تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
سالها گذشته بود و جوجه ي برادر و خواهرم مرده بود،ولي جوجه ي من با همه بدبختي و عذابي كه از دست صاحبش كشيده بود بزرگ شده بود.تقريبا داشت واسه خودش يه پا خروس مي شد،من ديگه حوصله ي نگهداري از اون جوجه رو نداشتم.اسمش يحيي بود.رنگش زرد و بدنش به طور احمقانه اي مقاوم بود.اينروز هاي آخر ديگه ازم كتك نمي خورد.نه غذايي بهش مي دادم نه آبي و نه محبتي،فقط هر چند روز يه بار به اصرار مادرم يه ذره برنج مي دادم بخوره.بعضي وقتها هم براي اينكه تنبيه اش كنم وقتي مي ديدم غذاي قبلي اش مونده بهش مي گفتم ته ظرفت بايد پاك بشه.پس اول اون برنج هاي هفته ي قبل رو بخور، بعد با هم حرف مي زنيم.مادرم يا برادرم گاهي خيار رنده مي كردند و بهش مي دادند تا بخوره،مادرم مي گفت از قفسش بيار بيرون يه هوايي عوض كنه،بدبخت داره پس ميفته از بس اون تو مونده.ولي من حوصله شو نداشتم.وقتي بچه بود بيشتر دوسش داشتم،ولي كتك رو حتما ازم مي خورد.چون بايد تربيت مي شد.مثلا توي دستام مي گرفتمش و احساس مي كردم كه تو دستام تاس قرار داره.و اون رو مي نداختم روي زمين،منتها هيچوقت نشون نمي داد كه تاسم رو چه شماره اي وايساده.يا بعضي وقتها وقتي عجله داشتم و بايد جايي مي رفتم تا مي اومد جلو پام تا گدايي محبت كنه يه لگد مي زدم بهش و پرت مي شد يه طرفي.از اولش هم اين جوجه با جوجه هاي ديگه فرق داشت.برادرم از جوجه اش مثل تخم چشمش نگهداري مي كرد،ولي جوجه ي اون زود تر از جوجه ي خواهرم مرد.جوجه ي خواهرم به طور عجيبي شل و ول بود.يعني وقتي گربه كه هيچ ببرم مي اومد تو اتاق واسه خودش راه مي رفت و سوت مي زد.از هيچ چيزي تعجب نمي كرد.تا اينكه يه روز از مدرسه اومديم و ديديم عقرب نيشش زده و افتاده كف اتاق.جوجه ي برادرم هم سرما خورد و 2 روز تب ولرز داشتو بعد به ديار باقي شتافت.موند جوجه ي زرد داغديده ي من كه به شدت احتياج به محبت و دلداري داشت، ولي من حتي اجازه ندادم سر مزار دوستاش بره.چون براي روحيه اش خوب نبود،البته هر روز فاتحه مي فرستاد.جوجه رو انداخته بودم تو قفس گوشه ي حياط.قفسي بزرگ كه در ورودي و خروجي ش همون سقفش بود.روز ها مي گذشت و روز به روز به طور محسوسي رشد مي كرد.ولي من توجهي نمي كردم و هنوز تنبيه اش مي كردم.غافل از اينكه يحيي بزرگ شده بود و ديگه خودش خوب رو از بد تشخيص مي داد. يه روز برادرم بهم گفت:تو داري در حق يحيي بدي مي كني.هم تو قفسه هم گشنه و تشنه اس،تازه هنوز كه هنوزه با اين سن و سالش كتكشم مي زني. گفتم:اخه هر كاري مي كنم نمي ميره.چيكار كنم؟حوصله شو ندارم.از اين به بعد تو بزرگش كن. گفت:من بعد از مرگ جوجه ام عهد كردم كه ديگه با هيچ جوجه اي نباشم.برو بذارش تو اين باغ هاي تو شهر كه با بقيه مرغ و خروس ها بزرگ بشه. فرداش رفتم پيش يحيي و گفتم:يحيي مي خوام ببرمت پيش يه مشت مرغ و خروس ولت كنم.تو مشكلي نداري؟ توي چشمام زل زده بود.وقتي بچه بود تو چشماش مي شد رد پايي از احساس پيدا كرد.ولي الان يا من خيلي بي احساس شده بودم يا يحيي.بعد از ظهر همون روز دوچرخه ام رو آوردم كنار قفس ،يحيي رو از قفس در اوردم و دنبال يه جايي مي گشتم كه يحيي تا مقصد اونجا بشينه.آخر گذاشتمش پشت دوچرخه.همون جايي كه بابا خريد ها رو مي ذاشت اونجا.خودمم سوار دوچرخه شدم و شروع كردم به پا زدن.به دم در نريسيده يحيي شروع كرد به فرياد زدن.از دوچرخه پياده شدم.يحيي رو گرفتم دستم و گفتم:چته؟خوب بگو چه مرگته لا مذهب؟ديدم صداش در نمياد. گفتم:ننه قمر بازي در نيار،چون من تصميمم رو گرفتم.ديگه پيش من جايي نداري. دوباره سوار دوچرخه شدم و شروع كر دم به پا زدن.تا خود مقصد يحيي جيغ مي زد.وقتي رسيدم يحيي رو پياده كردم و گذاشتم روي زمين.يحيي سريع نشست. گفتم:آقا يحيي پاشو برو پيش اون مرغ و خروس ها.برو.اذيتم نكن.د برو ديگه.بلندش كردم ،پاهاش باز نمي شد.نگاه كردم ديدم يكي از پاهاش خراشيده شده.البته از ديده من خراشيده شده بود.براي خود يحيي شكسته يود.خوب معلومه وقتي پا به اون ظريفي بره لاي پره هاي دوچرخه مطمئنا خراشيده نمي شه،حتما مي شكنه.دوباره گذاشتمش رو زمين.حالا فقط پاي شكسته اش خم بود و او يكي پاش سالم بود.توي دستام گرفتمش و از روي دلسوزي بوسيدمش. گفتم: يحيي تو اگه پيش من بموني ميميري،من حوصله ي خودمم ندارم.من تا الان بزرگت كردم ديگه نمي تونم.ديگه خودت بايد رو پاي خودت وايسي.پاتم چيزي نيست،يه خراشه جزئيه،سريع خوب ميشه.خوب كاري نداري؟خداحافظ سوار دوچرخه شدم و برگشتم ديدم يحيي هنوز رو يه پاش وايساده.دوباره تو دستام گرفتمش و بردمش پيش بقيه مرغ و خروس ها.راه افتاده به طرف دوچرخه ام،صداي جيك جيكش اومد.برگشتم نگاهش كردم.ديدم داره يه پاشو مي كشه رو زمين و مياد دنبالم.ولي اهميتي ندادم،سوار دوچرخه شده و اومدم خونه. همون شب خواب يحيي رو ديدم كه داره باهام حرف مي زنه.داشت بهم مي گفت چرا فرصت زندگي بهم ندادي؟چرا نذاشتي اونجور كه مي خوام بزرگ بشم؟نمي بخشمت.هيچوقت نمي بخشمت. از خواب پريدم و قبل از اينكه برم مدرسه رفتم همون جايي كه يحيي رو ول كردم.مرغ و خروس ها اونجا بودند ولي هر چي گشتم يحيي رو پيدا نكردم.يه آقايي اومد طرفم و گفت:چي مي خواي پسر جان؟ گفتم:آقا من جوجه ام رو ديروز آوردم اينجا.البته ديگه داشت خروس مي شد.اومدم ببرمش.پشيمون شدم. گفت:همون جوجه اي كه پاش شكسته بود؟ گفتم:بله.همونه.پيش شماست؟ گفت:ديشب بود.ولي امروز نيست.جوجه ات نزديكاي صبح مرد.خيلي دوام آورد. گفتم:جنازه شو چيكار كردين؟ گفت:انداختم همينجاها.اينجا پر از گربه اس.تا حالا بردنش. راه افتاده به طرف مدرسه.هيچ اساسي نداشتم.به خودم مي گفتم تقصير من نبود.خودش خواست اينجوري بشه. چند شب پيش خواب يحيي رو ديدم. بهم گفت:هر چي مي كشي از آهي كه من اون موقع كشيدم.حالا ديدي تقصير تو بود.من كه كاري از دستم بر نمي اومد.من صاحب داشتم.صاحب منم تو بودي.تو براي من تصميم مي گرفتي.ولي ديگه بسه.ديگه بخشيدمت.زندگي تو بكن. از خواب بيدار شدم.تمام بدنم خيس عرق بود.مي لرزيدم.يهو ياد اون لحظه اي افتادم كه داشتم باهاش حرف مي زدم كه ببرمش ولش كنم.حالا فهميدم كه نگاه من بود كه خالي از احساس بود،نه يحيي.من نگاه پر از التماس اون رو نمي ديدم.به نظر شما يحيي من رو بخشيده؟
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:26  توسط فراز  |