تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من

هرآدمی تو طول زندگی خودش حداقل یک تصویر یا خاطره ی عذاب آور داره که شاید هیچوقت نتونه فراموش کن.شاید اگر خاطره ی خودتون رو برای دوستتون تعریف کنید بهتون زل بزنه و بگه:خوب!اینه خاطره ای که عذابت میده؟اینکهخیلی عادیه.ومطمئن  باشید اگه حس شما رودرک نکرده باشه شروع میکنه به تحلیل خاطره ی شما.اونم بدون داشتن ذره ای درک.مثلا میگه:ببین دوست من تو اون زمان خیلی بچه بودی٬نمی دونستی یا اگه تو ماجرایی که براش تعریف می کنید شما مظلوم واقع شده بودید و مقصر کس دیگه ای بوده میگه:حالا دیگه گذشته.فقط خودت رو اذیت میکنی.دیگه باید فراموش کنی و ببخشی.بگذریم.

باید بگم که متاسفانه یا خوشبختانه من حافظه ی خیلی خوبی دارم.به همین دلیل از این خاطرات زیاد تو ذهنم هست و چیزی که بیشتر عذابم می ده اینه که خیلی هم با جزئیات یادم هست.یعنی اگه بخوام از یکی از روزهای پر کتک و سخت مدرسه براتون بگم جزئی ترین چیز هم از قلم نمی اندازم.مثلا دندونهای معلم ریاضی که به خاطر سیگار زیادقهوه ای شده بود و دهنش بوی تند سیگارفیلتر قرمزی میداد که هم باعث ترسم میشد هم باعث تهوع.یا حتی رنگ شیلنگی که دستش بود.حتی یادمه که شیلنگ گاز بود یا آب.و همینطور فحش هایی که موقع فرود آوردن شیلنگ بهم می داد(کودن٬گوساله٬خنگ٬حیف نون)

خاطر ای که میخوام براتون تعریف کنم برای من خیلی خطرناکه.یعنی اینکه هر وقت یادش می افتم یاغی میشم.دوستدارم یا مشت بکوبم به دیوار یا تو صورت یکی تف کنم یا تا چندسال هیچی نخورم تا بتونم خودم رو ببخشم.

حدودا ۱۸ سال پیش بود.یعنی من ۸ ساله بودم سر سفره  شام نشسته بودیم و همه داشتنددر مورد غذا حرف می زدند.شام اونشب مرغ بود که از ناهار همون روز مونده بود.سفره تقریبا خالی بود.غیر برنج و چند تیکه مرغ یک شیشه آب و چند لیوان بود.نه ترشی٬نه ماست٬نه سالاد و سبزی.هیچکدوم نبودن.من به شدت گرسنه بودم و دلم یه غذای تازه و خوشمزه و زیاد می خواست.مرغ اونشب آب پز شده بود و من داشتم با بی میلی تمام می خوردم٬بی نمک و  پر آب بود.مرغش رنگ نداشت.الان که فکرش رو می کنم میبینم بی شباهت به غذای  بیمارستان نبود.دلم چلو کباب با کره و گوجه می خواست که پرش کنم از سماغ و بعدببلعم.یا حداقل قرمه سبزیبا پلو که خورشت و برنج و جوری قاطی کنم ک هیچکدوم از برنج ها سفی نمونه.فکر کنم همه حال من رو داشتند.چون با هیجان داشتنداز غذای مورد علاقه شون حرف می زدند.یکی پیتزا می خواست٬یکی لوبیا پلو٬یکیخورشت کرفس.فقط من چیزی نمی گفتم.نوبت خواهرم که شد گفت:بابا باید قول بده که بک شب به ما جوجه کباب بده.بابا هم چیزی نگفت ولی خوب بابای ما عادت نداشت چیزی رو پشت گوش بندازه.وقتی اسم جوجه کباب رو شنیدم در مورد این غذا فکر کرم ولی هیچی یادم نیومد.مهلت ندادم.با صدای بلند گفتم:مامان من تا حالا جوجه کباب نخوردم.چیه؟

مامان گفت:چرا٬خوردی.یادت نمیاد و من دوباره گفتم :نه نخوردم.یادم نمیاد.

راستش هیچ منظوری تداشتم.فقط خواستم چیزی گفته باشم.همین موقع به بابا نگاه کردم که سرش پایین بود و آروم آروم غذا رو می جوید و سخت تو فکر بود.شستم با خبر شد که گند زدم.سز سفره سکوت شده بود و هیچکس جیک  نمی زد.من فهمیده بودم که حرف بدی زدم٬ولی ناراحت نبودم.بیشترتو فکر جوجه کباب بودم تا اینکه بابام چه حالی داره.اونشب دوباره سر و صدای خانواده بالا گرفت.همه با هیجان حرف می زدن . گوش می دادند.ولی بابا گهگداری تو فکر می رفت.اونشب تموم شد.تقریبا یک هفته ای از اونشب گذشته بود.از مدرسه اومده بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم .بابا زنگ خونه و به مامان گفت :حاضر باشین که عصری میریم فرحزاد.ما همیشه فرحزاد که میریم یعنی می خوایم بریم خونه عمه بزرگه و بعد نون شیرمال بخریم و بیایم خونه.ولی اونشب بابا با سرعت از جلوی خونه عمه بزرگه گذشت.مامان و بابا به بهانه ی چندمین سالگرد آشنائیشون ما بچه ها رومی خواستند ببرن رستوران.روی تخت رستوران که نشستیم گارسون منو رو آورد.بابا ۶ پرس جوجه کباب سفارش داد.من آرزو می کردم که ای کاش الان اونقدربزرگ بودم که می گشتم خونه یا سر می ذاشتم به بیابون.بقیه خیلی راحت بودند.اصلا یادشون نبود که چه اتفاقی افتاده.با گوشه چشم به بابا نگاه کردم.دیدم که داره با رضایت آورد.وقتی چشمم به جوجه کباب افتاد تازه یادم افتاد که به اندازه ی موهای سرم این غذا رو خورده بودم٬فقط اسمش رو نمی دونستم.اونشب یکبار دیگه جوجه کباب خوردم٬ولی فرقاش با دفعه های قبل این بو که هر تیکه اش روکه می خوردم احساس میکردم یک تیکه از گوشت بدنم داره آب میشه.به خودم گفتم کاش تا ابد اسم این غذا رو نمی دونستی.غذای همه تموم شده بود.غذام رو نصفه گذاشتم و خودم رو کشیم کنار.وقتی گارسون داشت سفره رو جمع میکرد مامان در گوشم گفت:اینم جوجه کباب.دیدی خورده بودی.من هیچی نگفتم.فقط حساس کردم تو بدنم الو گرفته.داغ بودم.قرمز شد بوم.از بابا و مامان تشکر کردم.بابام لبخند زد و سرش رو تکون داد.میخواستم بلند بشم و درگوشش بگم:(بابا من این غذا رو خورده بودم ولی یادم نمی اومد.یعنی فقط اسمش رو بلدنبودم).ولی نمی تونستم.فکر می کردم که ایکاش زمان با سرعت بگذره.بگذره تا هم من یادم بره هم بابا.ولی ۱۸ سال گذشت و هنوز یادمه.الان که فکرمیکنم میگم شایداگه اونروز گفته بودم شایدامروز یادم رفته بود.یعنی بابا هم فراموش نکرده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:18  توسط فراز  |