بخوریم.کره و عسل و حلوا شکری.هر چی می خوریم سیر نمی شیم.دوباره حرکت می کنیم.برای ماشین های پشتی ادا در میاریم و می خندیم.اشکان حوصله اش از دستمون سر رفته.اول همکاری می کرد ولی یهو رفت تو کما.الان ظهره.رسیدیم چالوس.می خوایم ناهار بخوریم.دمی گوجه  با سالاد و سس.

من:بابا کی می رسیم ناهار خوران؟

بابا:اگه خدا بخواد نمی دونم.

مامان:۶  صبح راه افتادیم.۴ می رسیم گرگان.از گرگان تا ناهار خورانم یک ربع نیم ساعتی راهه.تا ۳۰/۴ می رسیم.چند بار حساب کردم فهمیدم که۵/۳ دیگه تو راهیم.بعضی موقع ها مامان میوه پوست می کنه و می فرسته عقب.فکمون مدام داره می جنبه.اشکان سه تار می زنه.چند بارم رفته جلو که یا از دست ما راحت باشه یا بتونه موسیقی گوش بده.بدش نمی اومد که خونه بمونه.ما سه تا هم یا می خوریم با تو سر و کله هم می زنیم یا می خندیم.

(ساعت ۴/ناهار خوران)هر دو طرفمون کوه و جنگله.پره از درختای بلند و سبز.به برگای درختا نگاه می کنم.زرد و نارنجی و قرمز و سبزه.نور آفتاب افتاده  سر درختا.یه کم باد میاد.بابا رفته کمپ اجاره کنه.

من:مامان کی می ریم دریا؟

مامان:گرگان دریا نداره.

من:مگه گرگان همون شمال نیست؟

مامان:گرگان شماله ولی دریا نداره.

نمی دونم چی بگم چون نمی دونم گرگان شماله ولی دریا نداره یعنی چی؟مگه شمال در یا نداره؟

بابا اومد.دنبالش میریم تو کمپ شماره ۲۷.مامان و بابا بر می گردند گرگان تا خرید کنند.اشکان سه تار می زنه.ما سه تا هم نشستیم برای فردا صبح نقشه می کشیم.

(غروب ۳ شنبه)

اشکان هنوز داره سه تار می زنه.رنگ و روش زرده.نمی دونم چشه.مامان  اره ماهی سرخ می کنه.بابا رفته تو هتل که به مانجون زنگ بزنه بگه که ما رسیدیم..

(سر سفره شام-۳ شنبه شب)

جلوی کمپمون سفره پهن کردیم و داریم شام می خوریم.سحر داره خربزه می بره.

بابا:فردا بریم کوه.انقدر بریم بالا تا جون از کونمون بزنه بیرون.

مامان:من نمیام.می مونم ناها ر درست می کنم. پارسال اومدم وقتی برگشتیم یک ماه افتاده بودم تو خونه.

سفره جمع می شه.دوباره میایم می شینیم رو تپه ی جلوی کمپ.

مامان:این شبدر های ۳  برگ رو می بینید؟شهره می گفت اگه ۴  برگ پیدا کنید آرزوتون برآورده می شه.

همه دارند دنبال شبدر ۴ برگ می گردند.فقط اشکان نمی گرده.نشسته داره سه تار می زنه.مامان می خنده و می گه خوب سر کارتون گذاشتم.مامان نشسته و داره سیگار می کشه.من به همه گفتم آرزوم چیه.ولی بقیه نگفتن.به آرزوی منم اهمیتی ندادند.شاید برای این  آرزوشون رو نمی گن چون می دونند که برای کسی جالب نیست.من و پویا می ریم تو پارک.پارک خالی خالی بود.انگار همه دنیا رو بهمون دادند.انقدر بازی کردیم که بلاخره خسته شدیم و اومدیم خوابیدیم.همه خواب بودند غیر اشکان.رو چمن ها نشسته بود داشت کتاب می خوند.بعضی موقع ها هم با مداد خط می کشید.

(صبح ۴ شنبه)

آفتاب تازه افتاده سر درختا.هوا خنکه.صبحانه خوردیم.اینجا انقدر آدم ها سر حالن که انگار صد ساله که همدیگه رو می شناسن.الان داریم از کوه می ریم بالا.

بابا:پاتو بذار جا پای من.آفرین.همه کوه نوردای دنیا اینجوری کوه نورد شدند.

من:دوست دارم آزاد باشم.کوه نوردم نمی خوام بشم.کاش می شد دستم رو ول کنه.

اشکان آروم بی حوصله پشت سر هممون میاد.سحر تند تند راه میره و یک بند حرف می زنه.پویا هم هی می پره اینور و اونور و عکس میندازه.هر عکسی که می ندازه بابا یه متلکی می ندازه.

بابا:عکساتو نگه دار وقتی رفتی دست به آب بنداز.زرت وزرت عکس می ندازی که چی؟نگه دار جاهای خوب بنداز.

ولی پویا اهمیتی نمی ده و مدام عکس می ندازه.

یه ذره نشستیم حالا داریم می ریم پایین.ناهار کته با تن ماهی داریم.

من:بابا تا کی می مونیم اینجا؟

بابا:اگه خدا بخواد نمی دونم.

بعد از ناهار بابا می شینه دنبال شبدر ۴ برگ.من و پویا می ریم بگردیم.داره دیونه ام می کنه.یا عکس می ندازه یا در ژست عکس انداختنه.از یه آقاهه می پرسم پلاک ۲۷ کجاست؟بهم ادرس میده.از یه آقاهه دیگه می پرسم پلاک ۸ کجاست .میگه همین خونه اس که کنارش وایسادی.مگه سواد نداری؟میگم چرا.دارم.ولی نمی دونستم کجاست.بعد مرد کلید می ندازه میره تو همون خونه پلاک ۸.چپ چپ نگاهم می کنه که یعنی خر خودتی.من هم ترسیدم هم خوشحالم که تونستم پویا رو بخندونم.بر می گردیم پیش بقیه.چند تا زن و مرد پیش مامان و بابا نشستند و دارند دنبال شبدر ۴ برگ می گردند.امشب قراره با همسایه ها شام بخوریم.مامان و چند تا از خانم ها ی همسایه رو تپه آشپزخونه اختصاصی درست کردند.یکی داره املت درست می کنه.یکی سبزی پلو.یکی هم بادمجون سرخ می کنه.سر سفره شام همه آدم بزرگا دارند می خندند.غیر من و پویا و اشکان.سحر به زور می خنده.

جمعه عصر بر می گردیم  تهران و دیگه هیچوقت به ناهار خوران بر نمی گردیم.

۲ شنبه ۲۱آبان ۱۳۸۶ اتاق خودم

ما دیگه هیچوقت ۶  نفری به ناهار خوران نرفتیم.ما دیگه هیچوقت ۶  نفری به ناهار خوران نمی ریم.یا اگه بریم ۴ نفری می ریم یا شایدم۸ نفری.

                                                                                                     شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:21  توسط فراز  | 

یه دونه دیگه بر می دارم و می خورم و دیگه نمی خورم.این آخریشه.خوردم.این یکی بر مثل اون یکی های دیگه تلخ نبود.مزه کرد.یه دونه دیگه می خورم.بازم مزه پسته می داد.یه دونه دیگه بخورم؟

پدر: بریم؟

پسر:بريم.

پدر:برو اون آقا كارت داره.چيزي خوردي؟

پسر:نه

آقا:من ديدم تو اون كارو كردي ولي به بابات نمي گم.

پسر:(ترسيده)

پدر:چي مي گفت؟

پسر:هيچي.

"(از اينجا به بعد از زبان خود راوي بشنويد)

بابام به سمت مرد پشت ويترين رفت و با شرمندگي 200ريال به مرد داد و خداحافظي كرد.به خودم گفتم منتظر باش تا جلوي جمع يه سيلي محكم بخوري.بابام نزديك و نزديك تر مي شد.از ترسم راه رفتنش و آروم مي ديدم.انگار اسلو منشن شده بود.چپ چپ نگاهم كرد و بعد نزديكم شد دستم و گرفت و كشيد به طرف بيرون.خواستم برم جلو بشينم ولي گفتم بايد جواب پس بدم.بعد رفتم عقب وانت نشستم.بابامم چيزي نگفت.چ.ن مي دونست كه مي ترسم يا خجالت مي كشم پيشش بشينم.وقتي بابام نشست پشت فرمون ماشين شروع كرد حرف زدن.نمي شنيدم چي مي گفت ولي مطمئن بودم داره در مورد من حرف مي زنه.برادرم هر از گاهي بر مي گكشت نگاهم مي كرد كه ببينه در چه وضعيتيم.دوست داشتم خودم رو پرت كنم پايين.ولي جرآتش رو نداشتم.رسيديم خونه مادر بزرگم.و من از اينكه الان جلوي همه ي اعضاي فاميل بايد سرخ بشم و سفيد و هيچ جايي نداشته باشم كه فرار كنم و هيچ توجيهي نداشتم ارزوي مرگ مي كردم.تو دلم به اون مر د پشت ويترين فحش مي دادم.به كله يكچلش و سبيل هاي مسخره اش مي خنديدم و از اينكه نتونست كار من رو ناديده بگيره هر لحظه نفرتم بيشتر مي شد.بابام ماجرا رو جلوي همه تعريف كرد و همه به من زل زده بودند.انقدر اين ماجرا رو ادامه دادن تا من زدم زير گريه.مادرم بهم گفت عيب نداره.چيزي نشده كه.دو تا دونه پسته خوردي.بعد بع بابام گفت كاش مي خريدي كه يارو خيال نمي كرد ما گداييم.و بابام جواب داد به خاطر دو تا دونه پسته ۲۰ تومن دادم.

و با شنيدن اين جمله برق ۳ فاز از من پريد و گريه ام شديد تر شد. گفتم مگه من چيكار كردم.من نمي دونستم اينكار بديه.ديده بودم كه شماها بارها اينكارو كردين.بعد هم خريدين.خوب منم مي خواستم امتحان كنم.فقط فرقش اينه كه پول نداشتم بخرم.

خالم كه از بچگي تا همين حالا با هم خيلي خوب بوديم دستم و گرفت و برد تو اتاق.در هم بست.بغلم كرد گفت:فرازي اين كاري كه تو كردي اصلآ بد نبوده.آدم بزرگا همه چيزو بزرگ مي كنن.عيب نداره.پاشو صورتت رو بشور بيا شام بخوريم.گفتم الهام تو برو من شام نمي خورم.نمي خوام تو روي كسي نكاه كنم.حالم و بهم مي زنن.الهام رفت بيرون.منم رفتم در رو قفل كردم و نشستم به ادامه گريه كردن.مدام آدما مي اومدن پشت در كه من رو بكشن بيرون.ولي جواب نم دادم.اون شب خانوادم رفتند خونه و من و مادر بزرگم و خالم تنها شديم.انقدر گريه كردم تا خوابم برد.فردا ظهرش بابام اومد دنبالم گفت بريم خونه.تو صورتش نمي تونستم نگاه كنم.انگار از كولي بازيايي كه شب قبلش انجام داده بودم خجالت مي كشيدم.وقتي نزديك ماشين شدم بابام گفت بيا جلو بشين.منم بدون چيزي گفتن رفتم پيش بابام.از تو اشبورد يه پاكت در آورد و داد بهم.گفت :بيا پسته بخور.بغض كرده بودم.دوست داشتم همه اون پسته ها رو بريزم تو اتوبان و ديگه پسته نخورم.بابام گفت بخور ديگه.هر چي پسته بود خوردم.وقتي رسيديم خونه پسته ها تموم شده بود.دهنم تلخ تلخ بود.داشت حالم بهم مي خورد.از اون روز به بعد دیگه پسته ای نخوردم که مزه پسته داشته باشه و تلخ نباشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:46  توسط فراز  | 

                      

من اینجا بس دلم تنگ است   

و هر سازی که می بینم بد اهنگ است

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

بیا ره توشه برداریم

ببینیم اسمان هر کجا آیا،همین رنگ است

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن زسیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

                                          (مهدی اخوان ثالث)

آدما همیشه یه ناله ای تودلشون دارن.حتی اگه ناله ای هم نداشته باشن سعی میکنند پیدا کنن.چون کاره دیگه ای ندارن.یکیش من.تا سرم خلوت می شه یاد بدهکاری و انسانیت و هزار تا چرت و پرت دیگه می افتم.راستش دیگه دارم کم میارم.از اون موقع ست که حالم از همه چی به هم می خوره.حالم از همه کس به هم می خوره.حالم از هر چی موفقیت به هم می خوره.هر موقع تو جایی موفق شدم بعدش حالم اینجوری شده.آخرشم خیلی راحت حل میشه.تا خرخره ام بالا می اد بعد یه گریه اساسی می کنم بعدش هم خوب می شم.نمی دونم چه مرگمه.فقط می دونم از اینده می ترسم.می ترسم همه زحماتم هدر بشه.نه اینکه به اونجایی که می خوام نرسم.نه!می ترسم به اونجایی که می خوام برسم و ببینم که اونجایی که می خواستم نیست.می ترسم مثل اکثر ادما و بیشتر هنرمندان بشم آدم هنرمندی که پر از درده.بشم ادمی که مردم دوسش دارن ولی خودش خودش رو دوست نداره و شب ها با هزار تا قرص و دوا و شربت خواب اور خوابش ببره.می ترسم بشم آدمی که غیر از خودش همه از دستش راضین.ولی خودش می دونه چه گهیه.چیزی که به کرات می تونیم تو جامعه هنری و غیر هنری ببینیم.بعضی موقع ها همه چیز ارزش خودش رو از دست می ده.حتی تاتر که بزرگترین ارزشه منه.می دونم که دارم به قول رفیقای ساناز بوق و شعر می نویسم.کاش یه چیزی بود بهش معتقد بودم.کاش یه کسی بود که آرومم می کرد.وقتی مشغول تمرینم یا سره اجرام خودم رو زدم به بی خیالی. ولی بعد ازاینکه همه چیز برای مدتی تموم می شه زندگی برای مدتی جهنم می شه.سعی می کنم نشون ندم.ولی بعدش که تنها می شم تو فکر می رم و همین فکرا پوستم رو می کنه.می دونم همه مثل من هستن.وقتی تنها می شن می فهمن این راه زندگی کردن نیست.حالا هر کسی به یک طریقی.وقتی این حرفها رو به کسی می زنم یا جوابی نداره  یا خودش رو به خریت می زنه یا چرت میگه.کاش میشد مثل میلیون ها ادم دیگه راه دوم رو انتخاب کرد.کاش.....کاش.....کاش...........نمی دونم، شاید بشه.

                                                          (شاد باشید!)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:30  توسط فراز  | 

به  راننده تاكسي سمند گفتم كه ممنون پياده مي شم.چقدر مي شه قربان؟

راننده سمند:قابلي نداره.۳۵۰ تومن مي شه.

من:مگه كرايه اش ۴۰۰ تومن نيست؟

راننده جوابي بهم نداد.بقيه پولم رو گرفتم.۵ دقيقه بعد يادم رفت كه راننده چقدر ازم گرفته.چند بار ديگه سوار همون سمند شدم و باز ۵۰ تومن كمتر گرفت.نه از من.از همه كمتر مي گرفت.ديگه به جايي رسيده بود كه مدام بهش فكر مي كردم.خيلي دوست داشتم باهاش حرف بزنم.ولي خجالت مي كشيدم يا مي ترسيدم كه بگه به تو چه كه من ۵۰ تومن كمتر مي گيرم.چند بارم من يا چند تا از مسافرا ازش پرسيده بودند ولي جواب نمي دادوفقط يه لبخند تلخ ميزد و بقيه پول رو مي داد.

يه روز ساعتم رو نگاه كردم ديدم خيلي وقت دارم. دلم و به دريا زدم.گفتم به مقصد كه برسم از ماشينش پياده نمي شم .تا جواب نده دست از سرش بر نمي دارم.رسيديم كرج.همه پياده شدن.اومدم پياده بشم ولي دوباره در رو بستم و نشستم تو ماشين و قبل از اينكه بهم بگه:داداش آخرشه!بهش گفتم ببخشيد آقا يه سوال ازتون بپرسم.گفت: بفرماييد.گفتم:برا چي كرايه ۵۰ تومن كمتر مي گيرين در صورتي كه همه كسايي كه تاكسي سمند دارند ۵۰ تومن بيشتر مي گيرند.چرا؟

سكوت كرده بود و سرشو انداخته بود پايين.انگار داشتم توبيخش مي كردم.

گفتم:نمي خواين جواب بدين؟

پشيمون شده بودم.گفتم الان مياد پايين و عين سگ از ماشينش مي اندازدم پايين.سرشو اورد بالا و گفت:اگه همه آدما به حقشون راضي باشن ديگه انقدر بدبختي نداريم.(پشتم لرزيد)انقدر گروني نمي شه.اخلاق هممون خوب مي شه.ديگه دعوا مرافه نداريم.(جالب بود كه جمع مي بست)..

نمي دونستم چي بگم.دوست داشتم ببوسمش.بعد گفتم چقدر شما خوبين.

تو آينه نگاه كردم ديدم اشك تو چشماش پر شده.بهش گفتم من بازم مي تونم شما رو ببينم.مي خوام باهاتون حرف بزنم.(هيچي نمي گفت)بازم پرسيدم:مي تونم؟

گفت:چي مي خواي بدوني؟من كه همه چي رو گفتم.

گفتم نمي دونم.دوست دارم باهاتون حرف بزنم.

گفت:نمي دونم.

گفتم:پس بازم ميام.

خداحافظي كردم و پياده شدم.خيلي خوشحال بودم.نمي دونم چرا؟ ولي داشتم از خوشحالي پس مي افتادم.به خودم گفتم:اين مهم نيست كه آدماي كمي هستند كه اينجوري فكر مي كنن.اين مهمه كه ادمايي هستند كه اينجوري فكر مي كنند.هنوزم اون راننده رو مي بينم و هنوزم سمند داره ولي ديگه ۳۵۰ نمي گيره.همون ۴۰۰ مي گيره.دليلش مهم نيست.واينم مهم نيست كه ۴۰۰ مي گيره.مهم اينه كه يه مدتي به وظيفه خودش عمل كرده.البته اين وظيفه اش نبوده.اين لطف آقا ابراهيم راننده بوده كه به جاي بقيه هم فكر مي كرده.

                                                                  شاد باشيد

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:21  توسط فراز  | 

تمام عزمم رو جزم کرده بودم که آخرین ساخته استاد مهرجویی رو ببینم.ساعت ۳ صبح با احسان راه افتادیم رفتیم سینما فرهنگ.روزبه و مهدی هم اومده بودند.برای فیلم سنتوری اسم نوشتیم.با روزبه رفتیم راه رفتیم.خیلی خوب بود.مدت ها بود این جوری حرف نزده بودیم.برگشتنی نون سنگک گرفته بودیم با خامه.جاتون خالی خوب خوردیم.ساعت ۷ احسان رفت خونه.بعد ساعت ۸ من و مهدی رفتیم خونه مانجون تا چرتی بزنیم.سریع برگشتیم.ظهر شد.ناهار خوردیم.حالا نوبت من و روزبه بود که بریم خونه مانجون.همین کارم کردیم.ولی مگه گذاشتن بخوابیم.۵ دقیقه به ۵ دقیقه زنگ می زدن یا اس ام اس می دادن که پاشین بیاین.بعد خبر ناگواری دادند که به جای سنتوری مخمصه نمایش داده می شه.باورمون نشد.ساعت ۴ رفتیم سینما فرهنگ.این بار درویشی و احسان با پرستو رفتند خونه احسان.مردم همه رفته بودند.من و روزبه موندیم.به خودمون دلداری می دادیم که به خاطر این گفتند که به جای سنتوری مخمصه اکران می شه که مردم برند خونه شون.من واقعآ نمی دونم جشنواره برای چیه؟اینکه مردم فیلم ببینند یا مردم رو سر کار بذارند.بگذریم. این بحث هم طولانیه هم اعصابمون الکی خورد میشه.بلاخره با همه ی بدبختیا ساعت ۱۰ شد و بلیت گرفتیم.ماها همه نفرای اول بودیم.بعد فهمیدیم که واقعا مخمصه نمایش داده می شه.بلیت ها رو فروختیم و راه افتادیم طرف خونه.شادی هم اومده بود.رفتیم یه جایی یه چیزیایی خوردیم و رفتیم خونه.باورم نمی شد.۱۹ ساعت دربست وایساده بودیم و حالا دست از پا دراز تر رفتیم خونمون.هنوز بدنم کوفته اس.آخ که چه روز بدی بود.همه به فکر خودشون بودند.دیگه با کسی تو صف نمیرم.جالب اینجاست که فقط من و روزبه انقدر داغون بودیم.چون احسان و مهدی خوب خوابیده بودند.رامین و محسن و شادی و پرستو هم که از خونه اومده بودند.من تو جشنواره ۵ تا فیلم دیدم فقط به خاطر سنتوری.در واقع اون ۵ تا فیلم  به خاطر این بود که بتونم تو صف سنتوری دووم بیارم.بی خیال.(به امید اکران عمومی سنتوری)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:27  توسط فراز  | 

سلام.قول داده بودم که براتون از تحصیلاتم بگم.منتها یادم رفته بود.عرضم خدمتتون که بنده فراز سرابی  ۲۳ ساله قلعه حسن خان(شهر قدس)در سال ۷۹ در کلاس دوم دبیرستان!ترک تخصیل کردم.شاید بگین چرا علامت تعجب گذاشتم.باید عرض کنم که منظور از دوم دبیرستان همون اول دبیرستانه.چون بنده سال اول دبیرستان رو ۴ ترم مشروط شدم.اما دلیلش.دلیل اول این بود که کوچکترین نیازی احساس نمی کردم.چون فکر می کردم برای بازیگر شدن تنها چیزی که لازمه پارتی.چون تاتر رونمشناختم.یادمه تازه درخت گلابی ساخته استاد داریوش مهرجویی اکران شده بود و من چون دیوانه وار این فیلم رو دوست داشتم هر روز مخصوصآ دوشنبه ها که سه زتگ پشت سر هم فیزیک داشتم به تهران مسافرت می کردم و این فیلم رو زیارت می کردم.آقا امان از عاشقی.روز های دیگه هم یک زنگ می موندم و بقیه زنگ هارو ترجیحآ از مدرسه فرار می کردم.اینجانب با ابوی خویش دعوا مرافه بسیار داشتم تا ابوی گرامی با ریش سفیدی برادرم اشکان قبول کرد که بنده به مدرسه نروم.البته روزهای خوبی بود ولی از یک لحاظ دیگر بسیار افتضاخ بود.در حوالی منزل ما مرد شریف قدرتمندی به نام اصغر آقا ملقب به اصغر مکانیک به  شغل شریف مکانیکی مشغول بود و هست.ایشون شاگردان خود را بسیار نوازش می دادند.پدرم مرا بسیار از این مرد قوی هیکل می هراسانید!(یعنی می ترسوند.)و همیشه می فرمود:یا درس بخوان یا برو مکانیکی پیش اصغر مکانیک.آنوقت بود که من این شعر را سرودم.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت         فرستادمش پیش اصغر مکانیک

البته بنده پیش ایشون نرفتم و اعضای بدنم بسیار سالمند.سالها گذشت تا من در خدمت مقدس سربازی آگاه شدم که بنده اشتباه کر دم.باید درسم رو می خوندم.بعد از خدمت سربازی چند ماهی گذشت تا با زحمت فراوان به مدرسه رفتم و اسم نوشتم و قبول هم شدم.البته به جزء زبان انگلیسی ۱ که امتحان ندادم.  دوباره امروز فردا کردم و به مدرسه نرفتم.تا ۳ ماه پیش که به دست یکی از دوستان عزیزم کتک خوبی نوش جان کردم و به مدرسه رفتم و اسم نوشتم.اتفاقآ امروز آخرین امتخانم بود.عربی.که بسیار تقلب کردم و لذت بردم.انشاالله تا ۱۰ سال اینده راهی دانشگاه می شوم به تحصیل مشغول می شوم.اما!!!!!!!!!!!!!!

خداوند شاهد است که بنده ذره ای از این بابت افسردگی و پشیمانی ندارم.چون با مغز معیوب و داغان و آشفته به هیچ وجه درس بنده تمام نمی شد هیچ بلکه وقت گرانبهای جوانی چون من تلف می شد.پس خداوند را صد هزار مرتبه شکر که بنده درسم را رها کردم و در حال حاضر با اشتیاق فراوان درس می خوانم و یاد نمی گیرم و تقلب می کنم.

بله دوستان.می بینید که در ابتدا بنده به صورت آمیانه متنم را نوشتم ولی از اواسط به

بعد به صورت ادبی نگاریدم.

تجربه خویش را در اختیار شما نهادم.اگر سوالی پیش آمد من برای راهنمایی شما

دوست عزیز اعلام آمادگی میکنم.شما را به خداوند بزرگ می سپارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:21  توسط فراز  |