ولی الان برات مهم نیست که من چی گوش میدم٬چی می خونم٬چه کاری می کنم٬با چه کسی رفت و آمد دارم و چه چیزی می بینم.حتی وقتی دارم با ذوق و شوق میگم:نمی دونی سیامک آقایی چه کرده.پر از حسه.اصلآ فضای عجیبی داره.خیلی کنسرت خوبیه.و با همه ی این حرف ها می خوام بگم که کاش تو هم ادامه داده بودی.تو بهم لبخند می زنی و سرتکون میدی.می دونم برات مهم نیست.شاید تقصیر منم هست.توقع بیجا دارم.من از یک سال پیش می دونستم که یه روزی رابطه مون به اینجه کشیده میشه٬چون این یکی از خصوصیاته زندگیه کسالت باره.زندگی منم دست کمی از تو نداره.زندگی همه اینجوریه.ولی من رو تو همیشه حساب می کردم.می گفتم اگه تمام دنیا از پیشم برن تو نمیری.فکر نکن دارم گللگی می کنم.فقط دارم خودم رو سبک می کنم.می دونی تو ۴ماهه گذشته چی به سر من اومده؟می دونی چه آدم هایی وارد زندگی من شدند؟همیشه من رو از اینجور روابط می ترسوندی. یادته؟منم کلی هوای خودم رو داشتم که دست از پاخطا نکنم.تو هم هوام رو داشتی و سریع می فهمیدی .خیلی می ترسیدم.احساس می کردم من و تو داریم یک راه رو طی می کنیم٬تو پشت منی٬منم پشت توئم.ولی وقت رفتن تو رسید.باید می رفتی.ولی الان کجایی که ببینی ترسم ریخته٬آدم ها یکی بعد دیگری وارد زندگیم میشند.خوب اینم یه جورشه.از خودم گلگی ندارم.از تو هم همینطور.فقط می ترسم خودم رو به گند بکشم.آخه یکی باید حوسش به آدم باشه.الان کجایی؟حواست هست؟