از دو هفته ی قبل قرار عاشورا و تاسوعا رو گذاشته بودیم.قرار بود با شادی و احسان برم خونه مانجون.(مانجون مادر بزرگ منه و وقتی خونه نیست من با دوستام در اونجا به تفریحات سالم می پردازیم)چون هیچکدوم تحمل اون دو روز کسالت بار رو نداشتیم و ترجیح می دادیم با هم باشیم.من از خونه ۴ کیلو سیب زمینی برداشتم و رفتم خونه مانجون.شروع کردم به پوست کندن سیب زمینی ها.احسان با پرستو اومد.قرار شد که پرستو هم بمونه خونه مانجون.من رفتم سر کوچه که شادی رو بیارم.یه ۱۰ دقیقه ای علاف بودم تا رسید.من رو ندید.رفتم جلو و یه صدای نا هنجار از خودم در آوردم.شادی کیفش رو بلند کرد که بزنه تو سرم بعد دید که منم.بیچاره داشت سکته می کرد.با هم رفتیم که خرید کنیم.مدام غرغر می کرد که فراز خیلی ترسیدم.دیگه این کار رو نکن.این دفعه دوم بود.خیلی ترسیدم.اعصابم خرد شد و از این حرف ها.شادی اصرار داشت که بریم غذای نذری بگیریم.منم تقریبا به التماس افتاده بودم که شادی ۴ کیلو سیب زمینی دارم سرخ میکنم.ولی کو گوش شنوا؟اعصابم چسبیده بود کف پام.شکلات و سیگار و چرت و پرت گرفتیم رفتیم خونه مانجون.سیب زمینی ها رو سرخ کردم و نشستیم به خوردن.یه سینی پر از سیب زمینی.قابل توجه دوستان که بنده استاد سیب زمینی سرخ کردنم.و خونه مانجون که کسی میاد یعنی اون روز سیب زمینی می خوره.سینی خالی شده بود و فقط چند تا سیب زمینی مونده بود.شادی و پرستو و احسان رفته بودند کنار و من هنوز در حال خوردن بودم.گفتم بچه ها بیاین اینا رو هم بخورین تموم شه.ولی همه سیر شده بودند و منم داشتم منفجر می شدم.پرستو به کمکم اومد و تمومش کردیم.حالا وقته سیگار بود.سیگار کشیدیم غرغر شنیدیم.رفتیم تو پذیرایی نشستیم و احسان شروع کرد به خوندن داستانش.من حواسم پرت بود.اخه خیلی کار سختیه وقتی کسی داره داستانش رو می خونه حواست پرت نشه.بعضی موقع ها تپق میزد و من و پرستو مسخره اش می کردیم و می خندیدیم.وقتی داستان احسان تموم شد شادی داشت در مورد داستانش حرف میزد که ناگهان چشمم به زنگی افتاد که رو دیوار مقابلم بود و اساسآ این زنگ گذاشته شده بود برای مردم آزاری.از اونجایی که همیشه شادی می ترسید کسی سر زده از راه برسه و آبروی چندین و چندساله اش بره من فکر بکری به سرم زد.به پرستو هم گفتم.اونم موافقت کرد.خیلی عادی رفتم طرف زنگ و زنگ رو فشار دادم.سر شادی مثل فنر به طرف من برگشت و من از اونجایی که بازیگر بی نظیری هستم هول کردم و به پرستو و شادی اشاره کردم که برن تو آشپزخونه.رفتم از چشمی در نگاه کردم.احسان اومد طرفم و گفت کیه؟گفتم احسان حرف نزن.خواست ببینه که کیه.ولی من نذاشتم.وقتی شادی و احسان داشتند از ترس سکته می کردند من همه چیز رو لو دادم و اون وقت بود که کتک مفصلی از شادی و احسان خوردم.صدای خنده های پرستو هنوز تو گوشمه.خوب که کتک خوردم به پرستو گفتم بریم فیلم ببینیم.چه فیلمی؟هامون.هامون بدون سیگار؟فیلم رو گذاشتم و یهو یادم افتاد که دو نخ سیگار تو کیفم دارم.یکیش شکسته بود و یکیش مایل به شکستن بود.سیگارارو کشیدیم.با آرامش کامل داشتیم فیلم رو میدیدیم که احسان و شادی سر و کله شون پیدا شد و دیگه نتونستیم ادامه بدیم.فیلم شهر زیبا رو دیدیم.تا صبح حرف زدیم و خندیدیم.ساعت ۷ یا ۸ خوابیدیم.بیدار که شدیم اعصاب من و احسان سگی بود.شادی و پرستو رفتند و من واحسان موندیم که حرف بزنیم.هنوز نیم ساعت از رفتن بچه ها نگذشته بود که شادی زنگ زد گفت بریم کوه.احسان گفت من نمیام.ولی من از اونجایی که حرص و آز زیادی در مورد عیاشی دارم راضیش کردم که بریم.رفتیم تجریش.شادی و پرستو اومدند رفتیم کوه.فکر کنم گلاب دره بود.شاملو خوندیم و چایی خوردیم و سیگار کشیدیم.خیلی خوش گذشت.انقدر خورده بودیم که تکون می خوردیم بالا می آوردیم.تو توالت یه مسجد بوی چلو کباب می اومد.اول فکر کردم که دیشب چلو کباب بوده و الان بوش تو دستشویی میاد.بعد فهمیدیدم که ۱ ساعت بعد غذا میدن.هر چی اصرار کردم که بمونین تا چلو کباب بخوریم کسی به حرفم گوش نداد.وقتی رسیدیم تجریش احسان رفت خونه.من و شادی و پرستو رفتیم انقلاب.پرستو رفت خونه و من شادی رو تا دم خونه رسوندم.وقتی داشتم بر می گشتم خونه با خودم می گفتم کاش تموم نمی شد.واقعآ دو روز به یاد موندنی بود.
دیشب تو اتاقم داشتم کتاب می خوندم و صدای نکره ی یه مداح مزاحمم بود.به خودم گفتم عاشوره و تاسوعای امسال باید چکار کنم؟مانجون که خونه اس.پس کجا باید برم.روزهای دلگیر و پر از انرژی منفی رو چکار کنم.غروب عاشورا همیشه با تنهایی و دلگیری شب میشه.
شاد باشید