همه چیز به خودت بستگی داره.اینکه می تونی خوشحال باشی یا افسرده.اینکه از زندگی لذت ببری یا نبری.ما به دنیا نیومدیم که لذت ببریم.ما به دنیا اومدیم تا راهمون رو پیدا کنیم و تو اون راه موفق ترین یا یکی از موفق ترین ها باشیم.هر کسی برای کاری آفریده شده.یه کسی برای نقاشی و کس دیگر برای نویسندگی یا کس دیگر برای نجاری یا آهنگری یا تراشکاری.مهم اینه که کلیت زندگی اینه که باید زندگی کنی.حالا به این فکر کن که انگیزه نداری.یا اینکه زندگی پوچه.هر کسی یه دیدگاهی داره.اگه به زندگی اینجوری فکر کنی که آخرش میمیری و تا آخر عمر به این فکر کنی که می میری و زندگی پوچه آره منم باهات موافقم که این زندگی تو پوچه.این مهمه که بفهمی از زندگی چی می خوای؟برای یه کسی این مهمه که(شایدم مهم نیست و باید اینجوری زندگی بکنه.چون پدر و پدران پدرانش اینجوری زندگی کردند)که چشم باز کنی چوپان باشی و بزرگ که شدی ازدواج کنی و دوباره یا چوپانی بکنی یا خانه داری یا... ولی این زندگی هم پوچ نیست.چون دیدگاه اون آدم به زندگی اینجوری نیست.شاید اصلآ دیدگاهی به زندگی نداره که تقصیری هم نداره.مگه همه ی آدم ها باید مثل من و تو درگیر این چیز ها باشند؟احسان یک شب در میون تو یه آژانسی رزروشنه.دیشب که داشتیم با هم همین بحث رو می کردیم بهم گفت ادمای آژانس با آدمایی که مااطرافمون داریم خیلی متفاوتند.در واقع ماییم که متفاوتیم.اونا درگیر این نیستند که که آیا من چه می شوم و چگونه میشوم و از این حرف های چرند.اونها اگه ناراحت باشند برای این نیست که از فلسفه رنج می کشند.خودشون رو درگیر این چیز ها نکردند.درگیر این هستند که فردا قسط دارند و پول ندارند.درگیر این هستند که دوست دخترشون قهر کرده یا اینکه سرویس بهشون نخورده یا خرج زندگی ندارند.اشتباه نکنی ها.منم از این زندگی متنفرم.چون اصلآ من مال این زندگی نیستم.ولی اونا برای این زندگی ساخته شدند.پس تو هم ببین برای چه نوع زندگی ساخته شدی.کسی رو می شناسم که تو زمینه داستان نویسی و نمایشنامه نویسی خیلی با استعداده.ولی انگیزه نداره.من نمی فهمم انگیزی یعنی چی؟خوب کار کن و وقتی می بینی که تو کارت موفق میشی اون موقع انگیزه پیدا می کنی.یادمه اولین جایزه ی بازیگری که گرفتم بعدش افسرده شده بودم که حالا که چی؟این همه تمرین کردی حالا جایزه هم گرفتی.بعد با استاد خوبم امیر قنبری حرف زدم و گفت چیزی که مهمه اینه که ۶ ماه یه نمایشنامه رو کار کردید و خیلی خوب اجرء کردید.این مهمه نه چیز دیگه.اون موقع نفهمیدم چی گفت.ولی الان دارم میفهمم که خیلی سخت می گرفتم.خیلی ساده تر میشه به زندگی نگاه کرد.اینکه تو به دنیا نیومدی که رنج بکشی.پس رنج نکش.حسین پناهی میگه فلسفه یعنی رنج.افتخاره که بگی رنجوری؟کاملا باهاش موافقم.نه اینکه فلسفه نخونی و بگی که من نمی خوام رنجور باشم.بخون و فقط اگاه باش که فلسفه چیه؟به پوچی زندگی فکر کردن فقط این رو داره که چشم باز کنی وببینی که زندگی رفته و تو هیچ کاری نکردی که ازش لذت ببری.و اصلآ مگه میشه که تو از هیچ کاری لذت نبری؟مگه اینجوری نیست که تو وقتی کاری می کنی که مورد تشویق دیگران میشی خوشحال میشی و سرشار از انگیزه میشی؟مگه اینجوری نیست که وقتی کسی رو دوست داری و بهش کمک می کنی حالت خوب میشه.مگه اینجوری نیست که وقتی همه ی خانواده دور هم جمع هستین و چایی می خورین حالت خوبه؟مگه اینجوری نیست که وقتی با دوستات هستی و شب زنده داری می کنید بهت خوش می گذره و وقتی فرداش با چشم هایی که به سختی باز میشه و می سوزه باز وقتی یاد شب قبل می افتی لبخند ی زنی؟ نگو اینجوری نیست چون هست.من خودم وقتی شب تو اتاقم کتاب می خونم و مارگوت بیکل با صدای شاملو گوش میدم و چاییم دمه واتاقم گرم حالم خوبه.این یکی از اون چیزیاییه که ازش لذت می برم.هر چند کوچیک ولی لذت بخش.اگه این ها هم نباشه یه چیزی هست که ازش لذت ببری.تو هم بگرد و پیدا کن.
خوب خیلی شعار دادم.دیگه بسه.اگه کسی بخواد حرفام رو رد کنه و بگه کلیشه است من میگم که حرفای اون کلیشه است.چون زندگی همینه که گفتم.اصلآ قبول هعمونه که تو میگی ولی یه حرفام فکر کن و عمل کن.ببین چه جوری میشه.مطمئنم اگه از این نوع زندگیت خسته باشی حالت خوب میشه.خوب؟
شاد شاد شاد باشید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:20  توسط فراز
|