تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
 

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته اي بر بام.
پاکي آوردي - اي اميد سپيد! -
همه آلوده گي ست اين ايام.
راه شومي ست مي زند مطرب
تلخ واري ست مي چکد در جام
اشک واري ست مي کُشد لب خند
ننگ واري ست مي تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش هم رنگ مي زند رسام.

مرغ شادي به دام گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب مي کند پيغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام...
خام سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف تازه، سلام!

                             استاد  احمد شاملو


چند روز بود بی حوصله و بد اخلاق و بی حال بودم.صبح که از خواب بیدار شدم عین سگ دنبال پاچه بودم که بگیرم.اشکان  اومد تو اتاق و لبخند زد و گفت داره برف میاد.یه حسی که انگار مدتها بود نداشتم اومد سراغم و دوباره بغض سر و کله اش پیدا شد.منتها این دفعه از خوشحالی.یاد دوران مدرسه افتاده که صبح که بیدار می شدی و  تا می خواستی حاضر بشی بابا می گفت:برف اومده.مدرسه تعطیله.و من و پویا همدیگرو بغل می کردیم و عربده می زدیم.بعد می رفتیم زیر کرسی و می خوابیدیم.ولی از خوشحالی خوبمون نمی برد.می رفتیم خونه برفی می ساختیم.البته پویا می ساخت و من از اونجایی که استعداد زیادی در خرابکاری دارم با یک لگد جانانه خونه ی برفی پویا رو که اتفاقآ خیلی تمیز و مرتب ساخته بود رو خراب می کردم و بعد کتک مفصلی نوش جان می کردم.بگذریم.پرده رو کنار زدم و دیدم همه جا سفیده.بدون معطلی شاملو گذاشتم و صداش رو زیاد کردم.با اشکان یه نسکافه خوردم.خوشمزه ترین نسکافه ای که تو عمرم خورده بودم.حاضر شدم رفتم دانشگاه سوره.تمرین داشتم.کاملآ یه ادم دیگه شده بودم.بعضی از بچه ها تو ذوقم می زدند و غرغر می کردند.ولی من هچنان خوشحال بودم.هر وقت برف کم می شد یا فطع میشد دلم می گرفت.وای.خیلی خوبه.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که آدم تو برف راه بره.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که تو برف با نوید ایزدیار سیگار بکشی.هیچ چیز از این قشنگتر نیست که با احسان تو هنرهای زیبا باشی و برف بباره.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که با شادی و احسان و سولماز تو برف راه بری.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که برف بیاد و تو شاملو گوش بدی.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که برف بیاد و تو سر خاک شاملو بغضت رو خالی کنی.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که تو برف شاملو بخونی.هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که تو برف با بامداد و سعید و عباس و نوید و محسن از دانشگاه سوره تا انقلاب برای آش خوردن پیاده بری وبعد وقتی می بینی که  بسته اس و بری پیراشکی بخوری.انگار تو برف همه چیز قشنگ میشه.دوست داشتم به جای این پست یه داستان واقعی بنویسم.ولی از این ابراز احساساتم نمی تونستم بگذرم.وقتی برف بعدی اومد می نویسمش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:48  توسط فراز  |