تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
شب چراغ  نوشته جمال میر صادقی)یکی از بهترین رمان هایی که تا به حال خوندم.

وقتی دارین می خونین به یاد این می افتین که همه آدما تو شرایطی خاص ادمای مزخرفی می شن.حتی( علی)شهصیت اصلی این رمان.

(کلاغ ها و آدم ها نوشته جمال میر صادقی)اگه کله تون بوی قرمه سبزی میده و فکرای سیاسی دارین با خوندن این کتاب حسابی می ترسین.شاید هم به خودتون بگین به درد سرش می ارزه.به هر حال کتاب جدابیه و به خوندنش می ارزه.من رو که از بی خاصیتی در آورد.راستی شخصیت اصلی این رمان آدم معمولیه که شاید شبیه به یکی از نزدیکانتون مثل پدر یا برادر یا عمو  و یا داییتون باشه.توصیه من رو گوش کنید و حتما بخونید.

                                                                          شاد باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:28  توسط فراز  | 

تمام عزمم رو جزم کرده بودم که آخرین ساخته استاد مهرجویی رو ببینم.ساعت ۳ صبح با احسان راه افتادیم رفتیم سینما فرهنگ.روزبه و مهدی هم اومده بودند.برای فیلم سنتوری اسم نوشتیم.با روزبه رفتیم راه رفتیم.خیلی خوب بود.مدت ها بود این جوری حرف نزده بودیم.برگشتنی نون سنگک گرفته بودیم با خامه.جاتون خالی خوب خوردیم.ساعت ۷ احسان رفت خونه.بعد ساعت ۸ من و مهدی رفتیم خونه مانجون تا چرتی بزنیم.سریع برگشتیم.ظهر شد.ناهار خوردیم.حالا نوبت من و روزبه بود که بریم خونه مانجون.همین کارم کردیم.ولی مگه گذاشتن بخوابیم.۵ دقیقه به ۵ دقیقه زنگ می زدن یا اس ام اس می دادن که پاشین بیاین.بعد خبر ناگواری دادند که به جای سنتوری مخمصه نمایش داده می شه.باورمون نشد.ساعت ۴ رفتیم سینما فرهنگ.این بار درویشی و احسان با پرستو رفتند خونه احسان.مردم همه رفته بودند.من و روزبه موندیم.به خودمون دلداری می دادیم که به خاطر این گفتند که به جای سنتوری مخمصه اکران می شه که مردم برند خونه شون.من واقعآ نمی دونم جشنواره برای چیه؟اینکه مردم فیلم ببینند یا مردم رو سر کار بذارند.بگذریم. این بحث هم طولانیه هم اعصابمون الکی خورد میشه.بلاخره با همه ی بدبختیا ساعت ۱۰ شد و بلیت گرفتیم.ماها همه نفرای اول بودیم.بعد فهمیدیم که واقعا مخمصه نمایش داده می شه.بلیت ها رو فروختیم و راه افتادیم طرف خونه.شادی هم اومده بود.رفتیم یه جایی یه چیزیایی خوردیم و رفتیم خونه.باورم نمی شد.۱۹ ساعت دربست وایساده بودیم و حالا دست از پا دراز تر رفتیم خونمون.هنوز بدنم کوفته اس.آخ که چه روز بدی بود.همه به فکر خودشون بودند.دیگه با کسی تو صف نمیرم.جالب اینجاست که فقط من و روزبه انقدر داغون بودیم.چون احسان و مهدی خوب خوابیده بودند.رامین و محسن و شادی و پرستو هم که از خونه اومده بودند.من تو جشنواره ۵ تا فیلم دیدم فقط به خاطر سنتوری.در واقع اون ۵ تا فیلم  به خاطر این بود که بتونم تو صف سنتوری دووم بیارم.بی خیال.(به امید اکران عمومی سنتوری)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:27  توسط فراز  | 

سلام.قول داده بودم که براتون از تحصیلاتم بگم.منتها یادم رفته بود.عرضم خدمتتون که بنده فراز سرابی  ۲۳ ساله قلعه حسن خان(شهر قدس)در سال ۷۹ در کلاس دوم دبیرستان!ترک تخصیل کردم.شاید بگین چرا علامت تعجب گذاشتم.باید عرض کنم که منظور از دوم دبیرستان همون اول دبیرستانه.چون بنده سال اول دبیرستان رو ۴ ترم مشروط شدم.اما دلیلش.دلیل اول این بود که کوچکترین نیازی احساس نمی کردم.چون فکر می کردم برای بازیگر شدن تنها چیزی که لازمه پارتی.چون تاتر رونمشناختم.یادمه تازه درخت گلابی ساخته استاد داریوش مهرجویی اکران شده بود و من چون دیوانه وار این فیلم رو دوست داشتم هر روز مخصوصآ دوشنبه ها که سه زتگ پشت سر هم فیزیک داشتم به تهران مسافرت می کردم و این فیلم رو زیارت می کردم.آقا امان از عاشقی.روز های دیگه هم یک زنگ می موندم و بقیه زنگ هارو ترجیحآ از مدرسه فرار می کردم.اینجانب با ابوی خویش دعوا مرافه بسیار داشتم تا ابوی گرامی با ریش سفیدی برادرم اشکان قبول کرد که بنده به مدرسه نروم.البته روزهای خوبی بود ولی از یک لحاظ دیگر بسیار افتضاخ بود.در حوالی منزل ما مرد شریف قدرتمندی به نام اصغر آقا ملقب به اصغر مکانیک به  شغل شریف مکانیکی مشغول بود و هست.ایشون شاگردان خود را بسیار نوازش می دادند.پدرم مرا بسیار از این مرد قوی هیکل می هراسانید!(یعنی می ترسوند.)و همیشه می فرمود:یا درس بخوان یا برو مکانیکی پیش اصغر مکانیک.آنوقت بود که من این شعر را سرودم.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت         فرستادمش پیش اصغر مکانیک

البته بنده پیش ایشون نرفتم و اعضای بدنم بسیار سالمند.سالها گذشت تا من در خدمت مقدس سربازی آگاه شدم که بنده اشتباه کر دم.باید درسم رو می خوندم.بعد از خدمت سربازی چند ماهی گذشت تا با زحمت فراوان به مدرسه رفتم و اسم نوشتم و قبول هم شدم.البته به جزء زبان انگلیسی ۱ که امتحان ندادم.  دوباره امروز فردا کردم و به مدرسه نرفتم.تا ۳ ماه پیش که به دست یکی از دوستان عزیزم کتک خوبی نوش جان کردم و به مدرسه رفتم و اسم نوشتم.اتفاقآ امروز آخرین امتخانم بود.عربی.که بسیار تقلب کردم و لذت بردم.انشاالله تا ۱۰ سال اینده راهی دانشگاه می شوم به تحصیل مشغول می شوم.اما!!!!!!!!!!!!!!

خداوند شاهد است که بنده ذره ای از این بابت افسردگی و پشیمانی ندارم.چون با مغز معیوب و داغان و آشفته به هیچ وجه درس بنده تمام نمی شد هیچ بلکه وقت گرانبهای جوانی چون من تلف می شد.پس خداوند را صد هزار مرتبه شکر که بنده درسم را رها کردم و در حال حاضر با اشتیاق فراوان درس می خوانم و یاد نمی گیرم و تقلب می کنم.

بله دوستان.می بینید که در ابتدا بنده به صورت آمیانه متنم را نوشتم ولی از اواسط به

بعد به صورت ادبی نگاریدم.

تجربه خویش را در اختیار شما نهادم.اگر سوالی پیش آمد من برای راهنمایی شما

دوست عزیز اعلام آمادگی میکنم.شما را به خداوند بزرگ می سپارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:21  توسط فراز  | 

سلام.چند تا کتاب بهتون معرفی میکنم.بخرید بخونید.

۱.درخت زیبای من.نوشته ی ..........

این کتاب رو برای ۹۹۹۹۹۹۹۹۹نفر خریدم و همه با تمام وجودشون اشک ریختند و من رو دعا کردند.به موضوع رمان اشاره ای نمی کنم چون بی مزه می شه.راستی اسم نویسنده رو هیچ وقت یاد نگرفتم.قیمتشم ۱۹۰۰.البته یه ترجمه دیگه داره که ترجمه خوبی هست.اون ۱۵۰۰.به هر حال جفت ترجمه ها خوبه.

۲.شما که غریبه نیستید.نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی.

این کتاب قشنگ ترین رمانی  ایرانی هست که تا حالا خوندم.داستان رمان داستان کودکی خود نویسنده است.این کتابم تو برنامه ام هست که برای همه بخرم.راستی قیمت ۳۷۰۰

رمان معروفی هم هست.دو سال چاپ شده و فکر می کنم تا ۲ سال اینده کسی نمونده باشه که نخونده باشدش.البته اون کسایی که اهل مطالعه هستند و آدمای فرهیخته ای هستند.مثل من.همه اینا رو گفتم تا به انجا برسم.

روی ماه خداوند را ببوس.مصطفی مستور.

لازم به توضیح نیست که چقدر این رمان معروفه و طرفدار داره.

(فعلآ اینا رو بخونید تا با هم صحبت کنیم.هر نمی تونه بخره به من بگه می خرم میدم بهش)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:20  توسط فراز  | 

سلام.من فرازم.۱ ماهی میشه این وبلاگ رو نوشتم ولی حال نوشتن رو نداشتم.الانم ندارم ولی نمی دونم چرا دارم می نویسم.تاتر رو دوست دارم.بیشتر از همه چیز و همه کس.جسارتآ خودمم بازیگرم.البته اگه بشه گفت.میبینین چقدر من متواضعم؟یه کمی هم عصبیم.یه کم بیشتر خیلی عصبیم.از خندیدن و گریه کردن لذت می برم و همین طور از خندوندن و گریه انداختن.گاه گداری تو خندوندن استادم.البته این کار زیاد مجاز نیست.چون بیشترش مسخره کردنه.دوستای خیلی خوبیم دارم.خیلی دویشون دارم.مخصوصآ......

لازم نیست اسم ببرم چون شما اونا رو نمیشناین.پس نمی گم.گفتم نمی گم.در مورد تحصیلاتمم اگه سوالی دارین به نوشته ی بعدی مراجعه کنید.مفصله.من تو این وبلاگ می خوام بیشتر از خودم بنویسم. چون خودم رو خیلی دوست دارم.من آدم از خود راضی نیستم.همه خودشون رو دوست دارند.البته من خودم رو از همه بیشتر دوست دارم.فکر نکنید من ادم از خود راضی هستم چون همه خودشون رو بیشتر دوست دارند.در واقع من اصلآ آدم نیستم.چقدر شکسته نفسی کردم.خسته شدم.خیله خوب .منتظره ارساله بعدیم باشین.امیدوارم بازدید کننده های وبلاگم روزی ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹باشند.فعلآخداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:19  توسط فراز  |