تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
گلدونا گل ندادن درختا بار ندادن

گوسفند ها گاو و میش ها ماست و پنیر ندادن

 گندوم های بیابون یه لقمه نون ندادن

چشمه های تو دالون یه چیکه آب ندادن

 به هر کی هر چی گفتم به من جواب ندادن

به هر کی هر چی گفتم به من جواب ندادن

 مردای مست کوچه تو جیباشون کلوچه

تلو تلو می رفتن از پیچ و تاب کوچه

آی آدمای مرده ترس دلاتون رو برده

پس چرا ساکت هستین سگ دلاتون رو خورده؟

به هر کی هر چی گفتم به من جواب ندادن

به هر کی هر چی گفتم به من جواب ندادن

 بسه ساکت نشستن در خونه هارو بستن

از همه دل بریدن دل به کسی نبستن

 یالا پاشین بجنگین با این روزای ننگین

چه فایده داره این جا حتی نشه بخندیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:39  توسط فراز  | 

امروز 14 دی ماه 89 دومین سالروز مرگته ، گذر زمان باور نکردنیه . از همه ی این حرف ها بگذریم امشب می خوام یک اعترافاتی بکنم . حاضری ؟

اون دست نمکدونای ریزت رو که گم می شد من از روی بالکن پرت می کردم تو کوچه ، در واقع سعی داشتم بزنم به پنجره ی ساختمون روبرویی ولی نمی شد و می افتاد کف خیابون و خرد می شد . اون گوجه فرنگی ها و تخم مرغ هایی که گم میشد من از روز بالکن خونت پرت می کردم تو کوچه  ، در واقع سعی داشتم بزنم تو سر مردم ولی باز هم نمی شد . اون پولا… (و این دفعه می شد)

یادته از بوی روغن زیتون بدت می اومد؟ من همه اش از زیر دماغت رد می کردم که اذیتت کنم ، تو هم به روت نمی آوردی ولی می دونم که می فهمیدی چون یکبار داشت جدی جدی حالت به هم می خورد .

یادته مامان ماست درست می کرد؟ کشف کردن بودیم که وقتی اولین قاشق رو می خوردی می گفتی خیلی عالیهَ . ما هم از تلفظت لذت می بردبم و می خندیدیم و از قصد تا ماست می خوردی می پرسیدیم مانجون ماستش چطوره؟ تو هم می گفتی خیلی عالیَه و ما منفجر می شدیم .وقتی خروپف می کردی می اومدم بالا سرت سرو صدا می کردم که بیدار بشی ، ختی اگه خوابم نمیومد . وقتی چایی می خواستی خودم رو به کری می زدم ، وفتی نسکافه می خواستی اگه داشتم با بدبختی برات درست می کردم و اگه نداشتم پشت گوش می نداختم ،یادته یه شب من و سحر و پویا و اشکان و اعظم و روزبه خونه ات بودیم؟روزبه فرداش می خواست بره اعزام بشه ، وقتی بیدار شدی دیدی بوی سیگار میاد به مامان گفته بودی روزبه سیگار کشیده بود ولی نمی دونستی که من و اعظم کشیدیم ، حالا فهمیدی؟

 وقتی می خواستی ناخنت رو بگیرم الکی نشون می دادم که عجله دارم ولی تو بلاخره گیرم می نداختی ، یهو می دیدم روی زمین روزنامه انداختی و بهم خیره شدی که یعنی این دفعه نمی تونی فرار کنی . وقتی می اومدم خونه ات همیشه ازم می پرسیدی کجا بودی فراز جان؟ منم می گفتم تمرین داشتم . بعد می پرسیدی نِِـمایش ؟ منم می گفتم بله نمایش . و بعد تازه اول سئوال ها بود و نمی دونی که چقدر حرص می خوردم . وقتی زنگ می زدی و ما گوشی رو بر می داشتیم می خواستم گوشی رو تو سر خودم خرد کنم چون خیلی سئوال می کردی . بار ها بارها وقتی خونه نبودی با دوستام می رفتیم خونت و خوش می گذروندیم ، می دونم که این رو می دونستی . دوستی ندارم که خونت رو ندیده باشه .

.                                                                                                                            

بهجت خانوم اعترافاتم فعلآ تموم شد ، حالا می خوام یه چیزای دیگه برات بگم که شاید دوباره شبیه به اعتراف باشه…

دلم برای اینکه دنبال نمکدونات بگردی تنگ شده ، دلم برای تنفرت از روغن زیتون تنگ شده ، دلم برای خیلی عالیَه گفتنات ، خروپف هات ، چایی خواستنات تنگ شده . اگه بدونی چقدر دوست دارم به 2 سال پیش بر می گشتم و انقدر بهت نسکافه می دادم که از نسکافه سیر بشی . اگه می دونستم که ممکنه این قضیه ی به ظاهر کوچیک چقدر آزارم میده هیچوقت نسکافه نمی خواستی . اگه بدونی چقدر از اینکه ناخنات رو با رضایت نگرفتم از خودم دلگیرم ! وقتی تو کفن بودی یاد ناخنات افتادم داشتم از عذاب وجدان روانی می شدم . دلم برای  نمایـِش گفتنات و همه ی سئوال کردنای مداومت تنگه . دلم حتی برای زنگ زدنت هم تنگه ، حتی برای اسمت که رو تلفن می افته . دلم برای خاطره تعریف کردنات ، خندیدنای الکی ات ، خوش اخلاقیات ، گریه کردنت ، آخ ننه جان گفتنت ، واویلا گفتنت ، سریال های احمقانه نگاه کردنت ، چرت زدنای نشستت ،خرو پفایی که یه طرف لپت باد می کرد و خالی می شد ، راه رفتنت ، ماست خوردنت ، نماز خوندنت….تنگ شده

یادته شب یلدای چند سال پیش رو؟ چقدر خندیدی از دستمون؟وقتی م خندوندمت از ته دل کیف می کردم . این تنها چیزیه که یادش میافتم عذاب وجدانم کمتر می شه

بهجت خانوم، مانجون خودم دلم برات تنگ شده

                                                                                                          14/10/1389

                                                                                                              1 بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:25  توسط فراز  | 

راننده ی ماشینی که سوار شدم بغل چشمش یه خط بلند و عمیق وقدیمیه که معلومه که کم کمش جای یادگاری با چاقو رو صورتش حکاکی شده ، سبیل تقریبآ پر پشتی داره ، نگاهش عصبانی و بی رحمه . ته ریش کثیفی داره و موهای روی سرش پر پشته . مدام به سبیل هاش دست می کشه ، آلبوم جدید محسن یگانه رو با صدای بلند داره گوش میده که البته وقتی تو میدون آزادی که سوار ماشینش شدم همون اول ازش خواهش کردم که صدای این مردک بی استعداد رو کم کنه ، آخه اون نمی دونه که من به جبر زمانه روزی سه بار دارم این آلبوم مزخرف رو گوش میدم و میشه گفت که تمام شعر های بی مقدارش رو از حفظم . البته آقای راننده بدون هیچ اعتراض زبونی به خواهشم عمل کرد ولی سرش رو به طرفم برگردوند که چیزی بهم بگه ولی نگفت . فقط سنگینیه نگاهش رو احساس کردم. هیچ مسافری سوار نکرد و جلوی هیچ مسافری هم ترمز نمی کنه. تقریبآ دو زاریم افتاده  که این مقدار پولی که تو کیفمه تا لحظاتی دیگر صاحب دیگه ای پیدا میکنه ، خدا خدا می کنم که فقط پولم رو بگیره و مجبور نشم به جبر زمانه چیز دیگه ای هم در اختیارش بذارم ، مخصوصآ اگه اون چیز جسمم باشه ، باز جون رو می شه یه کاریش کرد ، ولی...

آقای راننده فرت و فرت سیگار می کشه ، پیکان قراضه ای که زیر پاش بشه خوب می ره و من ترسم از اینه که قبل از اینکه پولم رو ازم بگیره پولام و خودم و آقای راننده تو ماشین جزغاله بشیم ، آخه به شدت تند وناشیانه رانندگی می کنه . وقتی می خواد بپیچه تا اخرین لحظه معلوم نیست و وقتی می پیچید کاملآ از اینکه زنده ام شگفت زده میشم ، مدام ترسم بیشتر می شه و می بینم که چیزی که  فکر می کنم الکی نیست . بهش نگاه کردم گاهی چشماش بسته هم می شد ،متوجه شدم که ایشون معتاد هم تشریف دارند ، چون چشماش باز و بسته می شه . نمی دونم از رو نئشگیه یا خماری و مهم هم نیست چون مدام به خودم می گم که خوب دیگه تموم شد . یا پشت فرمون می خوابه و با هم می میریم یا اینکه پولای من رو می گیره و بعدش ...

به آینه و روی داشبورد و فرمون و بقیه جای ماشین نگاه می کنم ، دنبال دعایی ، اسم ائمه ای ، عکس بچه ای چیزی می گردم تا خیالم راحت بشه که بابا جان این آقا یه چهار چوبی تو زندگیش داره اما پیدا نمی کنم و باز به خودم می گم خوب دیگه امشب تموم میشه . باز یه نگاه دیگه می کنم ببینم که پول خردی چیزی می بینم که خیالم راحت بشه که یارو مسافر کشه ؟  دیدم نه بابا ، دریغ از یه دوزاری .

سر چهار راه ایران خودرو به چراغ نگاه می کنم ، چراغ قرمزبالای 100 ثانیه اس . همراه با دهمین نخ سیگار آقای راننده یه سیگار روشن می کنمتا کمتر خفه بشم ، بهش سیگار تعارف می کنم ولی با صورت خشکش فهمیدم که نمی خواد نمک گیرم بشه و عزمش رو جزم کرده تا لخت مادر زاده ام کنه ، زیر لب یه چیزایی می گه ، اول فکر کردم داره همراه با محسن یگانه زمزمه می کنه ولی بعد از کمی دقت کردن فهمیدم داره با من حرف می زنه ، یعنی در واقع شکایت مدت چراغ قرمز رو پیش من اورده  . منم بدون اینکه لب از لب باز کنم به بیرون خیره شدم و خودم رو به پرتی زدم و منتظرم که اقای راننده بعد از گرفتن پولم من رو به پرتی بزنه .

یواش یواش داره صداش واضح تر می شه ،دیگه می شنوم چی میگه ، داریم می رسیم به جاهای خلوت و تاریک جاده که ازم می پرسه از زیر گذر برم یا نه ؟ این زیر گذر جای خلوت ، تاریک  و به شدت در شب ها ترسناکیه و اغلب اوقات مسافر از ترس خودش رو خیس می کنه .  منم که انگار کاملآ با مرگ آشتی ام بهش می گم  از هر طرف که راحت تره بره . زیر گذر رو که رد می کنه بدون هیچ قصدی کرایه ام  رو در میارم و تقدیمش می کنم .

مکث کوتا هی می کنه و می گه: من مسافر کش نیستم .

چند ثانیه ماتم می بره بعد شروع می کنم به تعارف کردن که نه نمیشه و باید بگیرین و زحمت کشیدین و این حرفها .

بعد  هم میگه :  شما رو سوار کردم که تو راه حوصله ام سر نره ، شما هم که مثل من کم حرف می زنید .

میگم : بله با دم باریک باید ازم حرف بکشید . زیاد حوصله ی حرف زدن ندارم .

می خنده و میگه :  صدای ضبط هم زیاد کرده بودم که خوابم نبره که شما گفتید کمش کنم . آخه 2 شبه نخوابیدم انگار شن ریختن تو چشمام ، منم مثل شما کم حرفم ، یعنی کم حرف شدم ، راننده بیابونم ، با خاور همه اش تو بیابونم . دیگه عادت کردم .بچه ام بیمارستانه ، 5 روزشه و دکتر ها گفتن زردی داره ، حالا حالا ها خوب نمی شه ، آشایش برامون نذاشته ، 2 تا بچه دیگه دارم . یکیش ددانشجوئه یکیش دبیرستانیه....

و خیلی چیز های دیگه رو در عرض 3 دقیقه گفت . عذاب وجدان گرفتم از اینکه تمام راه ازش متنفر بودم و داشتم تو ذهنم باهاش دعوا می کردم ، دیدم یه مرد خونواده دوسته که از بی خوابی چرت می زنه نه اعتیاد و اینکه کم پیش میاد با کسی حرف بزنه و منم برای همین سوار کرده ولی من محل سگ...

از ماشینش که پیاده شدم داشتم فکر می کردم اینکه آدمها با هم حرف بزنن برام عجیبه ، من گاهی حال حرف زدن باد نزدیک ترین آدم ها رو هم ندارم چه برسه به غریبه ها ، دیدم که چقدر آدما حرف نگفته دارن ، چقدر دوست دارن حرف بزنن ، حتی با غریبه ها که گاهی ماها بیشتر احتیاج داریم با غریبه ها حرف بزنیم تا آشناها . شاید واسه اینکه فقط می خوایم حرف بزنیم و برامون مهم نیست که اونا چی جواب میدن . واسه خودمم پیش اومده . بگذریم

دارم به این فکر می کنم که چرا وقتی آقای راننده شروع کرد به حرف زدن دیگه اونجوری که من قبل می دیدم نبود . ماها خودمون چهره ی ادم هایی که دوسشون داریم و نداریم رو تو ذهنمون می سازیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 13:4  توسط فراز  | 

 من و بابام و شماها و باباهاتون چقدر با هم تفاوت داریم؟این تفاوت به کجا میرسه؟چرا همدیگه رو درک نمی کنیم؟امروز وقتی باهام حرف میزد دوست داشتم بغلش کنم و ببوسمش ولی نتونستم.دلیل اصلی ش این تفاوته که کم هم نیست . دوست داشتم بهش بگم که بابا من دیوانه وار دوست دارم و می دونم که این همه زحمتی که داری می کشی وظیفه ات نیست ولی مگه کاری از دستم بر میاد؟! من انتخاب کردم که اینجوری زندگی کنم ٬ تو حرص من رو نخور ُ٬ولی نتونستم بهش بگم.

فقط به خاطر این فاصله ای که از اول بینمون بوده و کم هم نیست.فاصله ای که بین نسل ما و نسل پدر و مادرمون افتاده ٬ فاصله ای که اونا فکر می کنن تقصیر ماست و ما فکر می کنیم تقصیر اوناست . ولی هیچ کدوم مقصر نیستیم. طبیعیه!!!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 20:43  توسط فراز  | 

چهارشنبه ی پیش تولد دوست صمیمیم احسان بود.یکی دو روز قبل از تولدش تو فکر این بودم که چه چیزی باید براش بخرم؟با آتنا که دوست تقریبآ مشترکمونه تماس گرفتم و گفتم که بیا و دوتایی براش سریال خانه سبز رو از سروش بخریم و بندازیم جلوش که به دلایلی منطقی یا غیر منطقی این پیشنهاد از طرف اتنا رد شد.و به این ترتیب تصمیم گرفتم که برای خودم بخرمش.همون  موقع که داشتم می خریدمش می دونستم که دارم برای افسردگی پول میدم . خلاصه شب وقتی به تماشای اولین قسمت سریال نشستم با خودم گفتم خدایا ما چقدر عوض شدیم؟ چرا انقدر این سریال رو دوست داشتیم؟ البته ۸۰ درصدش به خاطر شکیبایی عزیز بود٬ قبول داشتم و دارم و خواهم داشت. به خودم می گفتم چرا این دیالوگای این سریال انقدر کلیشه ای و لوسه؟من کی بودم و چی بودم؟البته این هم بگم که همونطور که نقد می کردم اشک میریختم و زیر لب مبگفتم تو دیگه زاده نمی شی. (شرح تفصیلی:مهتاب) خلاصه از اون شب دیگه این سریال نون و اب واسه من نذاشته.بگذریم!

روز های بعد با خیلی از آدم ها در موردش حرف زدم و همه اول می گفتند اخخخخیییییی!منم می خوام.بعد هم قول می دادم که براشون بیارم.همین جا اعلام می کنم که به دست هیچکدومتون نخواهد رسید.مگه اینکه سری به انتشارات (در پیت) سروش بزنید.بعد می گفتند خوب بابا جان ۱۴ سال گذشته٬معلومه دیگه الان با اون سریال حال نمی کنی!ماله اون دوره بود!برای اون دوره فوق العاده بود و حرف های خیلی زیاد و تکراری که به ذهن خودم هم رسیده بود.ولی یکی از دوستان نازنین یک چیزی گفت که جای بسیار فکر داره این حرفش.گفت:سال ۷۵ برای ما این حرف ها تکراری نبود٬خیلی هم جدید و تازه بود و ما کلی ذوق می کردیم از این حرف ها حرکات.انقدر از این مدل سریال ها ساختند و شعار های صد من یه غازی دادند که گندش دراومد.این حرف رو از همه اش بیشتر دوست داشتم و جدا هم راست می گفت.حداقل ۱۰ تا از این مدل سریال ها و فیلم ها بعد از خانه سبز ساخته شد که البته تعداد زیادی از اونها رو  ذوج موفق(بیرنگ و زنده یاد رسام) ساختند.باز هم بگذریم

با دیدن این سریال بعد سالها چیزی حس کردم که تا حالا نمی دونستم که از کجا سرچشمه می گیره؟! حس نابی که رضا صباحی و تمام صباحی ها در این سریال دارند.چیزی شبیه به حس رضا در قسمت مهمان سبز.احساس نزدیکی با آدمی که حتی اسمش رو هم نمی دونی و عجیب تر از اون که با اون آدم شروع به حرف زدن می کنی .نمی دونم چه جوری بگم که بفهمید!مثلا بعضی اوقات که حوصله دارم با راننده تاکسی شروع می کنم حرف زدن و اگه پایه باشه کلی با هم گپ می زنیم(طوری که بعضی وقت ها آقای  راننده فکر می کنه که من گرایشاتی مخالف گرایشات ایشون دارم).این  حس عجیب به آدم ها که البته چند وقتی هست که به خاطر بیزاریم از زندگی کمرنگ و یا بهتر بگم نابود شده رو فهمیدم که از شخصیت رضا صباحی گرفتم ٬ نمی دونم به خاطر این خل وضعیم باید خوشحال باشم یا ناراحت یا اینکه خود کشی کنم ولی می دونم که از این شخصیت تاثیر گرفتم.البته این خصوصیت به طور کامل در من ننشسته و گاهی دچار بی ثباتیم میشه.اینکه از یکی خوشم میاد و ۲  روز بعد می خوام کله اش رو با لبه ی کاغذ گلاسه خیلی خیلی نو ببرم.برای این کار ممارست و حوصله ی کافی رو دارم.دیگه حرفی ندارم.امیدوارم که حسم رو فهمیده باشید.تا بعد!

                                                                   خسروی عزیز روحت شاد

                                                                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:31  توسط فراز  | 

خیلی خیلی غرغرو شده ام.اگه نمی خوای و این حرف های من برات تکراریه سریع وبلاگم رو ترک کن و بزن به چاک.گفته باشم٬بعدا نگی چرا؟

خودمم حوصله ی این حرف های تکراری و احمقانه رو ندارم.خلاصه اش می کنم.

آدما فراموش می کنن.فراموش می کنن که کی بودن و چی هستند.یادشون میره چی گفتن و چیکار کردند٬یادشون میره چه حسی داشتن و چه جوری نگاه کردند٬یادشون میره...

با حرف های مزخرفشون واسه خودشون راه فرار درست می کنن ٬اون وقت که حسابی پلاسیده شدی جلوت سینه سپر می کنن و اولدورم بولدورم می کنن.هیچوقتم این سیاست کثیفشون رو ترک نمی کنن (خودمم جزء این دسته آدما هستم گاهی اوقات!!!!) خدا نکنه بهشون فرصت بدی تا لهت کنن٬این کارو با استادی تمام انجام میدن٬انگار نه انگار که بابا جان من برادرتم٬خواهرتم٬باباتم٬مادرتم٬بجه ی تو ئم٬دوووووووووووووووستتم.(البته بیشتر تو زندگی زن و شوهرای رسمی و غیر رسمی اتفاق  می افته)

:چه اهمیتی داره که تو کیه من هستی؟ مهم اینه که من از تو خسته ام و این خستگی باید به پایان برسه ٬ نسبتم رو با تو  فراموش  و نابودت می کنم . چون اینجوری راحت ترم. (منطقیه؟!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 20:38  توسط فراز  | 

تلفنت زنگ می خوره٬یکی از دوستانته.بهت پیشنهاد می کنه که تو نمایشنامه ی کمدی که برای پایان نامه اش قرار کار کنه تو بازی کنی.می پرسی نمایشنامه چیه؟ و اون می گه فلان نمایشنامه.قبول می کنی.چند ماه تمرین می کنی و وقتی بازیگر ها به نقششون می رسند و کارگردان از کار راضی میشه روز اجرا نزدیک میشه و وقتی دیوانه وار اجرا و مخصوصا نقشت رو دوست داشته باشی لحظه شماری می کنی برای رسیدن روز اجرا.ته دلت ذوق داری.مدام تو تاکسی و خونه و رختخواب و دستشویی و حمام داری دیالوگ هات رو تمرین می کنی و به نقشت فکر می کنی.روز به روز بیشتر عاشق نقشت می شی.بلاخره روز اجرا مشخص میشه.شب قبل اجراء:وسایلت رو جمع می کنی ٬متن رو می خونی ٬چند بار دیالوگهات رو مرور می کنی و احساس می کنی که فردا روز توئه.میری حمام و زیر دوش به این فکر می کنی که فردا شب هم باید بیام حمام  چون هنوز گریمت پاک نشده.میای تو رختخواب ولی خوابت نمی بره.تو ذهنت پر از دیالوگ و اتفاقه.به این فکر می کنی که فردا تماشاگر چه عکس العملی داره و بلاخره با هزار تکنیک خوابت می بره.صبح هر وقت بیدار بشی سرحالی چون امروز روز توئه.صبحانه می خوری ٬لباس می پوشی و به سمت محل اجرا حرکت می کنی.بعد از لباس عوض کردن و گریم شدن استرس میاد سراغت.استرسی که باعث میشه ته دلت بلرزه٬ولی مطمئنی که چیزی خراب نمیشه و اون استرس کمکت می کنه که اجرای بهتری داشته باشی.در سالن باز میشه و تماشاگر وارد سالن میشه.وقتی همه مستقر شدن نور صحنه میاد و نمایش شروع میشه.تماشاگر داره نگاهت می کنه٬لبخند می زنه٬قهقهه می زنه٬دست می زنه٬هیجان زده میشه و تو داری از زمین بلند میشی.هر چی می گذره فاصله ات با زمین بیشتر میشه ٬اوج می گیری و تمام لذت های دنیا رو یک جا با هم می بری.از اینکه تعدادی ادم رو نشوندی رو صندلی های ناراحت و اونها هیچ شکایتی ندارند کیف می کنی.انفجار خنده ها تو رو نزدیک ابر ها میبره.بین صحنه ها به این فکر می کنی که چند صحنه دیگه مونده؟چقدر دیگه بازی داری.و نمایش تموم میشه٬تماشاگر داره خودش رو می کشه٬دست می زنه٬سوت می زنه جیغ می کشه و با همه ی این ابراز احساسات تو متوجه میشی که یک پرواز موفق و یک پایان موفق تر داشتی.ته دلت بدجوری شیرینه.دیگه انگار احتیاج به هیچی نداری.اون تشویق ها برای تمام عمرت کافیه که تا اخر عمرت افسردگی نگیری.یعنی اینجوری احساس می کنی .بعدش هم کلی تعریف و تمجید که خوب بود و فلان و فلان٬و چند ساعت بعد متوجه میشی که ۵ ماه تمرین کردی و فقط ۲ اجرا از اون نمایش شد و با تمام وجودت احساس پوچی می کنی و در اینجاست که پروازت به اعماق زمین آغاز میشه.ولی بازم می دونی که بازیگری در نمایش کمدی لذت بخش تری کار دنیاست و باز هم این حماقت رو تکرار می کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 12:0  توسط فراز  | 

                               موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

                               موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که

                                                                                دوستش میدارند

 

امروز به دلایلی که بعدا براتون توضیح میدم یاد سالها پیش افتادم،اول تابستان بود و من تازه کارنامه ی ننگینم رو گرفته بودم و طبق معمول 6 یا 7 درس رو زیر 10 آورده بودم و بقیه درس ها هم ناپلئونی قبول شده بودم.من اون سالها از صبح تا شب تو کانون پرورش فکری بودم و با آدم هایی که سرشون به تنشون نمی ارزید یه چیزی شبیه تاتر کار می کردیم.وقتی کارنا مه ام رو گرفته ام و تجدید هام رو دیدم به خودم گفتم تابستون امسال کانون خبری نیست،دقیقا بابام هم همین رو بهم گفت.البته چیز هایی دیگه ای هم گفت که صلاح نمی دونم اینجا مطرح کنم.

حدود یک هفته ای گذشته بود و من به بابام قول داده بودم و اطمینانش رو جلب کرده بودم که همه ی درس هام رو تو مرداد قبول میشم و کار به شهریور نخواهد کشید،بابام هم قبول کرده بود.

یکروز صبح که به طور سری رفته بودم کانون از بچه ها شنیدم که قراره بچه های کانون رو ببرن شمال.خوب من هیچ امیدی نداشتم که بابام اجازه بده که برم،برای همین یکروز که مادرم از حیاط اومد تو و من دیدم که قیافه اش مهربونه (مامانم اون موقع ها سیگار می کشید و هر موقع ما بچه ها چیزی ازش می خواستیم وقتی مطرح می کردیم که مامان رفته بیرون و سیگار کشیده و اومده تو).پس الان موقع اش بود.بهش گفتم.اول مخالفت کرد و بعد دید که خیلی مشتاقم (چون داشتم خونه رو رو سر مامان و خودم خراب می کردم) قبول کرد که با بابا در میون بذاره.بابا که اومد خونه من مدام به مامان اشاره می کردم که بگو.وقتی مامان گفت که بذاره من با بچه های کانون برم رامسر بابا اول سکوت کرد و بعد از چند تا نیش آبداری که نثارم کرد قبول کرد و گفت:برو که هم استراحتی کرده باشی و هم خودت رو آماده بکنی که وقتی اومدی خوب درس بخونی و مرداد یک ضرب قبول بشی.لحن دوستانه ی بابام رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.داشت باهام مثل یک مرد حرف می زد که من اگه نخوام هم نتونم که درس نخونم(1) . پس من با اون اردوی کذایی رفتم رامسر. از وقتی سوار اتوبوس شدیم دلم برای خونمون تنگ شد ، وقتی رسیدیم رامسر اولین سوالی که پرسیدم این بود که مخابرات کجاست؟می خوام زنگ بزنم خونمون.صدای اعتراض و مسخره کردن بچه ها بلند شد که ای بچه ننه.دلت برای مامانت تنگ شده؟

وقتی جامون ثابت شد من رفتم و مخابرات رو پیدا کردم و زنگ زدم خونه و با همه آدمای خونه حرف زدم.تو اون یک هفته ای که اونجا بودم روزی 2 بار با خونه تماس می گرفتم . دلم عجیب برای خونه و خانواده ام تنگ شده بود.دلم برای خراب شده ای که توش زندگی می کردیم و می کنیم تنگ شده بود . همه بچه ها در حال خوشحالی و بزن و برقص و مسخره بازی بودن ولی من یک گوشه نشسته بودم و داشتم غصه ی دلتنگی رو می خوردم ، اگه فکر می کنید حتی یک لحظه بهم خوش گذشت دارین اشتباه می کنید ، هر لحظه اش مثل یک روز طولانی بود . ثانیه ها جاشون رو با یک روز بلند عوض کرده بودند،داشتم دق می کردم.صبح ها برای نماز صبح بیدارمون می کردند و وقتی برای بیدار شدن مکث می کردی اون اون آقایی که مسئول اردو بود با کلید می کشید کف پامون که بیدار بشیم ،البته نیت خیری داشت و می خواست ما به زور نماز بخونیم . منم از اونجایی که هیچ وقت نماز نخونده بودم و بلد نبودم مجبور بودم که ادای بچه های دیگه رو در بیارم و الکی دولا راست بشم که همین باعث شد دوست سمج و پر رو و فضول که در نقش مربی تاتر ما بود من رو بسیار ارشاد کنه و بهم قول داد که هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده که من نماز خوندن رو یاد بگیرم  که البته بنده ایشون رو قانع کردم که دست از سر کچلم بر داره.راستش از این اتفاق خوشحال بودم چون دیگه به زور نماز نمی خوندم . خوب دیگه من از بچگی ملحد بودم . این نمازی که براتون گفتم یک مشکل اینجا بود ، از همه مشکلاتی که اونجا داشتیم اساسی تر از همه غذای بد مزه و گند اون اردوگاه کذایی بود که با لیتر ها آبلیمو ،کیلو ها فلفل و نمک هم درست بشو نبود.  مشکل بعدی ما برنا مه های بی مزه و خنکی بود که برامون اجرا می کردند ، از آجر خورد کردن گرفته تا  تاتر های لوسی که اونجا مشاهده می کردیم . تنها دلخوشی من این بود که برم مخابرات زنگ بزنم و حرف بزنم و اینکه کی بر می گردم خونه؟

ما بلاخره از اون سفر به سلامت برگشتیم و هنوز که هنوزه وقتی یکی از اون بچه ها رو می بینم به خوشی از اون سفر یاد می کنه ولی من یاد و خاطره ی اون اردوی مسخره آزارم میده.

امروز تو تاکسی نشسته و داشتم به این فکر می کردم که  یعنی میشه که من روزی از این مملکت برم و پشت سرم روهم نگاه نکنم؟ یعنی میشه که هیچوقت سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هنر این کشور برای من مهم نباشه؟با تمام وجود دوست دارم که از اینجا خلاص بشم.یعنی میشه؟ بعد به خیابان نگاه کردم،به پل های عابر پیاده،به در و دیوار شهر،به ادم ها، به همه چیز این شهر و این کشور فکر کردم   و یک دفعه یاد خاطره ای افتادم که الان براتون تعریف کردم . به این فکر کردم که پس چه جوری این آدم ها دارند از ایران میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنند و لی من حتی نمی تونم بهش فکر کنم؟ با تمام پوست و گوشت و استخوانم دوست دارم از اینجا برم ، ولی دل کندن از میدان انقلاب(حتی در شلوغ ترین ساعت های روز) ، از بلوار کریم خان ، خیابان وصال ، میدان هفت تیر و ولیعصر، جمعه بازار ، زرتشت غربی ، سهروردی جنوبی ، میدان تجریش ، کافه فرانسه ، تاتر شهر  و خیلی جاهای دیگه برام سخته . میدونم که برای شما ها هم سخته . خوش به حال هر کسی که می تونه دل بکنه از اینجا...

 

 

1.طبق قولی که به بابام دادم اونسال حسابی درس خوندم که مرداد ماه قبول بشم و زیر قولم هم نزدم.شهریور ماه با تک ماده قبول شدم ! J  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:16  توسط فراز  | 

بیشتر از یک ماهه که آزاد شدم٬انقدر نوشتن خاطرات اوین رو به تعویق انداختم که نابی ماجرا از بین رفت و من هم دیگه انگیزه اش رو از دست دادم.چند شب پیش می خواستم شروع کنم به نوشتن که از شما چه پنهان که بعد از نوشتن یک صفحه و نیم قفل کردم و بعد از نوشتن دست کشیدم.راستش این چند وقت انقدر به طور شفاهی برای همه تعریف کردم که چه اتفاقی برام افتاد خسته شدم.اما چیزی که امشب من رو واداشت تا وبلاگم رو به روز کنم شعری بود که پدرم زمانی که من تو اوین بودم برام گفته بود٬امشب یکبار دیگه خوندمش و فهمیدم که از اعماق وجودش جوشیده.شاید از نظرتون شعر خوبی نباشه ولی به این فکر کنید که  پدری برای فرزند بازداشت شده ی بیگناهش سروده.

 

                      دست ظلم از آستین آمد برون                          

 با خبر باشید ای روحانیون

دست غیر مستبد در این شرارت گیر نیست

فکر بهبودی کنید ای صالحان تا دیر نیست

هر فرازی در نشیبی بند او در بند کیست؟

بار الها کس گنه نا کرده در این بند نیست؟

دشمنان با کافران همسنگرانی غافلند

با خبر باشید ای یاران که هر دو کافرند

پیش از آنکه ظلمتی بر پا شود در شام داد

مژده وصلی به در بندان ناکرده گنه خواهند داد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط فراز  | 

نمی تونم باور کنم که یکسال از مرگت گذشته.تو این یکسال کمتر روزی شده که به یادت نیفتاده باشم و اشک نریخته باشم.انگار یکی از بستگانم بودی و هستی،که حتماً همینطوره.جزء بستگان بودن حتماًنباید مارک روش باشه، مگه نه که ماها با خیلی از بستگانمون صد پشت غریبه ایم. ولی تو که غریبه نیستی.تو خودت خوب می دونی که ماها چقدر دوست داشتیم و داریم و خواهیم داشت.تو خودت می دونی که خیلی از ماها بعد مرگت فهمیدیم که تو چقدر بزرگ بودی،چقدر استاد بودی.شاید به خاطر همینه که بعد مرگت برامون الگو شدی.بعد مرگت فهمیدیم که چقدر دوست داشنی که فراموش نشی و تو یاد ها بمونی.برات بزرگداشت بگیرن و دوست داشته باشند ولی مزاحمت نشن که می دونم صد برابر بیشتر از ما از این زندگی خسته شده بودی.ما می دونیم که چقدر خوشحال میشی وقتی میایم سر خاکت،برات فاتحه می خونیم،کنار مزارت چایی می خوریم و کلیپ هات رو که بعد مرگت ساخته اند نگاه می کنیم.گریه می کنیم و می خندیم و برات شمع روشن می کنیم.حسرت به دل موندم که یکبار بیام سر خاکت و ببینم که سنگت شسته نشده و من بشورم.جوری که برق بزنه.یکشب تا ساعت 9 شب سر خاکت بودیم،هیچ ترسی نداشتم،انگار تو زنده ای و پیشمونی و ما دیگه ترس رو یادمون رفته.به دوستم گفتم کاش الان می اومد،روحش یا هر چیزی که ازش مونده می اومد جلومون می ایستاد و لبخند میزد.دوستم گفت:اگه بیاد فرار نمی کنی؟گفتم:فرار؟من؟از بچگیم رویای این رو داشتم که یکجایی ببینمش که تنهاست و بتونم باهاش حرف بزنم یا اصلاً حرف نزنم،اون حرف بزنه یا فقط بشینم نگاهش کنم. حالا فرار کنم؟مگه خرم؟ بعد هم دوستم گفت اگه می تونست پیش کسی بره پیش خانواده اش می رفت،شاید پیش پسرش یا همسرش.

اونشب به این فکر می کردم که چند نفر هستند کسانی که این ارزو رو دارند که یکبار دیگه تو رو ببیند و تو نمی دونی باید چیکار کنی و پیش کدومشون بری.خودمونیم خیلی احمقانه اس.

امروز همه چیز مثل 28 تیر 87 بود.دلگیر و مرده.دلم خیلی گرفته بود.همه اش بغض داشتم . آشفته بودم.حتی خیابون ها هم مثل اون روز بود.نمی دونم چه جوری باید بگم که متوجه بشی که حسم چه جوری بوده و برای چی میگم که امروز شبیه به روز مرگت بود.28 تیر 87 وقتی از بازار اومدم بیرون دیدم همه انگار به شکل متحدی ناراحتند.دلگیر بود.دقیقاً مثل روز 23 خرداد 88که همه ی مردم شوکه بودند و نمی دونستند که نتیجه ی انتخابات راسته یا دروغ؟بعد از ماه ها صابون به دل زدن دیدیم  که تقلب شد و دوباره رئیس دولت کسی نشد جزء ....

اسمش رو نمی برم چون می دونم که تو هم دل خوشی ازش نداری،یعنی هر کسی که یه جو عقل داشته باشه می بینه که طرف چند تخته اش کمه .خسرو شکیبایی عزیز معذرت می خوام که دارم دری وری میگم،قرار بود برای اولین سالگردت یک سوگنامه برای تو بنویسم که داره تبدیل میشه به سوگنامه برای ایران و مردم ایران.

می دونم که اگه بودی که می دونم هستی ولی صدات به جایی نمی رسه سکوت نمی کردی و دربرابر اینهمه تقلب و دروغ و ظلم و تبعیض و توهین سکوت نمی کردی،چون بزرگ تر از این بودی که تقلب رو ببینی و،کشتار مردم رو ببینی،زندانی شدن مردم بیگناه رو ببینی،زنده بگور شدن مردمی که تعدادی از اونها هنوز جون تو بدنشون هست رو بشنوی و سکوت کنی.مطمئنم که اگه بودی به خاطر ندا هم که شده سکوت نمی کردی،شکیبایی عزیز تو جزء بازیگرانی بودی که هیچوقت حاشیه نداشتی و دخالتی تو سیاست نداشتی و حتی اعتراض هم نمی کردی.ولی مطمئنم که اگه بودی دیگه سکوت نمی کردی . همینطور که شجریان بزرگوار سکوت نکرد.اینروزها مردم همه افسرده اند و ناراحت.شاید خیلی ها هستند که به مرگ فکرمی کنند و ترجیح می دهند که بمیرند  تا اینکه اینجا زندگی بکنند و ریز ریز پیر بشن و بمیرند.خیلی دردناکه که نتونی به چیزی اعتراض کنی،که برای اعتراض کردن مجوز داشته باشی و وقتی نداشته باشی کتک بخوری،کشته بشی یا زندانی بشی وهیچکس ازت سراغ نداشته باشه.اگه بدونی که بسیجی ها و ماموران غول پیکر نیروی انتطامی چه جوری ملت رو می زند! انگار صد ساله که دشمنشون هستیم و حالا مارو گیر آوردند.انگار سالهاست که ازمون عقده دارند.برخوردشون جوریه که انگاردزد گرفته اند.اصلاً انکار ایران مال ایناست و ما از مرز وارد ایران شدیم و حالا دارند ما رو می زنند و می برند و محاکمه می کنند که چرا صداتون در اومده.بگذریم.

شکیبایی عزیز خوش به حالت که اینروز ها رو نمی بینی و بیشتر از عذابی که تو زندگیت کشیدی ،نمی کشی . من رو ببخشید که تو سوگنامه ای که  برات نوشتم  تو حاشیه رفتم و کمتر به خودت پرداختم.ولی می دونم که اگه الان از اوضاع ایران خبر داری با ما همدردی می کنی و می دونی که ماها چی می کشیم.می دونم که هنوز هم نازک دل و مهربون و با صفایی.ما فردا میایم پیشت.

 

و در آخر باید بگم که بدون که ما هیچوقت فراموشت نمی کنیم،حتی اگه روزگارمون سیاه تر از این بشه.

راستی یه سوال دارم،امیدوارم تو بتونی جواب بدی:با این اوضاعی که داره به سر فرهنگ و هنر و کشورمون میاد سالها بعد برای بچه هامون چه جوری باید توضیح بدیم که خسرو شکیبایی کی بوده؟

 

                                                    خسرو شکیبایی عزیز روحت شاد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:11  توسط فراز  |