تبليغاتX
درخت زیبای من
درخت زیبای من
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر

                                        با کنده و ساطوری خون آلود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:53  توسط فراز  | 

برای خواهرکم «ندا»
 

 صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم

بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد

بيا به خانه برگرديم
این ها بی رح اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد

بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند

و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند

بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!
»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها  سرد خانه ها  زندان ها

باید به پزشکی قانونی برویم

بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند

و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها
، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»

ندای نوشکفته آزادی است

که از گلوی خونین ملتی بزرگ

بر آمده است.

                                                                                           31/3/88
                                                                                      حافظ موسوي

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:47  توسط فراز  | 

همدلی های سبز

  رأی ما

       میرحسین موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 22:9  توسط فراز  | 

امسال،سال مرگه.از آدمای خیلی دور شروع شده به ادمای خیلی نزدیک ختم میشه.آدمای عزیز.از اسماعیل داور فر شروع شد تا خسرو شکیبایی و مهرداد فخیمی و احمد آقا لو.حالا هم که مانجون خودم.حالا از خاطره های خیلی دور داره میاد تو ذهنم.

از اون موقعی که زن قوی ای بودی و ما بچه ها رو دعوا می کردی،نوازش می کردی،مواظبمون بودی.یادمه یه بار زیر کرسی نشسته بودیم و من اذیتت می کردم.یه دفعه پریدی و دستام رو گذاشتی رو زمین و با دستای پر زورت فشار می دادی رو زمین و گاهی یه دستت و ول می کردی و می زدی تو صورتم.بعد ریز ریز می خندیدی و با لهجه ی آذری یه چیزیایی می گغتی و من ریسه می رفتم.یادمه وقتی زنگ خونت رو می زدیم سریع در رو باز می کردی و قبل از اینکه ما برسیم به پارکینگ می رسیدی پشت پنجره که ببینی کیه؟یه دست تکون می دادی و می اومدی در خونه رو باز می کردی و منتظر می موندی تا ما برسم بالا.یادمه شبهایی مه ی موندیم خونت واسمون رختخواب پهن می کردی بعد آخر خودت می رفتی می خوابیدی.صبح ها زود بیدار می شدی می رفتی نون تازه می گرفتی.می اومدی سفره پهن می کردی،منتظر می موندی تا همه بیدار بشن بعد واسه همه چایی می ریختی ،تازه خودت می شستی سر سفره و خودتم می خوردی.همیشه به این فکر می کردم که مانجون کی بیدار میشه؟صبخ ها هیچوقت نمی دیدم که خواب باشیانگار شب ها نمی خوابیدی.روز اول سال که می اومدیم خونت وقتی وارد خونه می شدیم داشتی عرق صورتت رو پاک می کردی که بتونی ما رو ببوسی.بعد می گفتی:ننه جان عرق کردم.ببخشید.وسط های عید خودت با ماشین راه می اومدی خونمون.سر حال و قوی.با دست های پر.

میام نزدیک تر

      یادمه ۱۴ سال پیش وقتی خاله ناهید مریض شده بود تو خیلی قوی با مریضیش برخورد می کردیبه هر حال هیچی هیچی هم که نباشه کلی عزیز از دست داده بودی.مادرت رو که ندیدی،بابات مرد،شوهرت مرد،پسرت و برادرت و عروست رو کشتند.دخترت هم فکر می کردی کشتند.کاش کشته بودند.حداقل تا لحظه آخر منتظرش نبودیداشتم می گفتم که خاله ناهید وقتی مریض بود تو نگران بودی ولی محکم بودیبعضی موقع ها هم مثل همه ی زنها شلوغ می کردییادمه وقتی خاله از هوش رفته بود بالا سرش زبون گرفته بودی و به ترکی یه چیزایی می گفتی.

نزدیک تر

    یادته شب یلدای چند سال پیش خونه ی ما بودیمن و پویا دلقک بازی در می آوردیم و تو می خندیدی.بعد گونه های پر از چروکت و می گرفتی و می گفتی بسه ننه جان.صورتم درد گرفت.اون شبانقدر بهت خوش خوش گذشت که وقتی فرداش داشتی می رفتی خونه کلی تشکر کردیبعد هم گفتی:بهترین شب یلدای زندگیم بودوقتی رفتی خونه هر کی بهت زنگ میزد براش تعریف می کردی که من و پویا چیکارا کردیم که انقدر بهت خوش گذشت.

یادمه یک عصر دلگیر جمعه زنگ زدی خونه یماگریه کردی و گلگی که چرا بهت سر نمی زنیمما هم هیچی نگفتیم.

نردیک تر

     پارسال اینروز ها خونمون بودیتا شب عید.حالت زیاد خوب نبودچند روز مونده بود به عید.مامان داشت با الهلم حرف میزد و می گفت:امسال روز اول عید همه بیاین خونه یما.دیگه خونه مانجون نریمویکدفعه تو داد زدی  و گفتی:نه.نه.من امروز میرم خونه.تمام طول سال من خونه ی شماهام.یه روز من می خوام از شما پذیرایی کنم.جوری داد زدی و انرژی گذاشتی که شب رفتی بیمارستان.

یادته مریض بودی،گیج بودی،پویا اذیتت می کردصورتش رو باند پیچی کرده بود و خودش رو جا زده بود جای ابراهیم رجبیتو هم انقدر ساده بودی،انقدر ضعیف بودی،مریض بودی که نفهنیدب.وقتی سرش رئ می ذلشت رو شکمت و پاهاش رو می برد بالا هیچی نمی گفتی.انقدر که مریض بودی مهربون.فقط می گفتی:ویواویلا.بعد ریز ریز می خندیدی و می گفتی:خدا بهت عقل بده بچه جانیادته هر موقع ما نوه ها بد اخلاق می شدیم بهمون می گفتی:جی چی ها اومدند؟بعد که سر حال می شدیم می گفتی:جیچی ها فرار کردند

پارسال چند بار رفتی بیمارستام.هر روز ضعیف تر می شدی.به جایی رسیدی که دیگه نتونستی تنها زندگی کنییا خونه ی دخترات بودی یا خونه ی خودتولی بازم دخترات پیشت بودند.بعضی وقت ها هم  که حالت بد می شد روحیه ات رو می باختی و گریه می کردی.آخرین باری که تو این وضعیت دیدمت ۴ ماه پیش بود.توی خونت باهات تنها بودم کهیهو شروع کردی به وصیت کردن و گریه کردنگفتی من دارم میرممواظب خودتون باشین.بعد شنیدم که گفتی الهام مواظب الهام هم باشین.

یادته روز مرگ شکیبایی اومدم خونت.تا من رو دیدی  بهم تسلیت گفتیبغض کردی.همه اش سوال می کردی که زن داره؟بچه داره؟نوه داره؟واسش نماز وحشت و فاتحه خوندی.

یادته آخرین باری که خونمون بودی هر دفعه چایی می اوردم می گفتی:پس فراز جان دیگه نسکافه نمیدی؟منم می گفتم:چرا.فردا می خرماخرش هم نخریدمآخه پول نداشتم.

نزدیک تر

۲ هفته پیش اومدم خونه ی الهام.حالت خیلی بد بود.هذیون می گفتی.صورتت رو بوسیدمگفتی:وویلا.ولم کن.منم خندیدم.همه اش به ترکی یه چیزایی می گفتی:شام این بچه رو بده .گشنه اس.پس احسا کو؟احسان شام خورده؟

نزدیک تر

۲شنبه ی هفته ی پیش اومدم بیمارستان مهرحالت نسبتا خوب بود.از دیالیز اومده بودیدرد داشتی.وقتی حالت رو پرسیدم گفتی:۴ ساعت دیالیز شدم ،کلافه ام.ولی حالت خوب بود.بی قراری کردمگفتی:تو مثل باباتی.نیومده می خوای بری.وقتی بابا اومد خداحافظی کردیم و رفتیم.

خیلی نزدیک

امروز وقتی داشتم از خونه می اومدم بیرون به مامان گفتم شب بیمارستانی؟گفت:آره.ولی نمی دونم چی میشه.مانجون حالش بده.گفتم میام بیمارستان.ساعت ۱۵/۳که اومدم دیدم همه دم در وایسادن.سلام کردمخاله بهم گفت:فراز جان مانجون رفتنا خودآگاه یاد این افتادم که چرا کم اومدم بیمارستان.حالا هم که اومدم دیر رسیدم.زیر لب گفتم:همیشه دیر می رسی.همیشه.

اومدم تو اتاقت.پارچه رو صورتت بودهمه گریه می کردنددلم برات تنگ شد.خیلی.واسه حرف زدنت،لهجه ات،خنده های ریز ریزت.گریه هات،مخصوصا واسه سوالات.

مانجون عزیز به خاطر همه چیز عذر می خوام . می خوام که من رو ببخشی.واسه بی حوصلگی هام،بی محلی هام،غیبت کردن هام،واسه اینکه وقتی خونه تنها بودی زنگ می زدم ۲  ساعت طول می کشید تا با پاهای ضعیفت برسی تا در رو باز کنی،واسه اینکه پیر بودنت رو درک نکردم،واسه اینکه نفهمیدم روزای آخرته و نیومدم بیمارستاناخه باور کردنی نیست،واسه اینکه آخرش فهوه ندادم بخوری.حالا دیگه همه جای خونه یتو ما رو یاد تو می اندازه.برای همه چیز متاسفم.من هم مثل همه دارم بعد مرگت این حرف ها رو می زنم.کاش زنده بودی و به خودت می گفتم و لپای نرم و چروکت و کی کشیدم.حالا دیگه دیره.خیلی دیره.

                                                                                    شنبه  ۱۴/۱۰/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:33  توسط فراز  | 

تا حالا چند بار شده که برم جاهای مختلف تست بدم برای بازیگری سینما.در واقع توی شرایطی قرار گرفتم که رفتم.چون اگه به خودم باشه هیچوقت یام و تو دفتر های سینمایی نمی ذارم.همیشه هم بد شانس بودم.مثلآ توی یک فیلمی که گفتنش درست نیست(به خاطر همین به ذره اعماد به نفسی که مونده)یک سکانس بازی داشتم(اگه اسمش بازی باشه)یا بهتره بگم که تو یه فیلمی یک سکانس بودم که وقتی تو جشنواره رفتم فیلم رو دیدم متوجه شدم که صدام دوبله شده.البته خیلی خوشحال بودم که تو اون فیلم بازی داشتم با بهتره بگم که تو اون فیلم بودم.چون فیلم خیلی خوبیه.بگذریم.

دیشب گوشی مادرم رو برداشتم تا چک کنم ببینم اس ام اس برام اومده یا نه!دیدم یک اس ام اس از افشین هاشمی داشتم که نمی دونم مال کی بود؟برام نوشته بود که یکی از دوستاش داره یک فیلم می سازه و من برم دفتر تا تست بدم.قرار امروز رو گذاشتیم که برم دفتر سینمایی همون آقای کارگردان.

از پله ها که بالا رفتم یک خانمی جلوی در بودند و زنگ هر دو تا در رو زدند.در که باز شد با چشمام دنبال افشین گشتم.مثل همیشه یک سلام کلی کردم و رفتم یک گوشه ای تا بشینم.افشین خداحافظی کرد و رفت.بعد از چند تا عکسی که ازم گرفتند دوباره رفتم نشستم و شروع کردم به نفس عمیق کشیدن و با خودم تکرار می کردم(نترس.یک تست که اگه هر چقدر هم بد باشی تموم می شه و میره پی کارش)ولی فقط در حد حرف بود که خودم رو دلداری داده باشم.چون وقتی افشین داشت می رفت گفت :از فراز تست بگیرین.من هم قلبم داشت هر ثانیه ۵۰۰ تا میزد.تازه داشتم داغ می شدم و عرق می کردم و خودم و خیلی خونسرد نشون می دادم و مشغول ورق زدن مجله ی شهروند امروز بودم.یه آقایی که نمی دونستم کارگردانه یه دستیار ازم دعوت کرد تا برم تو اتاق برای تست دادن.وارد اتاق که شدم چشمم افتاد به دوربین لعنتی.اون موقع بود که ضربان قلبم ۳ برابر شد.وقتی به خودم اومدم دیدم پلاکارد دستم و دارند ازم فیلم می گیرند.بعد دوباره ازم دعوت شد بشینم.اون اقای کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب!اقای فراز چیزی اماده دارید که برامون بازی کنید؟

گفتم:راستش نه.اصلآ بهش فکر نکردم.کاش از قبل می گفتید.و گلوم رو صاف کردم خیلی خودم رو متشخص و با اعتماد به نفس نشون دادم.

کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب شما نقش یه پسری رو برای ما بازی کنید که اومده پول باباش رو وصول کنه و الان هم پلیس ها تو راهند.حاضرید؟

گقتم:بله.ولی حاضر نبودم.

اقایی که پشت دوربین ایستاده بود بهم گفت:کادر مدیومه.

گفتم :بله چشم.ولی به لحظه به خودم اومدم و دیدم از مدیوم هیچی یادم نمیاد.ولی چون بهم گفته بود مدیوهم ازش پرسیدم یعنی زیاد تکون نخورم.درسته؟

گفت:بله

شروع کردم به دیالوگ گفتن.اونم بدون هیچ تمرکزی.داشتم شرشر عرق می ریختم.اگه می شستم خوابم می برد.بعد از چند ثانیه کشتن دیالوگ گفتم کافیه؟

کارگردان یا شایدم دستیار کارگردان گفت:ادامه بدین.حالا حالت التماس رو بگیرید و لحن تهدید داشته باشید.یه کم لحن جنوب شهری.

و دوباره شروع کردم به نابود کردن دیالوگ با همون لحن قبلی.با خودم گفتم یادم باشه رفتم بیرون اولین کاری که بکنم این باشه کله مو به اولین جایی که دیدم بکوبم تا خون بپاشه رو شیشه ای ماشین.

کارگردان یا دستیار کارگردان گفت:خوب.آقای فراز خودتون چه نقشی رو دوست دارید بازی کنید؟

گفتم نمی دونم.من کلا از این دسته بازیگرا هستم که خیلی متکی به تمرین و دیالوگ هستم.زیاد در لحظه نمی تونم بازی بکنم.و تو دلم گفتم همینطور در خارج لحظه.

کارگردان یا دستیار کارگردان بهم چند نقش دیگه پیشنهاد داد تا تست کنم و من مدام می گفتم نمی دونم.تا وقتی که آقایی که پشت دوربین بود بهم گفت نقش مقابل اون پسری رو بازی کنید که الان بازی کردید.همون آقایی که بدهکار بود.

گفتم:چشم.فقط شما لطف کنید کمک کنید و دیالوگای اون پسرو بگیدو دوباره شروع کردم به نابود کردن هنرهای نمایشی.دیگه صورتم خیس بود.خیس خیس.نزدیک بود از استرس شلوارمم خیس باشه.خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

در و که باز کردم هوای خنک به صورتم خورد و تازه فهمیدم چه گندی زدم.یه سیگار روشن کردم و با سرعت لاکپشت راه می رفتم و به خودم فحش می دادم.بغض گلوم رو گرفته بود.عصبانی وافسرده بودم.تو یه ایستگاه اتوبوس نشستم.یه نفس عمیق کشیدم ولی فابده نداشت.یه ذره که گذشت زیر لب گفتم سینما ازت متنفرم.دوربین ازت متنفرم.در واقع اعتماد به نفسم مجبورم می کنه که ازتون متنفر باشم.

                                                                                     شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:40  توسط فراز  | 

                ما بیچاره زندگانیم

 

                              

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:58  توسط فراز  | 

با وحید رفتیم سینما قدس برای دیدن فیلم بسیار ضعیف نسکافه ی داغ داغ.فیلم بدون داشتن ذره ای جذابیت شروع شد و به پایان رسید.داستان کلیشه ای و تکراری فیلم شما رو مجاب می کنه که به دیدن این فیلم نرید.یا اگه رفتید سریع از سینما بیاید بیرون.داستان فیلم همون داستان فیلم محبوب بچگی هامون (خواهران غریب) بود که البته بر عکس فیلمنامه ی خوب خواهران غریب فیلمنامه ی نسکافه ی داغ داغ قبل از بازنویسی توسط تهیه کننده خریداری شده و توسط کارگردان ساخته شده.البته با بسیاری از جابه جایی های نه چندان هوشمندانه.بگذریم

اگه اینروزها از جلوی سینما رد شده باشید حتمآ بازیگر این فیلم رو که اسمش رو بزرگ روی پرده نوشته اند و بالای اسمش یک زنده یاد ریز هم نوشته اند می شناسید.همون که زندگیمون روپر از خاطره کرده با بازی های خوب و جذابش.تا اومد جلوی دوربین مو به تنم سیخ شد.با خودم گفتم تو تا ابد من و به سینما می کشونی٬حتی اگه فیلم به این بدی باشه.به چهره ی وحید نگاه کردم.اشکایی که تو چشمش جمع شده بود با تمام تاریکی سینما برق میزد.بازم مو به تنم سیخ شد و حتی چند قطره اشک ریختم.تا سکانسی که بازی داشت تموم میشد و می رفت سکانس کسالت بار بعدی که اون بازیگره نبود من و وحید شروع می کردیم به حرف زدن و خندیدن.بدون داشتن ذره ای شعور و رعایت کردن حق دیگران و بلافاصله تا اون بازیگره می اومد من و وحید ساکت می شدیم.یک سکانس بود که اومد توی خونه یا ماشین(دقیقآ یادم نیست)و به دو تا بچه هایی که اونجا بودند می گفت:سلام سلام بچه ها.

و اینجا بود که من دیگه ترکیدم.آخه من این واکنش اون بازیگره رو نسبت به بچه ها دیده بودم.دقیقآ همین بود.و آخر فیلم که با آهنگی خواب آور فیلم داشت تموم می شد من و وحید صورتمون خیس خیس بود.

وقتی فیلم تموم شد و داشتیم از پله های مخوف سینما قدس پایین می رفتیم به هق هق افتاده بودیم.تو دلم گفتم:باورم نمی شه که این تو بودی حالا نیستی.یعنی همه ی این صحنه ها بودی ولی الان نیستی.نمی دونم چه جوری احساسم رو بیان کنم.امیدوارم فهمیده باشین.

بیرون سینما یک جایی زیر یک درخت کوچولو نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم و بغضمون رو خالی می کردیم.

گفتم:انگار تا ابد داغش رو دلمون هست.حتی با گذشت ۷۵ روز از مرگت هنوز داغمون سرد نشده.ای خسرو شکیبایی تو کی بودی و چیکار کردی که اینجوری جاودانه ای.

                                                                                                 یادت بخیر

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:39  توسط فراز  | 

سلام.بلاخره بعد از مدت طولانی تونستم تمرکز کنم و چند کتاب خوب بخونم.

ها کردن                   نویسنده:پیمان هوشمند زاده                          نشر چشمه

(خودتون بخونید.من چیزی نمیگم)

نا کجا آباد                نویسنده:جعفر مدرس صادقی                       سال چاپ:۱۳۶۷                    از تو

یک کهنه فروشی پیدا کردم و خریدم و خوندم.جزء رمان های متوسط مدرس صادقی ست.اونقدر کشش نداشت که زود تمومش کنم.ولی در کا از خیلی از کتابایی که تا حالا خوندم بهتر بود.

بیژن و منیژه               نویسنده:جعفر مدرس صادقی                  

آخرین کتاب چاپ شده ی مدرس صادقی ست.برای من جذاب بود.شخصیت های نسبتآ پخته ای داشت. من دوستش دارم.

مردی که گورش گم شد          نویسنده:حافظ خیاوی                   نشر:چشمه           قیمت:۱۴۰۰(البته اگه تا الان گرون نشده باشه)

این کتاب مجموعه داستانه٬ولی با این حال وقتی دارید می خونید انگار یه مجموعه داستان پیوسته می خونید.کتاب خیلی خوبیه.من یک شبه خوندمش و شب هم خواب وحشتناکی دیدم.البته بر می گرده به روحیات من.شما خودت رو ناراحت نکن.بخونش.

روزینیا قایق من                  نویسنده:ژوزه واسکونسلوس             ترجمه:قاسم صنعوی       

   قیمت"۴۹۰۰ (البته اگه تا الان گرون نشده باشه )           نشر:راه مانا                  

اگه درخت زیبای من رو خونده باشید و شخصیت زهزه رو یادتون باشه این رمان براتون لذت بخشه.البته در غیر این صورت هم لذت می برید.من با هر کدوم از کتاب های این نویسنده(درخت زیبای من٬زه زه وقتی ۵ ساله ست.خورشید را بیدار کنید:وقتی زه زه نوجوانه)زندگی کردم)چیزی که باعث تعجبم میشه اینه که من کتاب رو برای لذت بردن می خونم نه برای پیام اخلاقی گرفتن و اینکه من هم بتونم مثل شخصیت داستان درستیا غلط زندگی کنم.همیشه هم رمان یا داستان کوتاهی که خوندم تاثیر خودش رو گذاشته.اونم بدون اینکه من بخوام.هیچوقت مفاهیم داستان رو از کتاب نمی کشم بیرون که جزءخصوصیات خودم کنم.به هر حال هر کسی یه جوریه.ولی جالبه که بدونید این واسکنسلوس نا خود آگاه تاثیر عجیبی روی من می ذاره.یعنی انگار وقتی کتابی ازش می خونم دقیقآ مواجه می شه با اون روزهایی که کاری که نباید بکنم و دارم انجام میدم و واسکنسلوس مآمور میشه که این باید نباید ها رو به من بفهمونه و الحق که خوب می فهمونه.اونم من که بنی بشری نمی تونه روم تاثیر مثبت بذاره.به هر حال شما اگه دو تا کتاب اولی رو خوندین این کتاب هم بخونید.دست آقا ژ.زه و قاسم صنعوی هم درد نکنه)

دکتر نون زنش را از مصدق بیشتر دوست داشت                   نویسنده:شهرام رحیمیان

نشر مرکز      قیمت:۱۱۰۰(البته اگه تا الان گرون نشده باشه)                       

وای!!!!خدایا!!!خوندن این کتاب نصیب همه ی آدم ها بکن.وقتی کتاب باز میشه اگه پشت فرمون هم باشی تا آخرین صفحه باید بخونی بعد به رانندگی ادامه بدی.در تمام مدت خوندن کتاب گریه می کردن.گریه ای که تممی نداره.با تمام بی خوابی که داشتم(شب قبل تو اتوبوس بودم و نخوابیده بودم.این کتاب رو تو مسافر خونه ای تو اصفهان خوندم)فقط یکبار از تخت بلند شدم که چایی بخورم و یک سیگار بکشم که خوابم بپره.بائر کنید حرف الکی نمی زنم.دوست دارم یک پول قلمبه دستم بیاد و و برم یک تعدادانبوهی از این کتاب تهیه کنم و به هر کسی که جلوم سبز شد یک عدد دکتر نون هدیه کنم.بی نظیره.حتمآ بخونید.به امید روزی که من پول قلمبه دستم بیاد نشینید)

                                                                                                شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:45  توسط فراز  | 

سعید اسدی عزیز(اولین استادم)بهمون یاد داد که هیچوقت نوشته هاتون رو دور نریزید.چون بعد از چند وقت که دوباره بخونید تغییرات خودتون رو می بینید.تغییراتی که حتما براتون جالبه.حتما بهتون چیز هایی یاد میده.تغییراتی که باعث تعجبتون میشه.(حتما همینطوره)

ولی با اجازه ی استاد عزیزم می خوام این نصیحت به یاد ماندنی رو اصلاح کنم.تغییراتی که بعد از مدت کوتاهی می خونید و حالتون از اونی که هست بدتر میشه و دوست دارید دندونای خودتون رو خورد کنید.تغییراتی که باعث حالت تهوع شما میشه.تغییراتی که می خواین همه چیز رو تغییر بدی یا شاید هم بخواین دیگه هیچ چیزی تغییر نکنه.اینجور موقع ها حق دارید که نوشته ی خودتون رو پاره کنید٬چون اعصاب و روان و روحیه ی داغونتون بدتر از اونی میشه که الان هست.حداقل برای من احمق.

قطعآ من( از خورشید را بیدار کنیم نوشته ی واسکونسلوس)چیزهایی یاد گرفته ام که حاضر نیستم با خیلی چیزهای دیگه عوض کنم.قطعآاین کتاب جزء بهترین رمان هایی ست که تا حالا خوندم.شخصیت زه زه رو دوست دارم و هنوز که هنوزه برام عزیز و محبوب ترین شخصیت داستان هایی که تا حالا خوندم.

اما برای چی این حرف ها رو می زنم؟سری زدم به پست های قبلیم.یک مطلب کثافت به نام قورباغه ی قوروووی من داشتم که دیگه ندارم.این نوشته به طرز احمقانه ای احساساتی و لوس و خنک بود که نمی دونم این همه خوش بینی و ساده لوحی رو از کجا آورده بودم.از همه ی شما بازدید کنندگان مرئی و نامرئی بابت این نوشته ای که تا الان باعث شرمم بود و قطعا هر وقت هم که یادش بیفتم عرق شرم روی پیشونیم می شینه٬ معذرت می خوام و طلب آمرزش می خوام.همین الان کلکش رو می کنم.

                                                                                         خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط فراز  | 

 

 امروز خبر بدی دستم رسید.باورم نمی شد.بغضم نمی ترکید.یاد خاطرات کودکی ام افتادم.یاد رویاهایی که اشکان برام می بافت.رویاهایی که خودم می بافتم.یاد کلاه نمدی که همیشه رو سرت تصور می کردم.فکر می کردم تو یه جنگل زندگی می کنی.تو یه کلبه ی خیلی قشنگ.وقتی فهمیدم پراید داری حالم گرفته شد.رویاهام نقش بر آب شد.یاد ایستادن جلوی در خانه ی سبز افتادم.انقدر صبر می کردیم تا می اومدی و سوار ماشین می شدی و می رفتی.اونوقت ما می دوییدیم و جلو ماشینت رو می گرفتیم.دیگه مار و می شناختی.یادته سحر بهت گفت داداشم با عکساتون کاغذ دیواری درست کرده بعد تو انگشتاتو مشت کردی و زدی به سینه ات کفتی الاهی بمیرم.منم زیر لب گفتم:خدا نکنه.یاد اولین دفعه ای که جلوی خانه ی سبز دیدمت افتادم.قد بلند٬عینک ته استکانی٬نگاه مقتدر٬موهای لخت و سیاه.داشتم خودم رو خیس می کردم.یاد روزی روزگاری افتادم.یاد اون سالهایی که داشت برای دفعه ی دوم پخش می شد و من بی صبرانه منتظر روزهای شنبه ساعت  شب بودم تا بتونم تو رو تو صفحه ی تلویزیون ببینم.یاد هامون افتادم که با چه هیجانی از پله ها بالا می رفتی و پله ها رو می شمردی.یاد مصاحبه هات.آخرین مصاحبه هات.یاد خانه ی سبز و مخصوصآ مرگ سبز  که چقدر از اینکه روزی مرگ  شما فرا می رسه گریه کردم.گولیا بلاستو مولتیفولم امانت برید؟مگه نگفتی انداختی  دور؟  یاد  خواهران غریب  افتادم که بارها بارها تو سینما دیدم و لذت بردم.یاد یکی از جشن های خانه ی سینما افتادم که رفتی روی سن تا جایزه بدی.بعد گفتی:خوشحالم که اومدم رو صحنه.دلم برای صحنه واقعا تنگ شده بود.چقدر غم انگیز.یاد فیلم کمیا افتادم .اون چهره ی آروم اون چشمهای مبهوتت.راسته که اون روزها مراقبه می کردی؟یاد فیلم پری و خودسوزی اسد و گریه کردن تو تاکسی صفا و مخصوصآ مونولوگ صفا افتادم.یاد سالاد فصل افتادم که بعد سالها دوباره گل کردی.وقتی سیمرغ گرفتی رفتم برای خونه شیرینی خریدم.یاد این افتادم که هیچوقت نمی تونستم خفتی رو توی ذهنم برای تو تصور کنم.یاد خوبایی که می دیدم افتادم.خواب میدیدم مردی.بعد از خواب می پریدم و تا خود صبح گریه می کردم.یاد این افتادم که هر سال روز معلم زنگ می زدی به انتظامی و روز معلم و تبریک می گفتی و تشکر می کردی.یاد مهربونیات افتادم.یاد این افتادم که هیچ وقت ادعای ارث و میراث از سینما نکردی.هیچوقت ادعا نکردی.یاد تواضعت افتادم که تو چهره ات و حرف زدنت و راه رفتن و بازیت معلوم بو که خالصانه است.یاد این افتادم که چقدر دوست داشتم   به    صحنه رگردی و من به آرزوم برسم.حالا دیگه آرزوش رو به گور می برم.با همه این حرفها فقط می تونم بگم  که نه روی صحنه نبودنت نه جلوی دوربین نبودنت    هچکدوم برای هیچکس قابل هضم نیست.ولی چیزی که فاجعه اس اینه که خودت نیستی.خود مهربونت.خود خودت.چه انتظار بی جایی ست مثل تو بودن.حالا سیاه پوشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط فراز  |