امروز خبر بدی دستم رسید.باورم نمی شد.بغضم نمی ترکید.یاد خاطرات کودکی ام افتادم.یاد رویاهایی که اشکان برام می بافت.رویاهایی که خودم می بافتم.یاد کلاه نمدی که همیشه رو سرت تصور می کردم.فکر می کردم تو یه جنگل زندگی می کنی.تو یه کلبه ی خیلی قشنگ.وقتی فهمیدم پراید داری حالم گرفته شد.رویاهام نقش بر آب شد.یاد ایستادن جلوی در خانه ی سبز افتادم.انقدر صبر می کردیم تا می اومدی و سوار ماشین می شدی و می رفتی.اونوقت ما می دوییدیم و جلو ماشینت رو می گرفتیم.دیگه مار و می شناختی.یادته سحر بهت گفت داداشم با عکساتون کاغذ دیواری درست کرده بعد تو انگشتاتو مشت کردی و زدی به سینه ات کفتی الاهی بمیرم.منم زیر لب گفتم:خدا نکنه.یاد اولین دفعه ای که جلوی خانه ی سبز دیدمت افتادم.قد بلند٬عینک ته استکانی٬نگاه مقتدر٬موهای لخت و سیاه.داشتم خودم رو خیس می کردم.یاد روزی روزگاری افتادم.یاد اون سالهایی که داشت برای دفعه ی دوم پخش می شد و من بی صبرانه منتظر روزهای شنبه ساعت شب بودم تا بتونم تو رو تو صفحه ی تلویزیون ببینم.یاد هامون افتادم که با چه هیجانی از پله ها بالا می رفتی و پله ها رو می شمردی.یاد مصاحبه هات.آخرین مصاحبه هات.یاد خانه ی سبز و مخصوصآ مرگ سبز که چقدر از اینکه روزی مرگ شما فرا می رسه گریه کردم.گولیا بلاستو مولتیفولم امانت برید؟مگه نگفتی انداختی دور؟ یاد خواهران غریب افتادم که بارها بارها تو سینما دیدم و لذت بردم.یاد یکی از جشن های خانه ی سینما افتادم که رفتی روی سن تا جایزه بدی.بعد گفتی:خوشحالم که اومدم رو صحنه.دلم برای صحنه واقعا تنگ شده بود.چقدر غم انگیز.یاد فیلم کمیا افتادم .اون چهره ی آروم اون چشمهای مبهوتت.راسته که اون روزها مراقبه می کردی؟یاد فیلم پری و خودسوزی اسد و گریه کردن تو تاکسی صفا و مخصوصآ مونولوگ صفا افتادم.یاد سالاد فصل افتادم که بعد سالها دوباره گل کردی.وقتی سیمرغ گرفتی رفتم برای خونه شیرینی خریدم.یاد این افتادم که هیچوقت نمی تونستم خفتی رو توی ذهنم برای تو تصور کنم.یاد خوبایی که می دیدم افتادم.خواب میدیدم مردی.بعد از خواب می پریدم و تا خود صبح گریه می کردم.یاد این افتادم که هر سال روز معلم زنگ می زدی به انتظامی و روز معلم و تبریک می گفتی و تشکر می کردی.یاد مهربونیات افتادم.یاد این افتادم که هیچ وقت ادعای ارث و میراث از سینما نکردی.هیچوقت ادعا نکردی.یاد تواضعت افتادم که تو چهره ات و حرف زدنت و راه رفتن و بازیت معلوم بو که خالصانه است.یاد این افتادم که چقدر دوست داشتم به صحنه رگردی و من به آرزوم برسم.حالا دیگه آرزوش رو به گور می برم.با همه این حرفها فقط می تونم بگم که نه روی صحنه نبودنت نه جلوی دوربین نبودنت هچکدوم برای هیچکس قابل هضم نیست.ولی چیزی که فاجعه اس اینه که خودت نیستی.خود مهربونت.خود خودت.چه انتظار بی جایی ست مثل تو بودن.حالا سیاه پوشیم.
هرآدمی تو طول زندگی خودش حداقل یک تصویر یا خاطره ی عذاب آور داره که شاید هیچوقت نتونه فراموش کن.شاید اگر خاطره ی خودتون رو برای دوستتون تعریف کنید بهتون زل بزنه و بگه:خوب!اینه خاطره ای که عذابت میده؟اینکهخیلی عادیه.ومطمئن باشید اگه حس شما رودرک نکرده باشه شروع میکنه به تحلیل خاطره ی شما.اونم بدون داشتن ذره ای درک.مثلا میگه:ببین دوست من تو اون زمان خیلی بچه بودی٬نمی دونستی یا اگه تو ماجرایی که براش تعریف می کنید شما مظلوم واقع شده بودید و مقصر کس دیگه ای بوده میگه:حالا دیگه گذشته.فقط خودت رو اذیت میکنی.دیگه باید فراموش کنی و ببخشی.بگذریم.
باید بگم که متاسفانه یا خوشبختانه من حافظه ی خیلی خوبی دارم.به همین دلیل از این خاطرات زیاد تو ذهنم هست و چیزی که بیشتر عذابم می ده اینه که خیلی هم با جزئیات یادم هست.یعنی اگه بخوام از یکی از روزهای پر کتک و سخت مدرسه براتون بگم جزئی ترین چیز هم از قلم نمی اندازم.مثلا دندونهای معلم ریاضی که به خاطر سیگار زیادقهوه ای شده بود و دهنش بوی تند سیگارفیلتر قرمزی میداد که هم باعث ترسم میشد هم باعث تهوع.یا حتی رنگ شیلنگی که دستش بود.حتی یادمه که شیلنگ گاز بود یا آب.و همینطور فحش هایی که موقع فرود آوردن شیلنگ بهم می داد(کودن٬گوساله٬خنگ٬حیف نون)
خاطر ای که میخوام براتون تعریف کنم برای من خیلی خطرناکه.یعنی اینکه هر وقت یادش می افتم یاغی میشم.دوستدارم یا مشت بکوبم به دیوار یا تو صورت یکی تف کنم یا تا چندسال هیچی نخورم تا بتونم خودم رو ببخشم.
حدودا ۱۸ سال پیش بود.یعنی من ۸ ساله بودم سر سفره شام نشسته بودیم و همه داشتنددر مورد غذا حرف می زدند.شام اونشب مرغ بود که از ناهار همون روز مونده بود.سفره تقریبا خالی بود.غیر برنج و چند تیکه مرغ یک شیشه آب و چند لیوان بود.نه ترشی٬نه ماست٬نه سالاد و سبزی.هیچکدوم نبودن.من به شدت گرسنه بودم و دلم یه غذای تازه و خوشمزه و زیاد می خواست.مرغ اونشب آب پز شده بود و من داشتم با بی میلی تمام می خوردم٬بی نمک و پر آب بود.مرغش رنگ نداشت.الان که فکرش رو می کنم میبینم بی شباهت به غذای بیمارستان نبود.دلم چلو کباب با کره و گوجه می خواست که پرش کنم از سماغ و بعدببلعم.یا حداقل قرمه سبزیبا پلو که خورشت و برنج و جوری قاطی کنم ک هیچکدوم از برنج ها سفی نمونه.فکر کنم همه حال من رو داشتند.چون با هیجان داشتنداز غذای مورد علاقه شون حرف می زدند.یکی پیتزا می خواست٬یکی لوبیا پلو٬یکیخورشت کرفس.فقط من چیزی نمی گفتم.نوبت خواهرم که شد گفت:بابا باید قول بده که بک شب به ما جوجه کباب بده.بابا هم چیزی نگفت ولی خوب بابای ما عادت نداشت چیزی رو پشت گوش بندازه.وقتی اسم جوجه کباب رو شنیدم در مورد این غذا فکر کرم ولی هیچی یادم نیومد.مهلت ندادم.با صدای بلند گفتم:مامان من تا حالا جوجه کباب نخوردم.چیه؟
مامان گفت:چرا٬خوردی.یادت نمیاد و من دوباره گفتم :نه نخوردم.یادم نمیاد.
راستش هیچ منظوری تداشتم.فقط خواستم چیزی گفته باشم.همین موقع به بابا نگاه کردم که سرش پایین بود و آروم آروم غذا رو می جوید و سخت تو فکر بود.شستم با خبر شد که گند زدم.سز سفره سکوت شده بود و هیچکس جیک نمی زد.من فهمیده بودم که حرف بدی زدم٬ولی ناراحت نبودم.بیشترتو فکر جوجه کباب بودم تا اینکه بابام چه حالی داره.اونشب دوباره سر و صدای خانواده بالا گرفت.همه با هیجان حرف می زدن . گوش می دادند.ولی بابا گهگداری تو فکر می رفت.اونشب تموم شد.تقریبا یک هفته ای از اونشب گذشته بود.از مدرسه اومده بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم .بابا زنگ خونه و به مامان گفت :حاضر باشین که عصری میریم فرحزاد.ما همیشه فرحزاد که میریم یعنی می خوایم بریم خونه عمه بزرگه و بعد نون شیرمال بخریم و بیایم خونه.ولی اونشب بابا با سرعت از جلوی خونه عمه بزرگه گذشت.مامان و بابا به بهانه ی چندمین سالگرد آشنائیشون ما بچه ها رومی خواستند ببرن رستوران.روی تخت رستوران که نشستیم گارسون منو رو آورد.بابا ۶ پرس جوجه کباب سفارش داد.من آرزو می کردم که ای کاش الان اونقدربزرگ بودم که می گشتم خونه یا سر می ذاشتم به بیابون.بقیه خیلی راحت بودند.اصلا یادشون نبود که چه اتفاقی افتاده.با گوشه چشم به بابا نگاه کردم.دیدم که داره با رضایت آورد.وقتی چشمم به جوجه کباب افتاد تازه یادم افتاد که به اندازه ی موهای سرم این غذا رو خورده بودم٬فقط اسمش رو نمی دونستم.اونشب یکبار دیگه جوجه کباب خوردم٬ولی فرقاش با دفعه های قبل این بو که هر تیکه اش روکه می خوردم احساس میکردم یک تیکه از گوشت بدنم داره آب میشه.به خودم گفتم کاش تا ابد اسم این غذا رو نمی دونستی.غذای همه تموم شده بود.غذام رو نصفه گذاشتم و خودم رو کشیم کنار.وقتی گارسون داشت سفره رو جمع میکرد مامان در گوشم گفت:اینم جوجه کباب.دیدی خورده بودی.من هیچی نگفتم.فقط حساس کردم تو بدنم الو گرفته.داغ بودم.قرمز شد بوم.از بابا و مامان تشکر کردم.بابام لبخند زد و سرش رو تکون داد.میخواستم بلند بشم و درگوشش بگم:(بابا من این غذا رو خورده بودم ولی یادم نمی اومد.یعنی فقط اسمش رو بلدنبودم).ولی نمی تونستم.فکر می کردم که ایکاش زمان با سرعت بگذره.بگذره تا هم من یادم بره هم بابا.ولی ۱۸ سال گذشت و هنوز یادمه.الان که فکرمیکنم میگم شایداگه اونروز گفته بودم شایدامروز یادم رفته بود.یعنی بابا هم فراموش نکرده؟
این رمان رو بچگی خوندم ولی هیچی تو ذهنم نبود.دوباره خوندم و لذت بردم.اگه این رمان رو بخونید حتما احساس های مشترکی بین خودتون و تمامی شخصیت های رمان پیدا می کنید.برای من که اینجوری بود.
۲.شریک جرم نوشته ی:جعفر مدرس صادقی نشر مرکز
جذاب٬شخصیت های دوست داشتنی٬پایان بی نظیر.من در عرض چند ساعت خوندم و لذت بردم.
۳.پیرمرد و دریا نوشته ی:ارنسب همینگوی ترجمه ی:نجف دریا بندری انتشارات:خوارزمی
نظری ندارم٬فقط می تونم بگم که جز رمانهایی که حتما بایذ خوند.
۴.تنهایی پر هیاهو نوشته ی:هرابال ترجمه ی:پرویز دوایی
آهای آدمای ادا اصولی بی خاصیت حرفم با شماست.شما که از هنر و فلسفه و زندگی فقط ادا در آوردنش رو یاد گرفتید٬شما که خیلی براتون مهمه ببینین مردم در مورد حرفاتون چی فکر می کنند٬به خاطر همین حرف زدنتون پر از ریا و تزویره٬برای همین هیچوقت خودتون نیستید٬به خاطر همین تو کافه گودو می نشینید و بی خودی حرفای صد من یه غاز می زنید و ادای روشنفکرای دهه ی ۴۰ رو در میارید.شما ها این کاره نیستید٬یعنی هیچ کدوممون این کاره نیستسم.دهه ی ۴۰ تکرار نمیشه٬پس به خودت زحمت نده.با نشستن تو کافه گودو و سیگار کشیدن با ادای بسیار و فوت کردن دودش به سمت بالا جوری که ابروهات بالا میره و وحرفای صد من یه غازت رو با جدیت بسیار می زنی یا خیره میشی به اون دختر یا پسر روبروت چی رو می خوای ثابت کنی؟که هنرمندی؟که روشنفکری؟که یه فیلسوفه احمقی؟یا خیلی باحالی؟اگه نظر من رو بخوای(البته اگه نخوای هم میگم)برو بشین خونت شروع کن به خوندن.اینجوری ممکنه که یه چیزی بهت اضافه بشه٬اون موقع وقتی یکی روبروت میشینه و به حرفای مفت گرونت گوش میده٬ تو دلش بهت فحش نمیده چون احساس نمیکنه که داری وقت خودت و اون رو تلف می کنی.یه کم فکر کن ببین برای چی داری زندگی می کنی؟برای خودت یا برای مردمی که از خودت هم احمق تر هستند؟ تو تاتر شهر قدم می زنی تا یه بدبختی رو گیر بیاری تا بتونی از آخرین تاتری که دیدی حرف بزنی٬تا بخوای ثابت کنی که (من تاتر می بینم و چقدر هم با دقت می بینم).توی جشنواره ی فیلم دنبال یه گوش بینوا می گردی تا بتونی از سینما و فیلم هایی که دیدی حرف بزنی تا بتونی به زور به اون آدم بدبخت بگی که من فیلم می بینم و چقدر هم با دقت می بینم.از موسیقی که حرف پیش میاد یا بهتره بگم که اول تو سوال می کنی که چی گوش میدی؟بعد اون آدم بدخت تر از تو شروع می کنه از سلایق احمقانه اش میگه و تو ذره ای گوش نمیدی٬فقط ثانیه شماری می کنی تا حرف هاش تموم بشه وسریع نوبت تو بشه و اصلا نمی خوای بفهمی که که اون آقا هم مثل تو به حرفای تو گوش نمیده.اخه این چه زندگی که واسه خودت درست کردی؟همش ادا در آوردن.مدام داری از شخصیت اصلی خودت فرار می کنی که چی بشه.اگه همه ی ادما رو هم بتونی گول بزنی خودت رو نمی تونی گول بزنی.اگه همه ی آدما فکر بکنند که تو شخصیت بزرگ و پخته و جالبی داری٬خودت می دونی که چقدر تهی هستی.متاسفانه ما همه تو ی کارمون مدعی هستیم٬مدعی بودن بد نیست.تو وقتی کار می کنی٬نقد می نویسی٬وقتی داستان یا نمایشنامه یا فیلمنامه می نویسی٬وقتی یک نمایشنامه رو کارگردانی می کنی یا تو یک نقشی ظاهر میشی٬یا فلسفه رو خوب ودقیق می خونی و می تونی در موردش درست حرف بزنی٬ اون موقع ثابت کردی که یه منتقد خوب٬یه نویسنده ی واقعی ٬یه کارگردان مقتدر و دقیق٬یک بازیگر خلاق هستی.در واقع با کارت ثابت می کنی که هستم.ولی وقتی فقط حرف می زنی و بعد از اینکه کار کردی اون موقع نه تنها از چشم همه می افتی بلکه دیگه باعث میشه که سوژه ی مسخره ی همه بشی.پس قبل از اینکه حرف بزنی کار کن که از قدیم گفتند حرف پیشکی باعث شیشکی.
توی این عکس با خنده ی با مزه ات خیلی معصوم و دوست داشتنی هستی.حتی خود منم وقتی میبنمت از بامزه گی و فسقلی بودنت خنده ام می گیره.توی این عکس اعصابت سر جاش بوده٬توی این عکس خوش اخلاق بودی٬توی این عکس از دست کسی نمی رنجیدی و کسی هم نمی رنجوندی٬توی این عکس از همه ی آدما متنفر نبودی٬توی این عکس راحت راحتی.کاش می شد منم بیام تو این عکس کنارت وایسم و دست های گنده و بد ترکیبم و به لبه ی استخر بزنم و یه لبخند نکره و زشت تحویل عکاس بدم.با همه ریز بودنت از من ۲۴ ساله بزرگ تری٬فهمیده تری٬دوست داشتنی تری.متا سفم که همه ی چیز های قشنگت رو الان خراب کردم.
حالا به خاطر اینکه من ۲۲ سال بعد توئم یه خواهشی ازت دارم.امیدوارم روم و زمین نندازی.شب به جای کابوس های مدامی که میبینم تو بیا تو خوابم و بگو چیکار کردی که انقدر راحت و خندان و شاد ومعصوم و دوست داشتنی هستی.منتظرتم.
(لطفا این شعر رو تا آخر بخونید٬حال و روز همه ی ماست)
بهسان رهنورداني که در افسانهها گويند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پر گوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه ميپويند
[ما هم راه خود را ميکنيم آغاز.
***
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثي کهش نميخواني بر آنديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي .
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام.
سه ديگر: راه بيبرگشت، بيفرجام
***
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي که ميبينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم،
ببينيم آسمان ِ «هرکجا» آيا همين رنگ است؟
***
تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خونآشام،
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبهي بيغم،
که ميزد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و ميرقصيد دستافشان و پاکوبان بهسان دختر کولي،
و اکنون ميزند با ساغر «مکنيس» يا «نيما»
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بيخداونديست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.
***
بهل کاين آسمان پاک،
چراگاه کساني چون مسيح و ديگران باشد:
که زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا رهتوشه برداريم.
قدم در راه بگذاريم.
***
به سوي سرزمينهايي که ديدارش،
بهسان شعلهي آتش،
دواند در رگم خونِ نشيطِ زندهي بيدار.
نه اين خوني که دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو کرم نيمهجاني بيسر و بيدم
که از دهليز نقبآساي زهراندودِ رگهايم
کشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
بهسوي قلب من، اين غرفهي با پردههاي تار.
و ميپرسد، صدايش نالهاي بينور:
***
- «کسي اينجاست؟
هلا! من با شمايم، هاي!... ميپرسم کسي اينجاست؟
کسي اينجا پيام آورد؟ نگاهي، يا که لبخندي؟
فشار گرم دستِ دوستمانندي؟»
و ميبيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مردهای هم ردپايي نيست. صدايي نيست الا پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديک و دستش گرم کار مرگ،
وز آنسو ميرود بيرون، بهسوي غرفهاي ديگر،
به اميدي که نوشد از هواي تازهي آزاد،
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي که [ميخواند:
«جهان پير است و بيبنياد، ازين فرهادکش فرياد...»
***
وز آنجا ميرود بيرون به سوي جمله ساحلها.
پس از گشتي کسالتبار،
بدانسان – باز ميپرسد – سر اندر غرفهي يا پردههاي تار:
- «کسي اينجاست؟»
و ميبيند همان شمع و همان نجواست.
که ميگويد بمان اينجا؟
که پرسي همچو آن پيرِ بهدردآلودهي مهجور:
خدايا «به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژندهي خود را؟ »
***
بيا رهتوشه برداريم.
قدم در راه بگذاريم.
کجا؟ هر جا که پيش آيد.
بدانجايي که ميگويند خورشيد غروب ما،
زند بر پردهي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود.
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.
***
کجا؟ هرجا که پيش آيد.
به آنجايي که ميگويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان.
و در آن چشمههايي هست،
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن.
و مينوشد از آن مردي که ميگويد:
«چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياري کردن باغي
کر آن گل کاغذين رويد؟»
***
به آنجايي که ميگويند روزي دختري بودهست
که مرگش نيز(چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک ديگري بودهست،
کجا؟ هر جا که اينجا نيست.
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيليزن، زسيليخور،
وزين تصوير بر ديوار ترسانم.
درين تصوير،
عمر با تازيانهي شوم و بيرحم خشايرشاه
زند ديوانهوار، اما نه بر دريا؛
به گردهي من، به رگهاي فسردهي من،
به زندهي تو، به مردهي من.
***
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزهزاراني که نه کس کشته، ندروده
به سوي سرزمينهايي که در آن هرچه بيني بکر و دوشيزهست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده،
که چونين پاک و پاکيزهست.
***
به سوي آفتاب شاد صحرايي،
که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيکران سبز و مخملگونهي دريا،
مياندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام.
و مرغان سپيد بادبانها را ميآموزيم،
که باد شرطه را آغوش بگشايند،
و ميرانيم گاهي تند، گاه آرام.
***
بيا اي خستهخاطردوست! اي مانند من دلکنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا رهتوشه برداريم،
قدم در راه بيفرجام بگذاريم...
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
ولی الان برات مهم نیست که من چی گوش میدم٬چی می خونم٬چه کاری می کنم٬با چه کسی رفت و آمد دارم و چه چیزی می بینم.حتی وقتی دارم با ذوق و شوق میگم:نمی دونی سیامک آقایی چه کرده.پر از حسه.اصلآ فضای عجیبی داره.خیلی کنسرت خوبیه.و با همه ی این حرف ها می خوام بگم که کاش تو هم ادامه داده بودی.تو بهم لبخند می زنی و سرتکون میدی.می دونم برات مهم نیست.شاید تقصیر منم هست.توقع بیجا دارم.من از یک سال پیش می دونستم که یه روزی رابطه مون به اینجه کشیده میشه٬چون این یکی از خصوصیاته زندگیه کسالت باره.زندگی منم دست کمی از تو نداره.زندگی همه اینجوریه.ولی من رو تو همیشه حساب می کردم.می گفتم اگه تمام دنیا از پیشم برن تو نمیری.فکر نکن دارم گللگی می کنم.فقط دارم خودم رو سبک می کنم.می دونی تو ۴ماهه گذشته چی به سر من اومده؟می دونی چه آدم هایی وارد زندگی من شدند؟همیشه من رو از اینجور روابط می ترسوندی. یادته؟منم کلی هوای خودم رو داشتم که دست از پاخطا نکنم.تو هم هوام رو داشتی و سریع می فهمیدی .خیلی می ترسیدم.احساس می کردم من و تو داریم یک راه رو طی می کنیم٬تو پشت منی٬منم پشت توئم.ولی وقت رفتن تو رسید.باید می رفتی.ولی الان کجایی که ببینی ترسم ریخته٬آدم ها یکی بعد دیگری وارد زندگیم میشند.خوب اینم یه جورشه.از خودم گلگی ندارم.از تو هم همینطور.فقط می ترسم خودم رو به گند بکشم.آخه یکی باید حوسش به آدم باشه.الان کجایی؟حواست هست؟
سين هفتم سيب سرخي ست ،
حسرتا كه مرا نصيب از اين سفره ي سنت سروري نيست.
شرابي مرد افكن در جام هواست ،
شگفتا كه مرا بدين مستي شوري نيست .
سبوي سبزه پوش در قاب پنجره -
آه چنان دورم كه گويي جز نقش بي جاني نيست .
و كلامي مهربان
در نخستين ديدار بامدادي -
فغان كه در پس پاسخ و لب خند دل خنداني نيست .
بهاري ديگر آمده است
آري
اما براي آن زمستان ها كه گذشت
نامي نيست
نامي نيست.
(احمد شاملو)
سال ۸۶ با همه بد بختی هاش تموم شد.از صد ها نفر شنیدم که سال بدی بود.چند تا از دوستام بهترین دوستاشون رو از دست دادند.خیلی ها افسرده بودند.خیلی ها مشکل مالی داشتند.خیلی ها شکست عاطفی خوردند!حتی از راضی ترین آدم ها شنیدم که سال نحسی بود.حتی برای خود من.این آخر سالی که دیگه روزگار سنگ تموم گذاشت.دیگه بدتر از این نمی شد.البته روز های خوبم داشت.اجرای پسران افتاب تو شاهرود. اجرای عمومی پسران آفتاب.شب هایی که با احسان و شادی بودیم.روز هایی تمرین نمایش گاهی فریاد آخرین راهه و بعد از تمرین تا ساعت ۹ شب با امید و نوید تو پارک نشستن و بحث کردن.شب های خونه ی نوید محمد زاده.
به هر حال هر سالی یه روزایه خوبی داره و یه روزای بد.امیدوارم سال ۸۷ سال متعادلی باشه.هم برای خودم هم برای همه ی آدمای خوب و بد.سال خوبی داشته باشین.
شاد باشید