از اون شب هاست که دلم برای همه چیز تنگ شده.برای بچگی.بازی با دختر خاله ها.بازی با پویا(برادرم).برای مدرسه.برای نشستن جلوی وانت بابام.جای تنگ.بغل مامانم.بعد برگشتنی خواب و امنیت.برای پشت وانت نشستن.کتک کاری با پویا و سحر.برای اتاقمون که من و سحر و پویا با هم بودیم.یا دعوا می کردیم یا نقشه می کشیدیم از خونه فرار کنیم یا... برای بازی کردن با اشکان و پویا و سحر که تا خونه تنها می شدیم پشتی هارو می چیدیم رو هم بعد از روش می پریدیم یا با پشتی ها خونه می ساختیم یا تو خونه فوتبال بازی می کردیم.بعضی موقع ها دسته دسته می شدیم.معمولآ من و پویا یه دسته اشکان و سحر یه دسته.بعد شروع می کردیم به کشتن اعتماد به نفس همدیگه.با همه اینا همه چیز خوب بود.همه چیز قشنگ بود.ولی الان... الان همه چیز برعکس شده.همه با هم غریبن.مذهب بین ما فاصله انداخته.دیگه پویایی نیست که با هم بگیم و بخندیم.دیگه سحری نیست.فقط اشکان هست که اونم تا سه ماه دیگه مستقل می شه و میره.سحرم تا چند وقت دیگه میره.هیچ حرفی ندارم که باهاشون بزنم.کاش می شد که ادما به هیچ چیز عادت نکنن.اون وقت هیچ کس هیچ خاطره ای نداره.خوبه یا بد؟به نظر من بد هست ولی بیشتر خوبه.کاش می شد هیچوقت بزرگ نشیم.کاش هیچوقت هیچ رابطه ای (روابط معقول)به هم نمی خورد.کاش بزرگ شدن ادما دست خودشون بود.یعنی هر موقع دوست داشتند بزرگ می شدند.
تو خونه ما یه استخره که سالها پر نشده و کف استخر پر از ترکه.یادمه حداقل ۱۶ سال پیش که استخرمون پر بود یه روز مامانم نمی ذاشت ما بریم تو استخر.دلیلش یادم نمیاد.ولی یادمه که خیلی قاطع می گفت (نه).بعد اشکان یه نقشه کشید.یه برگ کاغذ از دفتر مدرسه (هنوز اون دفتر رو داریم)رو کند و یه نامه سوزناک برای مامانم نوشت با این مضمون که اجازه بدین ما بریم استخر.بعد هممون پایینش رو امضا کردیم و انگشت زدیم.بعد رفتیم پیش مامانم و اجازه رو گرفتیم.
الان اصلا از مشکلات همدیگه خبر نداریم.فقط من و اشکان از همدیگه خبر داریم.اشتباه نکنید.هممون تو یه خونه زندگی می کنیم.ولی.... چقدر متحد بودیم.شاید توقع من بالاست که این انتظار رو دارم.شاید منم که دلم برای اون موقع ها تنگ شده.نمی دونم چرا این حرف ها رو دارم می نویسم تو وبلاگ.شاید به خاطره اینه که کسی حال شنیدن حرف های دیگران رو نداره.حتی خود من.فقط دوست داشتم به یکی بگم.حالا به خیلی ها گفتم.باید قبول کرد که دیگه گذشته.همین.
شاد باشید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:22  توسط فراز
|