موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش میدارند
امروز به دلایلی که بعدا براتون توضیح میدم یاد سالها پیش افتادم،اول تابستان بود و من تازه کارنامه ی ننگینم رو گرفته بودم و طبق معمول 6 یا 7 درس رو زیر 10 آورده بودم و بقیه درس ها هم ناپلئونی قبول شده بودم.من اون سالها از صبح تا شب تو کانون پرورش فکری بودم و با آدم هایی که سرشون به تنشون نمی ارزید یه چیزی شبیه تاتر کار می کردیم.وقتی کارنا مه ام رو گرفته ام و تجدید هام رو دیدم به خودم گفتم تابستون امسال کانون خبری نیست،دقیقا بابام هم همین رو بهم گفت.البته چیز هایی دیگه ای هم گفت که صلاح نمی دونم اینجا مطرح کنم.
حدود یک هفته ای گذشته بود و من به بابام قول داده بودم و اطمینانش رو جلب کرده بودم که همه ی درس هام رو تو مرداد قبول میشم و کار به شهریور نخواهد کشید،بابام هم قبول کرده بود.
یکروز صبح که به طور سری رفته بودم کانون از بچه ها شنیدم که قراره بچه های کانون رو ببرن شمال.خوب من هیچ امیدی نداشتم که بابام اجازه بده که برم،برای همین یکروز که مادرم از حیاط اومد تو و من دیدم که قیافه اش مهربونه (مامانم اون موقع ها سیگار می کشید و هر موقع ما بچه ها چیزی ازش می خواستیم وقتی مطرح می کردیم که مامان رفته بیرون و سیگار کشیده و اومده تو).پس الان موقع اش بود.بهش گفتم.اول مخالفت کرد و بعد دید که خیلی مشتاقم (چون داشتم خونه رو رو سر مامان و خودم خراب می کردم) قبول کرد که با بابا در میون بذاره.بابا که اومد خونه من مدام به مامان اشاره می کردم که بگو.وقتی مامان گفت که بذاره من با بچه های کانون برم رامسر بابا اول سکوت کرد و بعد از چند تا نیش آبداری که نثارم کرد قبول کرد و گفت:برو که هم استراحتی کرده باشی و هم خودت رو آماده بکنی که وقتی اومدی خوب درس بخونی و مرداد یک ضرب قبول بشی.لحن دوستانه ی بابام رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.داشت باهام مثل یک مرد حرف می زد که من اگه نخوام هم نتونم که درس نخونم(1) . پس من با اون اردوی کذایی رفتم رامسر. از وقتی سوار اتوبوس شدیم دلم برای خونمون تنگ شد ، وقتی رسیدیم رامسر اولین سوالی که پرسیدم این بود که مخابرات کجاست؟می خوام زنگ بزنم خونمون.صدای اعتراض و مسخره کردن بچه ها بلند شد که ای بچه ننه.دلت برای مامانت تنگ شده؟
وقتی جامون ثابت شد من رفتم و مخابرات رو پیدا کردم و زنگ زدم خونه و با همه آدمای خونه حرف زدم.تو اون یک هفته ای که اونجا بودم روزی 2 بار با خونه تماس می گرفتم . دلم عجیب برای خونه و خانواده ام تنگ شده بود.دلم برای خراب شده ای که توش زندگی می کردیم و می کنیم تنگ شده بود . همه بچه ها در حال خوشحالی و بزن و برقص و مسخره بازی بودن ولی من یک گوشه نشسته بودم و داشتم غصه ی دلتنگی رو می خوردم ، اگه فکر می کنید حتی یک لحظه بهم خوش گذشت دارین اشتباه می کنید ، هر لحظه اش مثل یک روز طولانی بود . ثانیه ها جاشون رو با یک روز بلند عوض کرده بودند،داشتم دق می کردم.صبح ها برای نماز صبح بیدارمون می کردند و وقتی برای بیدار شدن مکث می کردی اون اون آقایی که مسئول اردو بود با کلید می کشید کف پامون که بیدار بشیم ،البته نیت خیری داشت و می خواست ما به زور نماز بخونیم . منم از اونجایی که هیچ وقت نماز نخونده بودم و بلد نبودم مجبور بودم که ادای بچه های دیگه رو در بیارم و الکی دولا راست بشم که همین باعث شد دوست سمج و پر رو و فضول که در نقش مربی تاتر ما بود من رو بسیار ارشاد کنه و بهم قول داد که هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده که من نماز خوندن رو یاد بگیرم که البته بنده ایشون رو قانع کردم که دست از سر کچلم بر داره.راستش از این اتفاق خوشحال بودم چون دیگه به زور نماز نمی خوندم . خوب دیگه من از بچگی ملحد بودم . این نمازی که براتون گفتم یک مشکل اینجا بود ، از همه مشکلاتی که اونجا داشتیم اساسی تر از همه غذای بد مزه و گند اون اردوگاه کذایی بود که با لیتر ها آبلیمو ،کیلو ها فلفل و نمک هم درست بشو نبود. مشکل بعدی ما برنا مه های بی مزه و خنکی بود که برامون اجرا می کردند ، از آجر خورد کردن گرفته تا تاتر های لوسی که اونجا مشاهده می کردیم . تنها دلخوشی من این بود که برم مخابرات زنگ بزنم و حرف بزنم و اینکه کی بر می گردم خونه؟
ما بلاخره از اون سفر به سلامت برگشتیم و هنوز که هنوزه وقتی یکی از اون بچه ها رو می بینم به خوشی از اون سفر یاد می کنه ولی من یاد و خاطره ی اون اردوی مسخره آزارم میده.
امروز تو تاکسی نشسته و داشتم به این فکر می کردم که یعنی میشه که من روزی از این مملکت برم و پشت سرم روهم نگاه نکنم؟ یعنی میشه که هیچوقت سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هنر این کشور برای من مهم نباشه؟با تمام وجود دوست دارم که از اینجا خلاص بشم.یعنی میشه؟ بعد به خیابان نگاه کردم،به پل های عابر پیاده،به در و دیوار شهر،به ادم ها، به همه چیز این شهر و این کشور فکر کردم و یک دفعه یاد خاطره ای افتادم که الان براتون تعریف کردم . به این فکر کردم که پس چه جوری این آدم ها دارند از ایران میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنند و لی من حتی نمی تونم بهش فکر کنم؟ با تمام پوست و گوشت و استخوانم دوست دارم از اینجا برم ، ولی دل کندن از میدان انقلاب(حتی در شلوغ ترین ساعت های روز) ، از بلوار کریم خان ، خیابان وصال ، میدان هفت تیر و ولیعصر، جمعه بازار ، زرتشت غربی ، سهروردی جنوبی ، میدان تجریش ، کافه فرانسه ، تاتر شهر و خیلی جاهای دیگه برام سخته . میدونم که برای شما ها هم سخته . خوش به حال هر کسی که می تونه دل بکنه از اینجا...
1.طبق قولی که به بابام دادم اونسال حسابی درس خوندم که مرداد ماه قبول بشم و زیر قولم هم نزدم.شهریور ماه با تک ماده قبول شدم ! J