یکی از یکشنبه های شهریور ۱۳۷۳
بابام می گه سه شنبه ساعت ۶ صبح راه می افتیم به طرف گرگان.تا ساعت ۶ صبح سه شنبه چند ساعت مونده؟
(دوشنبه عصر)
از آشپزخونه بوی غذایی که همیشه وقتی می خوایم بریم مسافرت مامان درست می کنه.استامبولی یا به قول ما دمی گوجه.مامان یک سبد قرمز دسته دار رو میز گذاشته و داره ظرف و لیوان و قاشق چنگال و می ذاره داخل سبد.شکلات و قند و شرینی و میوه و نمک و ادویه جات توی سبد گذاشته.میرم تو اتاقمون.از پنجره می بینم که بابا با یک اسفنج داره ماشین رو می شوره.اسفنج رو تو یه سطل نارنجی می زنه و می کشه رو سقف ماشین.به صورتش نگاه می کنم.انگار زیاد راضی نیست.یه چیزی زیر لب زمزمه می کنه که نمی شنوم.بعد اشکان میره شیر آب رو باز می کنه و کف ها ر می شوره.پویا دوربین به دست وارد اتاق می شه.
من:چند ساعت مونده؟
پویا:۴۵/۱۳.تو این سفر می خوام بهترین عکس هام رو بندازم.
من:پویا بیا این ۴۵/۱۳ رو یه جوری بگذرونیم.بیا رو پولی بازی کنیم.
پویا:نه حالش رو ندارم.بیا بخوابیم تا سریع بگذره.
من:الان خوابمون نمی بره.
پویا:سعی کن می خوابی
سحر میاد تو اتاق.
سحر:دق کردیم تو این خونه.شمام که همه اش خوابین.
من:ما می خوایم بخوابیم تا زود بگذره.
سحر مشغول جمع کردن لباسهاش می شه.صدای بسته شدن در خونه میاد.از پنجره نگاه می کنم می بینم بابا داره پشت وانت چادر می زنه.پس اشکان بود اومد تو خونه.از اتاقش صدای سه تار میاد.تازگی ها زیاد حوصله نداره.
(شب دوشنبه-سر سفره شام)
بابا:زود بخوابین که صبح زود بیدار بشین.۵ بیدارتون می کنم.
به زور باید بخوابیم چون هم زوده هم انقدر خوشحالیم که خوابمون نمی بره.
صبح سه شنبه-ساعت ۲۰/۵)
تا مامان میاد تو اتاق بیدار می شیم.انگار کوک شدیم.دیشب دیر خوابیدیم.فکر کنم اشکان از ما ۳ نفر هم دیر تر خوابیده.وقتی برای آخرین بار داشتم می رفتم دستشویی چراغ اتاقش روشن بود و صدای حرف زدن می اومد.نمی شنیدم چی می گفت.فقط صداش رو می شنیدم.لباس پوشیدیم و وسایل رو گذاشتیم پشت وانت.بابا از بیرون اومد.نون لواش گرفته.مامان نون ها رو قیچی می کنه و می ذاره لای یه سفره.اشکان سفره رو می ذاره پشت وانت.حالش از دیروز بهتره.۴ تایی می ریم پشت وانت می شینیم.بوی نون داغ لواش میاد.هوا تازه داره روشن می شه.بوی صبح میاد.اشکان میره در رو باز می کنه که ماشین بره بیرون.
همه گشنه ان.ولی کسی اعتراضی نمی کنه.اول جاده چالوس وایسادیم که صبحانه بخوریم.کره و عسل و حلوا شکری.هر چی می خوریم سیر نمی شیم.دوباره حرکت می کنیم.برای ماشین های پشتی ادا در میاریم و می خندیم.اشکان حوصله اش از دستمون سر رفته.اول همکاری می کرد ولی یهو رفت تو کما.الان ظهره.رسیدیم چالوس.می خوایم ناهار بخوریم.دمی گوجه با سالاد و سس.
من:بابا کی می رسیم ناهار خوران؟
بابا:اگه خدا بخواد نمی دونم.
مامان:۶ صبح راه افتادیم.۴ می رسیم گرگان.از گرگان تا ناهار خورانم یک ربع نیم ساعتی راهه.تا ۳۰/۴ می رسیم.چند بار حساب کردم فهمیدم که۵/۳ دیگه تو راهیم.بعضی موقع ها مامان میوه پوست می کنه و می فرسته عقب.فکمون مدام داره می جنبه.اشکان سه تار می زنه.چند بارم رفته جلو که یا از دست ما راحت باشه یا بتونه موسیقی گوش بده.بدش نمی اومد که خونه بمونه.ما سه تا هم یا می خوریم با تو سر و کله هم می زنیم یا می خندیم.
(ساعت ۴/ناهار خوران)هر دو طرفمون کوه و جنگله.پره از درختای بلند و سبز.به برگای درختا نگاه می کنم.زرد و نارنجی و قرمز و سبزه.نور آفتاب افتاده سر درختا.یه کم باد میاد.بابا رفته کمپ اجاره کنه.
من:مامان کی می ریم دریا؟
مامان:گرگان دریا نداره.
من:مگه گرگان همون شمال نیست؟
مامان:گرگان شماله ولی دریا نداره.
نمی دونم چی بگم چون نمی دونم گرگان شماله ولی دریا نداره یعنی چی؟مگه شمال در یا نداره؟
بابا اومد.دنبالش میریم تو کمپ شماره ۲۷.مامان و بابا بر می گردند گرگان تا خرید کنند.اشکان سه تار می زنه.ما سه تا هم نشستیم برای فردا صبح نقشه می کشیم.
(غروب ۳ شنبه)
اشکان هنوز داره سه تار می زنه.رنگ و روش زرده.نمی دونم چشه.مامان اره ماهی سرخ می کنه.بابا رفته تو هتل که به مانجون زنگ بزنه بگه که ما رسیدیم..
(سر سفره شام-۳ شنبه شب)
جلوی کمپمون سفره پهن کردیم و داریم شام می خوریم.سحر داره خربزه می بره.
بابا:فردا بریم کوه.انقدر بریم بالا تا جون از کونمون بزنه بیرون.
مامان:من نمیام.می مونم ناها ر درست می کنم. پارسال اومدم وقتی برگشتیم یک ماه افتاده بودم تو خونه.
سفره جمع می شه.دوباره میایم می شینیم رو تپه ی جلوی کمپ.
مامان:این شبدر های ۳ برگ رو می بینید؟شهره می گفت اگه ۴ برگ پیدا کنید آرزوتون برآورده می شه.
همه دارند دنبال شبدر ۴ برگ می گردند.فقط اشکان نمی گرده.نشسته داره سه تار می زنه.مامان می خنده و می گه خوب سر کارتون گذاشتم.مامان نشسته و داره سیگار می کشه.من به همه گفتم آرزوم چیه.ولی بقیه نگفتن.به آرزوی منم اهمیتی ندادند.شاید برای این آرزوشون رو نمی گن چون می دونند که برای کسی جالب نیست.من و پویا می ریم تو پارک.پارک خالی خالی بود.انگار همه دنیا رو بهمون دادند.انقدر بازی کردیم که بلاخره خسته شدیم و اومدیم خوابیدیم.همه خواب بودند غیر اشکان.رو چمن ها نشسته بود داشت کتاب می خوند.بعضی موقع ها هم با مداد خط می کشید.
(صبح ۴ شنبه)
آفتاب تازه افتاده سر درختا.هوا خنکه.صبحانه خوردیم.اینجا انقدر آدم ها سر حالن که انگار صد ساله که همدیگه رو می شناسن.الان داریم از کوه می ریم بالا.
بابا:پاتو بذار جا پای من.آفرین.همه کوه نوردای دنیا اینجوری کوه نورد شدند.
من:دوست دارم آزاد باشم.کوه نوردم نمی خوام بشم.کاش می شد دستم رو ول کنه.
اشکان آروم بی حوصله پشت سر هممون میاد.سحر تند تند راه میره و یک بند حرف می زنه.پویا هم هی می پره اینور و اونور و عکس میندازه.هر عکسی که می ندازه بابا یه متلکی می ندازه.
بابا:عکساتو نگه دار وقتی رفتی دست به آب بنداز.زرت وزرت عکس می ندازی که چی؟نگه دار جاهای خوب بنداز.
ولی پویا اهمیتی نمی ده و مدام عکس می ندازه.
یه ذره نشستیم حالا داریم می ریم پایین.ناهار کته با تن ماهی داریم.
من:بابا تا کی می مونیم اینجا؟
بابا:اگه خدا بخواد نمی دونم.
بعد از ناهار بابا می شینه دنبال شبدر ۴ برگ.من و پویا می ریم بگردیم.داره دیونه ام می کنه.یا عکس می ندازه یا در ژست عکس انداختنه.از یه آقاهه می پرسم پلاک ۲۷ کجاست؟بهم ادرس میده.از یه آقاهه دیگه می پرسم پلاک ۸ کجاست .میگه همین خونه اس که کنارش وایسادی.مگه سواد نداری؟میگم چرا.دارم.ولی نمی دونستم کجاست.بعد مرد کلید می ندازه میره تو همون خونه پلاک ۸.چپ چپ نگاهم می کنه که یعنی خر خودتی.من هم ترسیدم هم خوشحالم که تونستم پویا رو بخندونم.بر می گردیم پیش بقیه.چند تا زن و مرد پیش مامان و بابا نشستند و دارند دنبال شبدر ۴ برگ می گردند.امشب قراره با همسایه ها شام بخوریم.مامان و چند تا از خانم ها ی همسایه رو تپه آشپزخونه اختصاصی درست کردند.یکی داره املت درست می کنه.یکی سبزی پلو.یکی هم بادمجون سرخ می کنه.سر سفره شام همه آدم بزرگا دارند می خندند.غیر من و پویا و اشکان.سحر به زور می خنده.
جمعه عصر بر می گردیم تهران و دیگه هیچوقت به ناهار خوران بر نمی گردیم.
۲ شنبه ۲۱آبان ۱۳۸۶ اتاق خودم
ما دیگه هیچوقت ۶ نفری به ناهار خوران نرفتیم.ما دیگه هیچوقت ۶ نفری به ناهار خوران نمی ریم.یا اگه بریم ۴ نفری می ریم یا شایدم۸ نفری.
شاد باشید