تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
می دونم چه اتفاقی افتاده٬ولی نمی خوام بهش فکر کنم.ترجیح میدم از خودم بپرسم چرا اینجوری شده.شاید از ۶ ماه قبل٬شایدم بیشتر یا کمتر.خیلی وقته حواست بهم نیست.خیلی وقته وقتی باهات حرف می زنم بهم گوش نمی دی.یادته اون وقت ها تا می دیدی گرفته ام می اومدی و بهم می گفتی که چمه؟من تعجب می کردم که تو از کجا می دونی.می شستی باهام حرف می زدی و می گفتی که باید چه کنم که تا خرخره تو کثافت نرم.بهم می گفتی هنر برای حرف زدنه نه لذت بردن.تو داری خودت رو با تاتر سرگرم می کنی.برام مثال از هنرمند های بزرگ مثل مارلون براندو٬چاپلین٬یا حتی از انتظامی و شکیبایی می زدی.می گفتی که تو داری راه این ها رو ادامه میدی و این اصلآ خوب نیست.بهم می گفتی مراقبه کنم تا بتونم که تو کثافتی که بقیه رفتند من نرم.بهم می گفتی هر جایی نرم٬با هر کسی رفت و آمد نکنم٬هر کاری رو قبول نکنم٬هر چیزی گوش نکنم٬هر چیزی نبینم٬هر مزخرفی رو نخونم.

ولی الان برات مهم نیست که من چی گوش میدم٬چی می خونم٬چه کاری می کنم٬با چه کسی رفت و آمد دارم و چه چیزی می بینم.حتی وقتی دارم با ذوق و شوق میگم:نمی دونی سیامک آقایی چه کرده.پر از حسه.اصلآ فضای عجیبی داره.خیلی کنسرت خوبیه.و با همه ی این حرف ها می خوام بگم که کاش تو هم ادامه داده بودی.تو بهم لبخند می زنی و سرتکون میدی.می دونم برات مهم نیست.شاید تقصیر منم هست.توقع بیجا دارم.من از یک سال پیش می دونستم که یه روزی رابطه مون به اینجه کشیده میشه٬چون این یکی از خصوصیاته زندگیه کسالت باره.زندگی منم دست کمی از تو نداره.زندگی همه اینجوریه.ولی من رو تو همیشه حساب می کردم.می گفتم اگه تمام دنیا از پیشم برن تو نمیری.فکر نکن دارم گللگی می کنم.فقط دارم خودم رو سبک می کنم.می دونی تو ۴ماهه گذشته چی به سر من اومده؟می دونی چه آدم هایی وارد زندگی من شدند؟همیشه من رو از اینجور روابط می ترسوندی. یادته؟منم کلی هوای خودم رو داشتم که دست از پاخطا نکنم.تو هم هوام رو داشتی و سریع می فهمیدی .خیلی می ترسیدم.احساس می کردم من و تو داریم یک راه رو طی می کنیم٬تو پشت منی٬منم پشت توئم.ولی وقت رفتن تو رسید.باید می رفتی.ولی الان کجایی که ببینی ترسم ریخته٬آدم ها یکی بعد دیگری وارد زندگیم میشند.خوب اینم یه جورشه.از خودم گلگی ندارم.از تو هم همینطور.فقط می ترسم خودم رو به گند بکشم.آخه یکی باید حوسش به آدم باشه.الان کجایی؟حواست هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:8  توسط فراز  | 


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم


ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم. 

( مارگوت بیکل)
 
(ترجمه:احمد شاملو )                                                                                                                 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:50  توسط فراز  |