بیشتر از یک ماهه که آزاد شدم٬انقدر نوشتن خاطرات اوین رو به تعویق انداختم که نابی ماجرا از بین رفت و من هم دیگه انگیزه اش رو از دست دادم.چند شب پیش می خواستم شروع کنم به نوشتن که از شما چه پنهان که بعد از نوشتن یک صفحه و نیم قفل کردم و بعد از نوشتن دست کشیدم.راستش این چند وقت انقدر به طور شفاهی برای همه تعریف کردم که چه اتفاقی برام افتاد خسته شدم.اما چیزی که امشب من رو واداشت تا وبلاگم رو به روز کنم شعری بود که پدرم زمانی که من تو اوین بودم برام گفته بود٬امشب یکبار دیگه خوندمش و فهمیدم که از اعماق وجودش جوشیده.شاید از نظرتون شعر خوبی نباشه ولی به این فکر کنید که پدری برای فرزند بازداشت شده ی بیگناهش سروده.
دست ظلم از آستین آمد برون
با خبر باشید ای روحانیون
دست غیر مستبد در این شرارت گیر نیست
فکر بهبودی کنید ای صالحان تا دیر نیست
هر فرازی در نشیبی بند او در بند کیست؟
بار الها کس گنه نا کرده در این بند نیست؟
دشمنان با کافران همسنگرانی غافلند
با خبر باشید ای یاران که هر دو کافرند
پیش از آنکه ظلمتی بر پا شود در شام داد
مژده وصلی به در بندان ناکرده گنه خواهند داد؟