دیشب گوشی مادرم رو برداشتم تا چک کنم ببینم اس ام اس برام اومده یا نه!دیدم یک اس ام اس از افشین هاشمی داشتم که نمی دونم مال کی بود؟برام نوشته بود که یکی از دوستاش داره یک فیلم می سازه و من برم دفتر تا تست بدم.قرار امروز رو گذاشتیم که برم دفتر سینمایی همون آقای کارگردان.
از پله ها که بالا رفتم یک خانمی جلوی در بودند و زنگ هر دو تا در رو زدند.در که باز شد با چشمام دنبال افشین گشتم.مثل همیشه یک سلام کلی کردم و رفتم یک گوشه ای تا بشینم.افشین خداحافظی کرد و رفت.بعد از چند تا عکسی که ازم گرفتند دوباره رفتم نشستم و شروع کردم به نفس عمیق کشیدن و با خودم تکرار می کردم(نترس.یک تست که اگه هر چقدر هم بد باشی تموم می شه و میره پی کارش)ولی فقط در حد حرف بود که خودم رو دلداری داده باشم.چون وقتی افشین داشت می رفت گفت :از فراز تست بگیرین.من هم قلبم داشت هر ثانیه ۵۰۰ تا میزد.تازه داشتم داغ می شدم و عرق می کردم و خودم و خیلی خونسرد نشون می دادم و مشغول ورق زدن مجله ی شهروند امروز بودم.یه آقایی که نمی دونستم کارگردانه یه دستیار ازم دعوت کرد تا برم تو اتاق برای تست دادن.وارد اتاق که شدم چشمم افتاد به دوربین لعنتی.اون موقع بود که ضربان قلبم ۳ برابر شد.وقتی به خودم اومدم دیدم پلاکارد دستم و دارند ازم فیلم می گیرند.بعد دوباره ازم دعوت شد بشینم.اون اقای کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب!اقای فراز چیزی اماده دارید که برامون بازی کنید؟
گفتم:راستش نه.اصلآ بهش فکر نکردم.کاش از قبل می گفتید.و گلوم رو صاف کردم خیلی خودم رو متشخص و با اعتماد به نفس نشون دادم.
کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب شما نقش یه پسری رو برای ما بازی کنید که اومده پول باباش رو وصول کنه و الان هم پلیس ها تو راهند.حاضرید؟
گقتم:بله.ولی حاضر نبودم.
اقایی که پشت دوربین ایستاده بود بهم گفت:کادر مدیومه.
گفتم :بله چشم.ولی به لحظه به خودم اومدم و دیدم از مدیوم هیچی یادم نمیاد.ولی چون بهم گفته بود مدیوهم ازش پرسیدم یعنی زیاد تکون نخورم.درسته؟
گفت:بله
شروع کردم به دیالوگ گفتن.اونم بدون هیچ تمرکزی.داشتم شرشر عرق می ریختم.اگه می شستم خوابم می برد.بعد از چند ثانیه کشتن دیالوگ گفتم کافیه؟
کارگردان یا شایدم دستیار کارگردان گفت:ادامه بدین.حالا حالت التماس رو بگیرید و لحن تهدید داشته باشید.یه کم لحن جنوب شهری.
و دوباره شروع کردم به نابود کردن دیالوگ با همون لحن قبلی.با خودم گفتم یادم باشه رفتم بیرون اولین کاری که بکنم این باشه کله مو به اولین جایی که دیدم بکوبم تا خون بپاشه رو شیشه ای ماشین.
کارگردان یا دستیار کارگردان گفت:خوب.آقای فراز خودتون چه نقشی رو دوست دارید بازی کنید؟
گفتم نمی دونم.من کلا از این دسته بازیگرا هستم که خیلی متکی به تمرین و دیالوگ هستم.زیاد در لحظه نمی تونم بازی بکنم.و تو دلم گفتم همینطور در خارج لحظه.
کارگردان یا دستیار کارگردان بهم چند نقش دیگه پیشنهاد داد تا تست کنم و من مدام می گفتم نمی دونم.تا وقتی که آقایی که پشت دوربین بود بهم گفت نقش مقابل اون پسری رو بازی کنید که الان بازی کردید.همون آقایی که بدهکار بود.
گفتم:چشم.فقط شما لطف کنید کمک کنید و دیالوگای اون پسرو بگیدو دوباره شروع کردم به نابود کردن هنرهای نمایشی.دیگه صورتم خیس بود.خیس خیس.نزدیک بود از استرس شلوارمم خیس باشه.خداحافظی کردم و اومدم بیرون.
در و که باز کردم هوای خنک به صورتم خورد و تازه فهمیدم چه گندی زدم.یه سیگار روشن کردم و با سرعت لاکپشت راه می رفتم و به خودم فحش می دادم.بغض گلوم رو گرفته بود.عصبانی وافسرده بودم.تو یه ایستگاه اتوبوس نشستم.یه نفس عمیق کشیدم ولی فابده نداشت.یه ذره که گذشت زیر لب گفتم سینما ازت متنفرم.دوربین ازت متنفرم.در واقع اعتماد به نفسم مجبورم می کنه که ازتون متنفر باشم.
شاد باشید