پدر: بریم؟
پسر:بريم.
پدر:برو اون آقا كارت داره.چيزي خوردي؟
پسر:نه
آقا:من ديدم تو اون كارو كردي ولي به بابات نمي گم.
پسر:(ترسيده)
پدر:چي مي گفت؟
پسر:هيچي.
"(از اينجا به بعد از زبان خود راوي بشنويد)
بابام به سمت مرد پشت ويترين رفت و با شرمندگي 200ريال به مرد داد و خداحافظي كرد.به خودم گفتم منتظر باش تا جلوي جمع يه سيلي محكم بخوري.بابام نزديك و نزديك تر مي شد.از ترسم راه رفتنش و آروم مي ديدم.انگار اسلو منشن شده بود.چپ چپ نگاهم كرد و بعد نزديكم شد دستم و گرفت و كشيد به طرف بيرون.خواستم برم جلو بشينم ولي گفتم بايد جواب پس بدم.بعد رفتم عقب وانت نشستم.بابامم چيزي نگفت.چ.ن مي دونست كه مي ترسم يا خجالت مي كشم پيشش بشينم.وقتي بابام نشست پشت فرمون ماشين شروع كرد حرف زدن.نمي شنيدم چي مي گفت ولي مطمئن بودم داره در مورد من حرف مي زنه.برادرم هر از گاهي بر مي گكشت نگاهم مي كرد كه ببينه در چه وضعيتيم.دوست داشتم خودم رو پرت كنم پايين.ولي جرآتش رو نداشتم.رسيديم خونه مادر بزرگم.و من از اينكه الان جلوي همه ي اعضاي فاميل بايد سرخ بشم و سفيد و هيچ جايي نداشته باشم كه فرار كنم و هيچ توجيهي نداشتم ارزوي مرگ مي كردم.تو دلم به اون مر د پشت ويترين فحش مي دادم.به كله يكچلش و سبيل هاي مسخره اش مي خنديدم و از اينكه نتونست كار من رو ناديده بگيره هر لحظه نفرتم بيشتر مي شد.بابام ماجرا رو جلوي همه تعريف كرد و همه به من زل زده بودند.انقدر اين ماجرا رو ادامه دادن تا من زدم زير گريه.مادرم بهم گفت عيب نداره.چيزي نشده كه.دو تا دونه پسته خوردي.بعد بع بابام گفت كاش مي خريدي كه يارو خيال نمي كرد ما گداييم.و بابام جواب داد به خاطر دو تا دونه پسته ۲۰ تومن دادم.
و با شنيدن اين جمله برق ۳ فاز از من پريد و گريه ام شديد تر شد. گفتم مگه من چيكار كردم.من نمي دونستم اينكار بديه.ديده بودم كه شماها بارها اينكارو كردين.بعد هم خريدين.خوب منم مي خواستم امتحان كنم.فقط فرقش اينه كه پول نداشتم بخرم.
خالم كه از بچگي تا همين حالا با هم خيلي خوب بوديم دستم و گرفت و برد تو اتاق.در هم بست.بغلم كرد گفت:فرازي اين كاري كه تو كردي اصلآ بد نبوده.آدم بزرگا همه چيزو بزرگ مي كنن.عيب نداره.پاشو صورتت رو بشور بيا شام بخوريم.گفتم الهام تو برو من شام نمي خورم.نمي خوام تو روي كسي نكاه كنم.حالم و بهم مي زنن.الهام رفت بيرون.منم رفتم در رو قفل كردم و نشستم به ادامه گريه كردن.مدام آدما مي اومدن پشت در كه من رو بكشن بيرون.ولي جواب نم دادم.اون شب خانوادم رفتند خونه و من و مادر بزرگم و خالم تنها شديم.انقدر گريه كردم تا خوابم برد.فردا ظهرش بابام اومد دنبالم گفت بريم خونه.تو صورتش نمي تونستم نگاه كنم.انگار از كولي بازيايي كه شب قبلش انجام داده بودم خجالت مي كشيدم.وقتي نزديك ماشين شدم بابام گفت بيا جلو بشين.منم بدون چيزي گفتن رفتم پيش بابام.از تو اشبورد يه پاكت در آورد و داد بهم.گفت :بيا پسته بخور.بغض كرده بودم.دوست داشتم همه اون پسته ها رو بريزم تو اتوبان و ديگه پسته نخورم.بابام گفت بخور ديگه.هر چي پسته بود خوردم.وقتي رسيديم خونه پسته ها تموم شده بود.دهنم تلخ تلخ بود.داشت حالم بهم مي خورد.از اون روز به بعد دیگه پسته ای نخوردم که مزه پسته داشته باشه و تلخ نباشه.