موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش میدارند
امروز به دلایلی که بعدا براتون توضیح میدم یاد سالها پیش افتادم،اول تابستان بود و من تازه کارنامه ی ننگینم رو گرفته بودم و طبق معمول 6 یا 7 درس رو زیر 10 آورده بودم و بقیه درس ها هم ناپلئونی قبول شده بودم.من اون سالها از صبح تا شب تو کانون پرورش فکری بودم و با آدم هایی که سرشون به تنشون نمی ارزید یه چیزی شبیه تاتر کار می کردیم.وقتی کارنا مه ام رو گرفته ام و تجدید هام رو دیدم به خودم گفتم تابستون امسال کانون خبری نیست،دقیقا بابام هم همین رو بهم گفت.البته چیز هایی دیگه ای هم گفت که صلاح نمی دونم اینجا مطرح کنم.
حدود یک هفته ای گذشته بود و من به بابام قول داده بودم و اطمینانش رو جلب کرده بودم که همه ی درس هام رو تو مرداد قبول میشم و کار به شهریور نخواهد کشید،بابام هم قبول کرده بود.
یکروز صبح که به طور سری رفته بودم کانون از بچه ها شنیدم که قراره بچه های کانون رو ببرن شمال.خوب من هیچ امیدی نداشتم که بابام اجازه بده که برم،برای همین یکروز که مادرم از حیاط اومد تو و من دیدم که قیافه اش مهربونه (مامانم اون موقع ها سیگار می کشید و هر موقع ما بچه ها چیزی ازش می خواستیم وقتی مطرح می کردیم که مامان رفته بیرون و سیگار کشیده و اومده تو).پس الان موقع اش بود.بهش گفتم.اول مخالفت کرد و بعد دید که خیلی مشتاقم (چون داشتم خونه رو رو سر مامان و خودم خراب می کردم) قبول کرد که با بابا در میون بذاره.بابا که اومد خونه من مدام به مامان اشاره می کردم که بگو.وقتی مامان گفت که بذاره من با بچه های کانون برم رامسر بابا اول سکوت کرد و بعد از چند تا نیش آبداری که نثارم کرد قبول کرد و گفت:برو که هم استراحتی کرده باشی و هم خودت رو آماده بکنی که وقتی اومدی خوب درس بخونی و مرداد یک ضرب قبول بشی.لحن دوستانه ی بابام رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.داشت باهام مثل یک مرد حرف می زد که من اگه نخوام هم نتونم که درس نخونم(1) . پس من با اون اردوی کذایی رفتم رامسر. از وقتی سوار اتوبوس شدیم دلم برای خونمون تنگ شد ، وقتی رسیدیم رامسر اولین سوالی که پرسیدم این بود که مخابرات کجاست؟می خوام زنگ بزنم خونمون.صدای اعتراض و مسخره کردن بچه ها بلند شد که ای بچه ننه.دلت برای مامانت تنگ شده؟
وقتی جامون ثابت شد من رفتم و مخابرات رو پیدا کردم و زنگ زدم خونه و با همه آدمای خونه حرف زدم.تو اون یک هفته ای که اونجا بودم روزی 2 بار با خونه تماس می گرفتم . دلم عجیب برای خونه و خانواده ام تنگ شده بود.دلم برای خراب شده ای که توش زندگی می کردیم و می کنیم تنگ شده بود . همه بچه ها در حال خوشحالی و بزن و برقص و مسخره بازی بودن ولی من یک گوشه نشسته بودم و داشتم غصه ی دلتنگی رو می خوردم ، اگه فکر می کنید حتی یک لحظه بهم خوش گذشت دارین اشتباه می کنید ، هر لحظه اش مثل یک روز طولانی بود . ثانیه ها جاشون رو با یک روز بلند عوض کرده بودند،داشتم دق می کردم.صبح ها برای نماز صبح بیدارمون می کردند و وقتی برای بیدار شدن مکث می کردی اون اون آقایی که مسئول اردو بود با کلید می کشید کف پامون که بیدار بشیم ،البته نیت خیری داشت و می خواست ما به زور نماز بخونیم . منم از اونجایی که هیچ وقت نماز نخونده بودم و بلد نبودم مجبور بودم که ادای بچه های دیگه رو در بیارم و الکی دولا راست بشم که همین باعث شد دوست سمج و پر رو و فضول که در نقش مربی تاتر ما بود من رو بسیار ارشاد کنه و بهم قول داد که هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده که من نماز خوندن رو یاد بگیرم که البته بنده ایشون رو قانع کردم که دست از سر کچلم بر داره.راستش از این اتفاق خوشحال بودم چون دیگه به زور نماز نمی خوندم . خوب دیگه من از بچگی ملحد بودم . این نمازی که براتون گفتم یک مشکل اینجا بود ، از همه مشکلاتی که اونجا داشتیم اساسی تر از همه غذای بد مزه و گند اون اردوگاه کذایی بود که با لیتر ها آبلیمو ،کیلو ها فلفل و نمک هم درست بشو نبود. مشکل بعدی ما برنا مه های بی مزه و خنکی بود که برامون اجرا می کردند ، از آجر خورد کردن گرفته تا تاتر های لوسی که اونجا مشاهده می کردیم . تنها دلخوشی من این بود که برم مخابرات زنگ بزنم و حرف بزنم و اینکه کی بر می گردم خونه؟
ما بلاخره از اون سفر به سلامت برگشتیم و هنوز که هنوزه وقتی یکی از اون بچه ها رو می بینم به خوشی از اون سفر یاد می کنه ولی من یاد و خاطره ی اون اردوی مسخره آزارم میده.
امروز تو تاکسی نشسته و داشتم به این فکر می کردم که یعنی میشه که من روزی از این مملکت برم و پشت سرم روهم نگاه نکنم؟ یعنی میشه که هیچوقت سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هنر این کشور برای من مهم نباشه؟با تمام وجود دوست دارم که از اینجا خلاص بشم.یعنی میشه؟ بعد به خیابان نگاه کردم،به پل های عابر پیاده،به در و دیوار شهر،به ادم ها، به همه چیز این شهر و این کشور فکر کردم و یک دفعه یاد خاطره ای افتادم که الان براتون تعریف کردم . به این فکر کردم که پس چه جوری این آدم ها دارند از ایران میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنند و لی من حتی نمی تونم بهش فکر کنم؟ با تمام پوست و گوشت و استخوانم دوست دارم از اینجا برم ، ولی دل کندن از میدان انقلاب(حتی در شلوغ ترین ساعت های روز) ، از بلوار کریم خان ، خیابان وصال ، میدان هفت تیر و ولیعصر، جمعه بازار ، زرتشت غربی ، سهروردی جنوبی ، میدان تجریش ، کافه فرانسه ، تاتر شهر و خیلی جاهای دیگه برام سخته . میدونم که برای شما ها هم سخته . خوش به حال هر کسی که می تونه دل بکنه از اینجا...
1.طبق قولی که به بابام دادم اونسال حسابی درس خوندم که مرداد ماه قبول بشم و زیر قولم هم نزدم.شهریور ماه با تک ماده قبول شدم ! J
بیشتر از یک ماهه که آزاد شدم٬انقدر نوشتن خاطرات اوین رو به تعویق انداختم که نابی ماجرا از بین رفت و من هم دیگه انگیزه اش رو از دست دادم.چند شب پیش می خواستم شروع کنم به نوشتن که از شما چه پنهان که بعد از نوشتن یک صفحه و نیم قفل کردم و بعد از نوشتن دست کشیدم.راستش این چند وقت انقدر به طور شفاهی برای همه تعریف کردم که چه اتفاقی برام افتاد خسته شدم.اما چیزی که امشب من رو واداشت تا وبلاگم رو به روز کنم شعری بود که پدرم زمانی که من تو اوین بودم برام گفته بود٬امشب یکبار دیگه خوندمش و فهمیدم که از اعماق وجودش جوشیده.شاید از نظرتون شعر خوبی نباشه ولی به این فکر کنید که پدری برای فرزند بازداشت شده ی بیگناهش سروده.
دست ظلم از آستین آمد برون
با خبر باشید ای روحانیون
دست غیر مستبد در این شرارت گیر نیست
فکر بهبودی کنید ای صالحان تا دیر نیست
هر فرازی در نشیبی بند او در بند کیست؟
بار الها کس گنه نا کرده در این بند نیست؟
دشمنان با کافران همسنگرانی غافلند
با خبر باشید ای یاران که هر دو کافرند
پیش از آنکه ظلمتی بر پا شود در شام داد
مژده وصلی به در بندان ناکرده گنه خواهند داد؟
نمی تونم باور کنم که یکسال از مرگت گذشته.تو این یکسال کمتر روزی شده که به یادت نیفتاده باشم و اشک نریخته باشم.انگار یکی از بستگانم بودی و هستی،که حتماً همینطوره.جزء بستگان بودن حتماًنباید مارک روش باشه، مگه نه که ماها با خیلی از بستگانمون صد پشت غریبه ایم. ولی تو که غریبه نیستی.تو خودت خوب می دونی که ماها چقدر دوست داشتیم و داریم و خواهیم داشت.تو خودت می دونی که خیلی از ماها بعد مرگت فهمیدیم که تو چقدر بزرگ بودی،چقدر استاد بودی.شاید به خاطر همینه که بعد مرگت برامون الگو شدی.بعد مرگت فهمیدیم که چقدر دوست داشنی که فراموش نشی و تو یاد ها بمونی.برات بزرگداشت بگیرن و دوست داشته باشند ولی مزاحمت نشن که می دونم صد برابر بیشتر از ما از این زندگی خسته شده بودی.ما می دونیم که چقدر خوشحال میشی وقتی میایم سر خاکت،برات فاتحه می خونیم،کنار مزارت چایی می خوریم و کلیپ هات رو که بعد مرگت ساخته اند نگاه می کنیم.گریه می کنیم و می خندیم و برات شمع روشن می کنیم.حسرت به دل موندم که یکبار بیام سر خاکت و ببینم که سنگت شسته نشده و من بشورم.جوری که برق بزنه.یکشب تا ساعت 9 شب سر خاکت بودیم،هیچ ترسی نداشتم،انگار تو زنده ای و پیشمونی و ما دیگه ترس رو یادمون رفته.به دوستم گفتم کاش الان می اومد،روحش یا هر چیزی که ازش مونده می اومد جلومون می ایستاد و لبخند میزد.دوستم گفت:اگه بیاد فرار نمی کنی؟گفتم:فرار؟من؟از بچگیم رویای این رو داشتم که یکجایی ببینمش که تنهاست و بتونم باهاش حرف بزنم یا اصلاً حرف نزنم،اون حرف بزنه یا فقط بشینم نگاهش کنم. حالا فرار کنم؟مگه خرم؟ بعد هم دوستم گفت اگه می تونست پیش کسی بره پیش خانواده اش می رفت،شاید پیش پسرش یا همسرش.
اونشب به این فکر می کردم که چند نفر هستند کسانی که این ارزو رو دارند که یکبار دیگه تو رو ببیند و تو نمی دونی باید چیکار کنی و پیش کدومشون بری.خودمونیم خیلی احمقانه اس.
امروز همه چیز مثل 28 تیر 87 بود.دلگیر و مرده.دلم خیلی گرفته بود.همه اش بغض داشتم . آشفته بودم.حتی خیابون ها هم مثل اون روز بود.نمی دونم چه جوری باید بگم که متوجه بشی که حسم چه جوری بوده و برای چی میگم که امروز شبیه به روز مرگت بود.28 تیر 87 وقتی از بازار اومدم بیرون دیدم همه انگار به شکل متحدی ناراحتند.دلگیر بود.دقیقاً مثل روز 23 خرداد 88که همه ی مردم شوکه بودند و نمی دونستند که نتیجه ی انتخابات راسته یا دروغ؟بعد از ماه ها صابون به دل زدن دیدیم که تقلب شد و دوباره رئیس دولت کسی نشد جزء ....
اسمش رو نمی برم چون می دونم که تو هم دل خوشی ازش نداری،یعنی هر کسی که یه جو عقل داشته باشه می بینه که طرف چند تخته اش کمه .خسرو شکیبایی عزیز معذرت می خوام که دارم دری وری میگم،قرار بود برای اولین سالگردت یک سوگنامه برای تو بنویسم که داره تبدیل میشه به سوگنامه برای ایران و مردم ایران.
می دونم که اگه بودی که می دونم هستی ولی صدات به جایی نمی رسه سکوت نمی کردی و دربرابر اینهمه تقلب و دروغ و ظلم و تبعیض و توهین سکوت نمی کردی،چون بزرگ تر از این بودی که تقلب رو ببینی و،کشتار مردم رو ببینی،زندانی شدن مردم بیگناه رو ببینی،زنده بگور شدن مردمی که تعدادی از اونها هنوز جون تو بدنشون هست رو بشنوی و سکوت کنی.مطمئنم که اگه بودی به خاطر ندا هم که شده سکوت نمی کردی،شکیبایی عزیز تو جزء بازیگرانی بودی که هیچوقت حاشیه نداشتی و دخالتی تو سیاست نداشتی و حتی اعتراض هم نمی کردی.ولی مطمئنم که اگه بودی دیگه سکوت نمی کردی . همینطور که شجریان بزرگوار سکوت نکرد.اینروزها مردم همه افسرده اند و ناراحت.شاید خیلی ها هستند که به مرگ فکرمی کنند و ترجیح می دهند که بمیرند تا اینکه اینجا زندگی بکنند و ریز ریز پیر بشن و بمیرند.خیلی دردناکه که نتونی به چیزی اعتراض کنی،که برای اعتراض کردن مجوز داشته باشی و وقتی نداشته باشی کتک بخوری،کشته بشی یا زندانی بشی وهیچکس ازت سراغ نداشته باشه.اگه بدونی که بسیجی ها و ماموران غول پیکر نیروی انتطامی چه جوری ملت رو می زند! انگار صد ساله که دشمنشون هستیم و حالا مارو گیر آوردند.انگار سالهاست که ازمون عقده دارند.برخوردشون جوریه که انگاردزد گرفته اند.اصلاً انکار ایران مال ایناست و ما از مرز وارد ایران شدیم و حالا دارند ما رو می زنند و می برند و محاکمه می کنند که چرا صداتون در اومده.بگذریم.
شکیبایی عزیز خوش به حالت که اینروز ها رو نمی بینی و بیشتر از عذابی که تو زندگیت کشیدی ،نمی کشی . من رو ببخشید که تو سوگنامه ای که برات نوشتم تو حاشیه رفتم و کمتر به خودت پرداختم.ولی می دونم که اگه الان از اوضاع ایران خبر داری با ما همدردی می کنی و می دونی که ماها چی می کشیم.می دونم که هنوز هم نازک دل و مهربون و با صفایی.ما فردا میایم پیشت.
و در آخر باید بگم که بدون که ما هیچوقت فراموشت نمی کنیم،حتی اگه روزگارمون سیاه تر از این بشه.
راستی یه سوال دارم،امیدوارم تو بتونی جواب بدی:با این اوضاعی که داره به سر فرهنگ و هنر و کشورمون میاد سالها بعد برای بچه هامون چه جوری باید توضیح بدیم که خسرو شکیبایی کی بوده؟
خسرو شکیبایی عزیز روحت شاد
با کنده و ساطوری خون آلود
صدا به صدا نميرسد
چشم، چشم را نميبيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نميبيني
اينجا نه پرندهاي آواز ميخواند
نه كودكي لبخند ميزند
و از دهان بهتزده كوچهها و خيابانها
آتش و دود برميخيزد
بيا به خانه برگرديم
این ها بی رح اند
گلولههاشان مشقي نيست
چشمهاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشكآور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيدهاند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و كميپايينتر
خوابگاهي است كه اي بسا شبها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوانهاي ماست
اينجا آشيانه كتابها و كاغذهايي است
كه اي بسا شبها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهاي سوخته
بر نعشها و دست و پاهاي شكسته فروريختهاند
و اي بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشكهاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كردهاند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابهلاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را ميشنوم
كه چشمهايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانههاشان امروز، خميدهتر از ديروز است
ميپرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديدهايد؟
نميدانم كجاست، موبايلش چرا جواب نميدهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
بايد تمام شبها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم
فردا، تمام تلویزیون های دنیا
چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحههاي اول روزنامهها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.
31/3/88
حافظ موسوي
رأی ما
میرحسین موسوی
از اون موقعی که زن قوی ای بودی و ما بچه ها رو دعوا می کردی،نوازش می کردی،مواظبمون بودی.یادمه یه بار زیر کرسی نشسته بودیم و من اذیتت می کردم.یه دفعه پریدی و دستام رو گذاشتی رو زمین و با دستای پر زورت فشار می دادی رو زمین و گاهی یه دستت و ول می کردی و می زدی تو صورتم.بعد ریز ریز می خندیدی و با لهجه ی آذری یه چیزیایی می گغتی و من ریسه می رفتم.یادمه وقتی زنگ خونت رو می زدیم سریع در رو باز می کردی و قبل از اینکه ما برسیم به پارکینگ می رسیدی پشت پنجره که ببینی کیه؟یه دست تکون می دادی و می اومدی در خونه رو باز می کردی و منتظر می موندی تا ما برسم بالا.یادمه شبهایی مه ی موندیم خونت واسمون رختخواب پهن می کردی بعد آخر خودت می رفتی می خوابیدی.صبح ها زود بیدار می شدی می رفتی نون تازه می گرفتی.می اومدی سفره پهن می کردی،منتظر می موندی تا همه بیدار بشن بعد واسه همه چایی می ریختی ،تازه خودت می شستی سر سفره و خودتم می خوردی.همیشه به این فکر می کردم که مانجون کی بیدار میشه؟صبخ ها هیچوقت نمی دیدم که خواب باشیانگار شب ها نمی خوابیدی.روز اول سال که می اومدیم خونت وقتی وارد خونه می شدیم داشتی عرق صورتت رو پاک می کردی که بتونی ما رو ببوسی.بعد می گفتی:ننه جان عرق کردم.ببخشید.وسط های عید خودت با ماشین راه می اومدی خونمون.سر حال و قوی.با دست های پر.
میام نزدیک تر
یادمه ۱۴ سال پیش وقتی خاله ناهید مریض شده بود تو خیلی قوی با مریضیش برخورد می کردیبه هر حال هیچی هیچی هم که نباشه کلی عزیز از دست داده بودی.مادرت رو که ندیدی،بابات مرد،شوهرت مرد،پسرت و برادرت و عروست رو کشتند.دخترت هم فکر می کردی کشتند.کاش کشته بودند.حداقل تا لحظه آخر منتظرش نبودیداشتم می گفتم که خاله ناهید وقتی مریض بود تو نگران بودی ولی محکم بودیبعضی موقع ها هم مثل همه ی زنها شلوغ می کردییادمه وقتی خاله از هوش رفته بود بالا سرش زبون گرفته بودی و به ترکی یه چیزایی می گفتی.
نزدیک تر
یادته شب یلدای چند سال پیش خونه ی ما بودیمن و پویا دلقک بازی در می آوردیم و تو می خندیدی.بعد گونه های پر از چروکت و می گرفتی و می گفتی بسه ننه جان.صورتم درد گرفت.اون شبانقدر بهت خوش خوش گذشت که وقتی فرداش داشتی می رفتی خونه کلی تشکر کردیبعد هم گفتی:بهترین شب یلدای زندگیم بودوقتی رفتی خونه هر کی بهت زنگ میزد براش تعریف می کردی که من و پویا چیکارا کردیم که انقدر بهت خوش گذشت.
یادمه یک عصر دلگیر جمعه زنگ زدی خونه یماگریه کردی و گلگی که چرا بهت سر نمی زنیمما هم هیچی نگفتیم.
نردیک تر
پارسال اینروز ها خونمون بودیتا شب عید.حالت زیاد خوب نبودچند روز مونده بود به عید.مامان داشت با الهلم حرف میزد و می گفت:امسال روز اول عید همه بیاین خونه یما.دیگه خونه مانجون نریمویکدفعه تو داد زدی و گفتی:نه.نه.من امروز میرم خونه.تمام طول سال من خونه ی شماهام.یه روز من می خوام از شما پذیرایی کنم.جوری داد زدی و انرژی گذاشتی که شب رفتی بیمارستان.
یادته مریض بودی،گیج بودی،پویا اذیتت می کردصورتش رو باند پیچی کرده بود و خودش رو جا زده بود جای ابراهیم رجبیتو هم انقدر ساده بودی،انقدر ضعیف بودی،مریض بودی که نفهنیدب.وقتی سرش رئ می ذلشت رو شکمت و پاهاش رو می برد بالا هیچی نمی گفتی.انقدر که مریض بودی مهربون.فقط می گفتی:ویواویلا.بعد ریز ریز می خندیدی و می گفتی:خدا بهت عقل بده بچه جانیادته هر موقع ما نوه ها بد اخلاق می شدیم بهمون می گفتی:جی چی ها اومدند؟بعد که سر حال می شدیم می گفتی:جیچی ها فرار کردند
پارسال چند بار رفتی بیمارستام.هر روز ضعیف تر می شدی.به جایی رسیدی که دیگه نتونستی تنها زندگی کنییا خونه ی دخترات بودی یا خونه ی خودتولی بازم دخترات پیشت بودند.بعضی وقت ها هم که حالت بد می شد روحیه ات رو می باختی و گریه می کردی.آخرین باری که تو این وضعیت دیدمت ۴ ماه پیش بود.توی خونت باهات تنها بودم کهیهو شروع کردی به وصیت کردن و گریه کردنگفتی من دارم میرممواظب خودتون باشین.بعد شنیدم که گفتی الهام مواظب الهام هم باشین.
یادته روز مرگ شکیبایی اومدم خونت.تا من رو دیدی بهم تسلیت گفتیبغض کردی.همه اش سوال می کردی که زن داره؟بچه داره؟نوه داره؟واسش نماز وحشت و فاتحه خوندی.
یادته آخرین باری که خونمون بودی هر دفعه چایی می اوردم می گفتی:پس فراز جان دیگه نسکافه نمیدی؟منم می گفتم:چرا.فردا می خرماخرش هم نخریدمآخه پول نداشتم.
نزدیک تر
۲ هفته پیش اومدم خونه ی الهام.حالت خیلی بد بود.هذیون می گفتی.صورتت رو بوسیدمگفتی:وویلا.ولم کن.منم خندیدم.همه اش به ترکی یه چیزایی می گفتی:شام این بچه رو بده .گشنه اس.پس احسا کو؟احسان شام خورده؟
نزدیک تر
۲شنبه ی هفته ی پیش اومدم بیمارستان مهرحالت نسبتا خوب بود.از دیالیز اومده بودیدرد داشتی.وقتی حالت رو پرسیدم گفتی:۴ ساعت دیالیز شدم ،کلافه ام.ولی حالت خوب بود.بی قراری کردمگفتی:تو مثل باباتی.نیومده می خوای بری.وقتی بابا اومد خداحافظی کردیم و رفتیم.
خیلی نزدیک
امروز وقتی داشتم از خونه می اومدم بیرون به مامان گفتم شب بیمارستانی؟گفت:آره.ولی نمی دونم چی میشه.مانجون حالش بده.گفتم میام بیمارستان.ساعت ۱۵/۳که اومدم دیدم همه دم در وایسادن.سلام کردمخاله بهم گفت:فراز جان مانجون رفتنا خودآگاه یاد این افتادم که چرا کم اومدم بیمارستان.حالا هم که اومدم دیر رسیدم.زیر لب گفتم:همیشه دیر می رسی.همیشه.
اومدم تو اتاقت.پارچه رو صورتت بودهمه گریه می کردنددلم برات تنگ شد.خیلی.واسه حرف زدنت،لهجه ات،خنده های ریز ریزت.گریه هات،مخصوصا واسه سوالات.
مانجون عزیز به خاطر همه چیز عذر می خوام . می خوام که من رو ببخشی.واسه بی حوصلگی هام،بی محلی هام،غیبت کردن هام،واسه اینکه وقتی خونه تنها بودی زنگ می زدم ۲ ساعت طول می کشید تا با پاهای ضعیفت برسی تا در رو باز کنی،واسه اینکه پیر بودنت رو درک نکردم،واسه اینکه نفهمیدم روزای آخرته و نیومدم بیمارستاناخه باور کردنی نیست،واسه اینکه آخرش فهوه ندادم بخوری.حالا دیگه همه جای خونه یتو ما رو یاد تو می اندازه.برای همه چیز متاسفم.من هم مثل همه دارم بعد مرگت این حرف ها رو می زنم.کاش زنده بودی و به خودت می گفتم و لپای نرم و چروکت و کی کشیدم.حالا دیگه دیره.خیلی دیره.
شنبه ۱۴/۱۰/۱۳۸۷
دیشب گوشی مادرم رو برداشتم تا چک کنم ببینم اس ام اس برام اومده یا نه!دیدم یک اس ام اس از افشین هاشمی داشتم که نمی دونم مال کی بود؟برام نوشته بود که یکی از دوستاش داره یک فیلم می سازه و من برم دفتر تا تست بدم.قرار امروز رو گذاشتیم که برم دفتر سینمایی همون آقای کارگردان.
از پله ها که بالا رفتم یک خانمی جلوی در بودند و زنگ هر دو تا در رو زدند.در که باز شد با چشمام دنبال افشین گشتم.مثل همیشه یک سلام کلی کردم و رفتم یک گوشه ای تا بشینم.افشین خداحافظی کرد و رفت.بعد از چند تا عکسی که ازم گرفتند دوباره رفتم نشستم و شروع کردم به نفس عمیق کشیدن و با خودم تکرار می کردم(نترس.یک تست که اگه هر چقدر هم بد باشی تموم می شه و میره پی کارش)ولی فقط در حد حرف بود که خودم رو دلداری داده باشم.چون وقتی افشین داشت می رفت گفت :از فراز تست بگیرین.من هم قلبم داشت هر ثانیه ۵۰۰ تا میزد.تازه داشتم داغ می شدم و عرق می کردم و خودم و خیلی خونسرد نشون می دادم و مشغول ورق زدن مجله ی شهروند امروز بودم.یه آقایی که نمی دونستم کارگردانه یه دستیار ازم دعوت کرد تا برم تو اتاق برای تست دادن.وارد اتاق که شدم چشمم افتاد به دوربین لعنتی.اون موقع بود که ضربان قلبم ۳ برابر شد.وقتی به خودم اومدم دیدم پلاکارد دستم و دارند ازم فیلم می گیرند.بعد دوباره ازم دعوت شد بشینم.اون اقای کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب!اقای فراز چیزی اماده دارید که برامون بازی کنید؟
گفتم:راستش نه.اصلآ بهش فکر نکردم.کاش از قبل می گفتید.و گلوم رو صاف کردم خیلی خودم رو متشخص و با اعتماد به نفس نشون دادم.
کارگردان یا دستیار کارگردان بهم گفت:خوب شما نقش یه پسری رو برای ما بازی کنید که اومده پول باباش رو وصول کنه و الان هم پلیس ها تو راهند.حاضرید؟
گقتم:بله.ولی حاضر نبودم.
اقایی که پشت دوربین ایستاده بود بهم گفت:کادر مدیومه.
گفتم :بله چشم.ولی به لحظه به خودم اومدم و دیدم از مدیوم هیچی یادم نمیاد.ولی چون بهم گفته بود مدیوهم ازش پرسیدم یعنی زیاد تکون نخورم.درسته؟
گفت:بله
شروع کردم به دیالوگ گفتن.اونم بدون هیچ تمرکزی.داشتم شرشر عرق می ریختم.اگه می شستم خوابم می برد.بعد از چند ثانیه کشتن دیالوگ گفتم کافیه؟
کارگردان یا شایدم دستیار کارگردان گفت:ادامه بدین.حالا حالت التماس رو بگیرید و لحن تهدید داشته باشید.یه کم لحن جنوب شهری.
و دوباره شروع کردم به نابود کردن دیالوگ با همون لحن قبلی.با خودم گفتم یادم باشه رفتم بیرون اولین کاری که بکنم این باشه کله مو به اولین جایی که دیدم بکوبم تا خون بپاشه رو شیشه ای ماشین.
کارگردان یا دستیار کارگردان گفت:خوب.آقای فراز خودتون چه نقشی رو دوست دارید بازی کنید؟
گفتم نمی دونم.من کلا از این دسته بازیگرا هستم که خیلی متکی به تمرین و دیالوگ هستم.زیاد در لحظه نمی تونم بازی بکنم.و تو دلم گفتم همینطور در خارج لحظه.
کارگردان یا دستیار کارگردان بهم چند نقش دیگه پیشنهاد داد تا تست کنم و من مدام می گفتم نمی دونم.تا وقتی که آقایی که پشت دوربین بود بهم گفت نقش مقابل اون پسری رو بازی کنید که الان بازی کردید.همون آقایی که بدهکار بود.
گفتم:چشم.فقط شما لطف کنید کمک کنید و دیالوگای اون پسرو بگیدو دوباره شروع کردم به نابود کردن هنرهای نمایشی.دیگه صورتم خیس بود.خیس خیس.نزدیک بود از استرس شلوارمم خیس باشه.خداحافظی کردم و اومدم بیرون.
در و که باز کردم هوای خنک به صورتم خورد و تازه فهمیدم چه گندی زدم.یه سیگار روشن کردم و با سرعت لاکپشت راه می رفتم و به خودم فحش می دادم.بغض گلوم رو گرفته بود.عصبانی وافسرده بودم.تو یه ایستگاه اتوبوس نشستم.یه نفس عمیق کشیدم ولی فابده نداشت.یه ذره که گذشت زیر لب گفتم سینما ازت متنفرم.دوربین ازت متنفرم.در واقع اعتماد به نفسم مجبورم می کنه که ازتون متنفر باشم.
شاد باشید
اگه اینروزها از جلوی سینما رد شده باشید حتمآ بازیگر این فیلم رو که اسمش رو بزرگ روی پرده نوشته اند و بالای اسمش یک زنده یاد ریز هم نوشته اند می شناسید.همون که زندگیمون روپر از خاطره کرده با بازی های خوب و جذابش.تا اومد جلوی دوربین مو به تنم سیخ شد.با خودم گفتم تو تا ابد من و به سینما می کشونی٬حتی اگه فیلم به این بدی باشه.به چهره ی وحید نگاه کردم.اشکایی که تو چشمش جمع شده بود با تمام تاریکی سینما برق میزد.بازم مو به تنم سیخ شد و حتی چند قطره اشک ریختم.تا سکانسی که بازی داشت تموم میشد و می رفت سکانس کسالت بار بعدی که اون بازیگره نبود من و وحید شروع می کردیم به حرف زدن و خندیدن.بدون داشتن ذره ای شعور و رعایت کردن حق دیگران و بلافاصله تا اون بازیگره می اومد من و وحید ساکت می شدیم.یک سکانس بود که اومد توی خونه یا ماشین(دقیقآ یادم نیست)و به دو تا بچه هایی که اونجا بودند می گفت:سلام سلام بچه ها.
و اینجا بود که من دیگه ترکیدم.آخه من این واکنش اون بازیگره رو نسبت به بچه ها دیده بودم.دقیقآ همین بود.و آخر فیلم که با آهنگی خواب آور فیلم داشت تموم می شد من و وحید صورتمون خیس خیس بود.
وقتی فیلم تموم شد و داشتیم از پله های مخوف سینما قدس پایین می رفتیم به هق هق افتاده بودیم.تو دلم گفتم:باورم نمی شه که این تو بودی حالا نیستی.یعنی همه ی این صحنه ها بودی ولی الان نیستی.نمی دونم چه جوری احساسم رو بیان کنم.امیدوارم فهمیده باشین.
بیرون سینما یک جایی زیر یک درخت کوچولو نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم و بغضمون رو خالی می کردیم.
گفتم:انگار تا ابد داغش رو دلمون هست.حتی با گذشت ۷۵ روز از مرگت هنوز داغمون سرد نشده.ای خسرو شکیبایی تو کی بودی و چیکار کردی که اینجوری جاودانه ای.
یادت بخیر